رول دارچینیهای سوخته⁶
کاغذیبرداشتهوزیرنورکمسویشمعِ
نیمهسوختهامقلمدستمیگیرم.
مینویسم،چونکسیحاضرنیست
حرفهایمرابشنود.
کلمههاراسواربرجملههاراهی
قطارکاغذیاممیکنمودردراروانهی
نقشسفیدِکاغذ.
مننبودمودردبودو
منبودموبازهمدردبود،گوییکهدردتمامی
ندارد،گوییکههیچگاهقصدترکِادمیزاد
راندارد.
برگهیازجوهرلبریزشدهراکنارمیگذارم.
شمعرابهخاموشیدچاروپردههارا
دیواریمیانخانهومهتابقرارمیدهم.
نورازخانهمیگریزدوهمهچیزخموشوتیره
باقیمیماند.
مادیگرخاکسترینیستیم؛
مشکیشدهایم،تیرهٔترتیره.
پلکبستهوبازمدیگرهیچتفاوتینمیکند
خانهحالا،شبیهفکرمشدهاست
تاریکوبینوروخستهوبیرمق.
سربرکاغذگذاشتهوبرشانهکلماتتکیهمیدهم
بیپناهیچوندردیستکهدکترهادرماندهاز
درمانشماندند.
حالمیفهممچراهرگزانتشارکتابهاونوشتهها
متوقفنمیشوند
چراکه،هیچگاهتعدادبیپناهانصفرنمیگردد!
ادمهامینویسند،چراکهجزکاغذ
پناهینمیبینند.
@Arvan_sun.زادهمهر
رول دارچینیهای سوخته⁷
بویخوشیدرخانهمیپیچد،
بوییکهاندازهبویپیراهنمادرخوشایند
نیستاما،شایدکمیگرمایشرا
بههمراهداشتهباشد..
بویدارچین،لحظهایبرلبمبوسهیلبخند
میکارد.
نوریکمسوازاشپزخانهبرچشمانقهوهای
کهدرتاریکیپنهانشدندمیتابد.
مغزمدرحسرتکمیخواباماپلکهایم
بالجاجتخودرامحکمبهابروانممیفشرند
چشمانمرادربیخوابیمیگذارند.
کاغذمهمچنان،بیپناهترازمنکنارم
ارامگرفتهوقلممکمیانطرفترافتاده،
امارمقیدردستمنیستکهانهارابهاغوش
بکشد..
ادمهاراهنگامعصبانیتدیدهاید
ادمهایعصبانیرادیدهاید؟
انانکهفریادمیزنند،شیشهمیشکانند
مشتروانهدیوارمیکنند..
معمولامردهااینگونهعصبانیمیشوند
مردهاشیشهمیشکانندمردهافریادمیزنند
معمولادراینصحنهها،زنیعاجزنشستهو
میگرید
درحالیکههیچکداممعترفِایننیستنداما
همیشهدرانتهایدل،حسدحالیکدیگر
رادارند.
مردها،خواهاناشکبرایارامشو
زنهاخواهانفریادبرایخالیشدن
مردنمیگرید،چراکهاگراشکروانهیصورتش
کنددیگرانازفقدانغرورومردانگیاش
میگویندوزناگرشیشهبشکاند؛
خودشبایدشیشههاراجمعکند
بهفکرفریادهمنمیافتدکهمباداهمسایه
باخبرشود..
منهمعصبانیام،
خشمگینم،خشمگینیکهدرارزویمردبودن
استکهفریادبزندبیانکهفکرابرویش
پیشهمسایهباشد،کهشیشهبشکاند
بیانکهبعدانیازیباشدخودشخردهشیشهها
راجمعکند...
حکایتتاریکیامشبم،طوماریشد
کهاشتباهیهزارانمثنویراحملمیکند.
امابالاخرهصبحخواهدشد
طلوعخواهدرسید..بایدصبرکرد
@Arvan_sun.زادهمهر
رول دارچینیهای سوخته⁸
دستهایمچونتواندستگرفتنقلم
رادرخودندیدن،شانههایمرابهاغوش
گرفتند.
سربرگرهدستوشانهیخودمیگذارمو
چشممیبندم.
چشممیبندمومیگذارمعطر
دارچینریههایمراپرکند.
میگذارمکهجزعطردارچینچیزیباقی
نماند،میگذارمبویدارچینبوییاسو
ناامیدیراازیادمببرد.
کاشجایاینهمهاگهیهایدروغینو
بیاستفاده،اگهیهایاغوشمیزدند.
البتهکه..هیچکسنبایدازانسانها
انتظاراغوشبیخطرداشتهباشد!
بهخودتتکیهکن،شعاریستکهبعد
تولدانسانهاوابستگیهاسردادند.
کاغذمهمچنانکنارمارامگرفته
کاغذجوهریکهلبریزازجملههایپوچ
ودرونتهیشده..
امادیگرتوانیدرمننیستکهازچرکنویس
پوچم،پاکنویسیژرفبسازم.
@Arvan_sun.زادهمهر
رول دارچینیهای سوخته⁹
زیستندردنیاییکه،تاریکیتمامشرا
بلعیده،محتاجبرریاضتبیشوقلبیسخت
است.
ماهمهخواستیمزندگیکنیم،خرسندباشیم
ریاضتوسختیبیشتریکشیدیم
دردهایبیشتریرامتحملشدیماما،
زخمهایمانعمیقتروزندگیازمادورترشد
شایدچون،نشدکهقلبمانراسختکنیم.
ماجلویخودرابهوقتدلسوزاندنبرای
همسایگانوخویشاوندانورهگذرانیکهاز
جنسغربتبودندنگرفتیم.
مانتوانستیمنتهایدرددیگرانرادر
موسیقیموردعلاقهیگوشهایمانجای
دهیم.
مانتوانستیم،ازفقرودردوزخمغریبهها
خرسندشویم.
ماهرگزنتوانستیم،دردخودرابردیگری
تحمیلکنیموچوندردداریمرهگذرانرا
لایقدردکشیدنببینیم.
ماهرگزبرایایندنیاساختهنشدهبودیم،
مابرایایندنیایتاریکوبیرحم
زیادیشکنندهبودیمزیادیروشنبودیم.
ماهرگزنتوانستیمدستردبرسینهی
گرگانیکهدررختبرهبهسرمیبردندبزنیم
گلهایازادمهانیستاما،
چهزخمهازدندانانکهمادوست
میخواندیمشانومابرایشاندرنقش خودپردازیهکشدهکهداروندارخودرا
چوبحراجزدهاستبودیم
تامنفعتازمارسیدپایمانماندندوبهوقت
پرشدندستانشان،خودپردازبیچارهرا
خالیوتهیبهحالخودرهاکردند.
چمیدانمشایدسزایادمهایشکننده
جزایننیستکهبسازندوبسوزند...
منهمشکنندهبودم..
شکستهشدموخردهشیشههایمراجمعکرده
وبهخانهپناهبردم.
شایدهمبرایحفظاینشیشهشکستههاست
کهحالدرژرفایاینخانه،
جزمنواینرولدارچینیهاکسینیست.
@Arvan_sun.زادهمهر
رول دارچینیهای سوخته¹⁰{پایانی}
همهچیزخوباست،پردههادستازرقص
کشیدند،بادسازخویشراکناریگذاشتهو
غبارهاخانهراترکگفتهاند.
کتریدستازجوشیدنکشیدهوچای
انقدردمکشیدتاسیاهیدرونشرخنه
کندوتفاوتشباقهوهتنهابربویومزه
خلاصهشود.
همهچیزخوباستاما،اگرکسی
بخواهدجویاینوشتارهیچوپوچمشود
دستمخاکسترکنارعودرانشانمیدهد.
همهچیزخوباستاما،قلمخشکیده.
اینحکایتامیختهباشعررا،اینمثنوی
بلندبالارا،خورشیدپایانبخشید.
اماهیچکسنفهمیدکهدرپایانشبتمام
شدیاماتمامشدیم.
همهچیزخوباست،عطردارچین
روانهیانسویپنجرههاشدو
منراباخانهیتاریکدودگرفتهامتنها
گذاشت.
سمتاشپزخانهرفتم.
حالکسیدرژرفایاینخانه،تنهاترازهمیشه
بهسرمیبرد.
حالمنماندموافکاریازگیسوانمپریشانتر
ورولدارچینیهایسوخته.
چطورمیشودانسانخرسنداززیستنباشد
وقتیتمامرولدارچینیهایشکلاتیاش
سیاهوتلخوسوختهشدهاست؟
منماندموزندگیبیمعناو
رولدارچینیهایسوخته....!
@Arvan_sun.زادهمهر
گربههایخندان | گنجشکهایلرزان
«خیابان،خانهایبرایهمهیگربهها»
تیتراگهیهاوروزنامههایشهربرچشمهر
رهگذریمیخورد.
پرستوها،انقدرباعجلهبالگشودندوبار
سفربستهروانهسمتوسوییدگرشدندکه
حتینگاهشانبرروزنامههاودیوارهاییکه
کاغذراپوششخودقراردادندنخورد.
باقیپرندگانمهاجرکهعجلهیپرستوها
درانهامعنایینداشتنگاهگذراییبر
پوسترهاانداختهوسریبرتاسفتکانداده
ونرمنرمکدنبالدیگرهمنوعان
خودسویاسمانهارفتند.
تودههایسیاهاسمان،ندایشبینهچندان
دلنشینرابرگوشزمینروانهمیکرد.
پرندگانیکهنداراشنیدندبارسفربستهو
سویبهارانواسمانهایبیطوفانپروازکردند.
نزدیکهایغروبکهشد،پرندگانعاجزودرمانده
ازمهاجرت،چونتوانِپروازدرخودندیدند
خودرابهگوشهایازدرختبندکردهوپرهایشانرا
دورخودکشیدند.
میانحجمهایازپرهم،نمیشدخانهیگرمونرم
گربههارانادیدگرفت.
خانههاییچوبیکهبهلطفپوسترهادرسراسر
شهر،میانمردمشهرتیافتهبودوهرخانواده
خانهایبرایگربهیخیابانخودساختهبودند.
دراینپوسترها،جاییبرایگنجشکانبیپناه
ودیگرپرندگانعاجزنبود.
گوییکهمردمازیادبردهبودند،گربه
کبوترشکارمیکندواینکبوتراستکه
شکارمیشود.
گربههادرپیدایشراهورسمشکارطعمه
چیرهدستاندوچونچیزیبرایخوردن
نیابندسراغپرندهیلرزانرویدرخترامیگیرند.
غروبرفتوشبامدوشبرفتوبامدادامدو
سحروقتیساکنانشهرازخانههایگرمونرم
خودبیرونامدند،باسیلابیازگنجشکان
مردهروبهروشدند.
انچندیگنجشکهمکهازطوفانجانسالم
بهدربردند،سرنوشتیجزخوراکگربهها
شدننداشتند.
سخنازایننیستکهگربههارابهحالخود
رهاکنید،نه..
جلویدربخانهاگرکاسهایشیرگذاشتی
خردهنانهاراهمروانهیپنجرههاکن.
اینتبعیضناجوانمردانهکهمیانخود
بالوپرشدادیمرا،وارددنیایحیوانات
خیاباننکنیم.
مهربانیبرایهمه،غمبرایهیچکس
تبسم،ارمغانیارزانقیمت
برایتمامحیوانات...!
@Arvan_sun.زادهمهر