عزیزانِمن؛ایندهفقطدر
درسخواندنخلاصهنمیشود.
دراینبرگهایکهامروزبردست
میگیرید،نمیتوانیدبگویید
چندشبنخوابیدهاید،نمیتوانید
بگوییدچقدراسترسداشتهاید،
دراینبرگهکسیازشمادربارهی
معدهدردتان،موهاییکهدانههای
سفیدشمیانانبوهِموهایسیاهتان
دیدهمیشودنمیپرسند..
هیچکسنمیفهمدچِقَدرسخت
گذراندید.
خواستمبگویم،شماتلاشتانرا
کردید،اگرشُد؛کهدستمریزاد
امااگرنشدونتوانستید؛
تقاضایمازشماایناستکه
بهخودناسزانگویید..
همهچیزبردستانِشمانیست
همینکهشجاعتروبهرویی
بابرگهایکهنقش۱۲سالبر
رویشحکشدهراداشتید
یعنیزندگیرابُردهاید.
عزیزانِمَنزیستنهزاران
چاهدرخوددارد،اینیکیدر
مقابلشچالههمنیست.
شمازحمتراکشیدهایدو
تلاشراکردهایددیگربقایش
دستشمانبودهونیست.
هیچچیزجزلبخندشما،
جزدلیکهامیدبخشباشد
یارشمادرادامهیزیستننیست.
ناامیدنشویدعزیزانم
خدابهترینهارابرایتانرقمزده
ایندراگربهرویتانبستهشده
صدهزاردروازهبهرویتانبازخواهد
کرد.
برایکنکوریهاینازنینمون
@Arvan_sun.زادهمهر
ميان ماندن و رفتن
حکايتی کرديم
که آشکارا در پردهی کنايت رفت!
مجال ما همه اين تنگمايه بود
و دريغ که مايه
خود همه در وجهِ اين حکايت رفت...
- احمد شاملو
@Arvan_sun
اَروآنـه
عزیزانِمن؛ایندهفقطدر درسخواندنخلاصهنمیشود. دراینبرگهایکهامروزبردست میگیرید،نمیتوانیدبگو
ازجملهعزیزِجانم،
کسیکهخانهاشصدفاستو
دلشبهپاکیِبرگگلاست.
کسیکهبهچشمدیدمچگونه
شبهاراسحرکردبیانکهپلکبرهم
بگذارد،هرکسفراموشکند
منکهازیادنمیبرمدرچهشرایطی
خشتخشتایندهاترارویهم
گذاشتی..!
@Arvan_sun.زادهمهر
پرسیدند؛قلبکجامیشکند؟
اهیکشیدوگفت:
هنگامِسکوتِشلوغیها.
وقتیگِردجمعینشستهبودو
هزاراننفرکنارشبودنداما،
تنهایتنهابود.
@Arvan_sun.زادهمهر
بهدورازاینجهانِپرهیاهو،ومحتاجبهارامش
درکلبهایچوبی،یکبرگکاغذویکقلم
کافیستکهزیستنبرایمانمعناشود.
کلبهایکهشاعران،غزلخوانگوش
رانوازشمیدهند.
کلبهایکهنوشتهیتوصیفمانندِ
نویسندگان،قلبرالبریزازعشقو
زیباییمیکند.
کلبهایکهعشقزیاد،غنچههایمحبت
راشکوفامیکندوایستادگیزیاد
برتعدادِسروهاافزونمیکند.
اینکلبهوسروهاوغنچههایشکفتهو
گلهایعشقومحبتوزیباییِغزلخوانان
ونویسندگان،کافیستتاابداحتیاجی
بهشهرهایپرازدودوالودگیو
ادمهاییکهبوییازعشقنبردهاند
نباشد.
@Arvan_sun.زادهمهر
روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کِی مُرد.
- عباس معروفی.
@Arvan_sun