نوش دارو پس از مرگ سهراب
کافکا تا زمانی که زنده بود،
گمنام خوانده میشد و شهرت چندانی
نداشت، اگر ماکس برود بر طبق
وصیت او عمل می کرد، دیگر
نویسنده ای به نام کافکا و شاهکاری
به نام مسخ وجود خارجی نداشت.
نیچه هم در طول زیستن خود،
خواننده های بسیار کمی داشت و اثارش
میان قفسه های کتابخانه ها
بی انکه خوانده شوند کهنه میشد،
پس از وداع او با زمین و انتشار تفاسیر
و اثار وی، روز به روز بر شمار علاقمندانش
افزوده شد تا حال که او را فیلسوفی مدرن
میخوانیم.
بر سر اسکار وایلد، جان کینز پسوآ،
هنری دیوید ثورو، ادگار الن پو هم
چنین امد و انها هم در طول زیستن
از چشم محبت خوانندگان و کتابدوستان
بی بهره بودند.
اما پس از مرگ، انان را چون الهه ستودند و بر خط به خط کتابهایشان بوسه زدند،
اما چه حاصل؟
نوش دارو پس از مرگ سهراب حکایت
خوانش و ستودن ما به ظاهر کتابخوان هاست.
ما مرگ پرستان برای شهرت نویسندگان
ناخواسته قانونی وضع کرده ایم از
جنس ناحقی و بی عدالتی.
که «اگر میخواهید اثارتان خوانده شود
شاعرانه مردن کافیست!»
بیایید قبل از اینکه خیلی دیر گردد،
بر نوشته های نویسندگان ( تا زنده هستند)
بوسه بزنیم و با دل و جان
نتایج زحمات ماهانه و سالانه انهارا
بخوانیم.
@Arvan_sun.زاده مهر
مثنویهایبیقافیه¹
هوایروشندلمراتیرهترازانچهکهبودمیکرد.
خورشیدکمکمطلوعمیکرداماچیزیاز
سیاهیکمنمیشد.
طعمِشیرینیقهوهیتلخمهمچنان
زیرزبانمحسمیشد.
ابجوشیدهایکهگذاشتهبودمبهبهانهی
صبحبنوشمحالسردسردوبیبخار
درگوشهایبیاستفادهنشستهبود.
چیپسهاینمکیکهدرستکردهبودم
شیرینبودوکیکشکلاتیکهازقالبدراوردم
شور،درایناوضاعروانشناسخواستاراین
بودتوجهمراخرجکلماتشکنم.
چیزیازسلامتروانمیگفت،
منکهسردرنمیاوردم،امامثلاینکه
ادمهاییدراینحوالیزندگیمیکنندکه
پسازشکستناتفاقییکظرف،بلندبلند
ناسزانمیگویندوپشتچراغقرمز،
قفلفرمانبردستنمیگیرندودنبالعلت
ترافیکنمیگردند.
میگفتکسانیدراینحوالیزندگیمیکنند
کهحینعصبانیتاگراستینلباسشانبه
دستگیرهدرگرهبخوردبردرمشتنمیکوبانند.
میگویدحرکاتیرابرایممیفرستد
تاباانهاخشممراکنترلکنم،تلفنراکهبر
دستمیگیرماینترنتمضعیفترازهمیشه
عملمیکند....
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه²
میگویندارامباش،
اخرادمیزادچگونهمیتواندارامباشدوقتی
حتیتوانشکستنتلفنهمراهشراهمندارد.
تماماینخشمهایاوارشدهبرمن،
غمهاییستکهمجالاشکشدنرابرانها
ندادم.
حالمنهمبهنوعیتقاصپسمیدهم
تقاصِبغضهاییکهحکمشانحبسابد
صادرشد.
میگویندارامباش,اخرادمیزادچگونه
میتواندارامباشدوقتیتماماجزایروحش
درهمامیختهشده.
میگویندارامباش،اخرانهاکه
موهایگیرافتادهدربندشانهیرویمیز
رانمیبینند.
طوفانبهکشتیمعلقونیمهجاناقیانوس
دلمزده،منغرقشده،کشتیامبهگلنشسته
روحمرویابوجسممگمشده.
درژرفایایناقیانوستیره،
اخرینجرقهینوریکهازچراغانیچشمانم
باقیمانده،برایزندهماندندستوپامیزند.
میگویندارامباش،اخریکینیستکهبگوید
زمانیکهشماصرفحفظارامشخودکردید
ما،برایزندگیکردنوزندهماندنمیجنگیدیم..
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه³
چراغراکهروشنمیکنم،خانهتاریکتراز
قبلمیشود.
صبحبیرمقوبیحوصلهامجایشرا
بهظهریافتابیوگرممیدهد.
گرماراحسنمیکنمچراکه،درونمیخزده.
کاغذهارا،انقدرمچالهوصافکردهامکه
دیگرخبریازمحتوایشاننیست.
تکهروزنامهها،انقدرشیشهاینهپاککردهاند
کهدیگرازیادبردندحاملچهخبریبودند.
روانشناسمیگوید،درتنهاییسرمکن
پسبیرونمیرومکهتنهانباشم.
باهشتنفرتماسبرقرارمیکنم:
دونفرپاسخنمیدهند،
یکیمیگویدبعداتماسمیگیرد،
چهارنفرمیگویندمهماندارندو
تنهایکنفرحاضرمیشودابتدا
احوالپرسیکندوسپستلفنراقطعکند.
دوستِجدید،واژهایستکهروانشناس
برزبانمیاورد.
بروبیرون،باادمهاصحبتکن،
هرانچیزیکهدوستداریبخرو
ازاجتماعلذتببر
سعیمیکنمباادمهاحرفبزنم،اماانها
عجلهدارند،میخواهندبروند،
بهکجا؟نمیدانم،اماعجلهدارند.
هرگزشخصسومدوستیهانشوید،
پسنزدیکِدونفرههانمیشوم
خلوتدختریکهخودشرادرکلماتغرقکرده
بههمنمیزنم،بادختریکهکنارمنشسته
کلمهایحرفنمیزنم.
ازمغازهدارچیزینمیپرسمتالباسموردعلاقم
فروشمیرود،
وقتیمیپرسدچیزیلازمندارید،ازمغازه
بیرونمیروم.جوابکسیکهادرسمیخواهد
راکوتاهمیدهم.
نمیدانم،شایدتنهامنمکه
درشهرخودمهم،چونمسافرینابلد
غریبم.
امااخر،چطورمیشودباادمهاییارتباط
برقرارکردکهحتیدرخرجلبخندهایشانهم
خساستبهخرجمیدهند؟...
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه⁴
روانشناسمیگفت:
درهرلحظهمهمتریننیازبشر،ارامشاست.
پسازاخرینجلسه،قبلازبیقافیهشدن
سعیکردمدرراارامتربکوبانم،سعیکردم
لیوانسالمراروانهیشیشهخردههای
لیوانلیزخوردهنکنم،سعیکردمبهوقت
اسارتاستینلباسمدردستگیرهاهنیندر
نفسعمیقکشیدهوبهارامیاستینرا
ازدستگیرهجداکنم،
اما...موضوعفقطعصبانیتنبود.!
انگارچیزیعمیقترازخشمسمفونیبیمعنایی
رادرفضایروحمپخشمیکرد..
سربرنقشگلگونفرشگذاشتهودنبالراه
گریزیازدستانبیرحمافکارممیگردم.
چمیدانم،شایددراینروزها؛
اگرکسیبپرسداجزایتنترابگو،
پاسخدهم:قلب،کلیه،فکر،فکروفکر
جزبهجزماراخشموفکرواندوهدربرگرفته
معلوماستکهفریادمیزنم،معلوماست
کهبلندبلندناسزامیگویم.
سکوترادرمانمداندکتر!
بهراسازاینگوشهگیرهایخاموشمتحرک
.دنبالدرمانبرایایندیوارساکتکنهای
پرخیالباش!
کاردبهاستخوانمنرسیدهکههنوزفریادمیزنم
دردحقیقیانسانراخاموشمیسازد
فکرچارهبرایاینچارهندارهایخموشباش
کهدردبوسهسکوتراروانهیلبهایشانکرده.
حالمناینجا،روبهرویتوایستادهام
چونخلافِجهتقدمبرمیدارم
چونازنظرمخطهایراستیکهاینهاکشیدهاند
کجاست،چونغروبزیباستامااینها
بهوقتغروبمیگویندشاهددلگیرترین
صحنهیدنیاشدهاند.
دوروزدیگر،اگرادمیزادبخواهدبگوید
سفیدسیاهاستبایدچهکرد؟
بایدمثلانهاشد؟
بایدبازهمگفتخواهینشویرسوا
همرنگجماعتشو؟
روانشناسمیگوید:حالاچارهیرسوایی
خویشرابردار،اینهمباشدمجازات
خلافجهترفتن...
@Arvan_sun.زادهمهر
مثنویهایبیقافیه⁵
منتمامروزراپشتِاینپنجرهمینشینم
شیشهنمیشکنم،فریادنمیکشم
میگویند:شبتیرهاستمیگویمباشد
میگویندشبروشناستمیگویمباشد
میگویندماستسیاههست،طلوعغروب
است،غروبطلوعاست،بهارخزاناست،
خزانبهاراست،زندانرهاییست،شعر
تباهیست،غزلدوبیتیست،دوبیتیشعر
نیست..میگویمباشد!
قهوهیجوشانوپرخروشچشمانمبرنگاهشان
دوختهمیشودمیگویندچشمانتمشکیست
میگویمباشد.پوستممیانسیاهوسفید
برایخودرنگیمیجوید،دستهایسیاهو
دستهایسفیدمیخوانندش
میگویمباشد.ابرابینقطهرهامیکنند
قسطنطنیهنویسیامراغلطمیدانند
میگویمباشد.
منتمامهفتهراپشتاینپنجرهمینشینم؛
شیشهنمیشکنم،فریادنمیکشم.
بغضگلویمرامیشکند،اشکچشممرا
میسوزاندمیگویندنشانضعفاست
میگویمباشد.
منتمامسالراپشتاینپنجرهمینشینم؛
شیشهنمیشکنم،فریادنمیکشم.
میانخاکسترهایمغوطهورمیشوم،
اشکمنامطیعانهبرگونهاماوارمیگردد
میگویندشلوغشمیکنیمیگویمباشد.
گیسوانمسپیدمیشودمیگویندموروثیست
میگویمباشد.دستانممیلرزدمیگویند
ازکمبودفشاراستمیگویمباشد.
پذیرشچیزمهمیست،عمریبرپیشانیخود
چینوچروکبخشیدمولرزشرامهمان
دستانمکردمکهبگویمقافیههایاینمثنوی
غلطاست!.صدایگرفتهناشیازفریادهایم
برمنفهماندکهبایدبهشمایلاینواژههای
درهمامیختهبهدورازمعنایقافیهدرامد،
بیخبرازاینکهرکنمثنویراقافیههربیت
تشکیلمیدهد،بایدخودراگوشهیبیتی
جایدادمنهمپذیرفتممسراعیدیگر
ازاینمثنویبیقافیهباشم.
@Arvan_sun.زادهمهر
پینوشت:
بیتبالاییمیگوید:«توحالالبریزازمعنایی»
میگویم:باشد.
بینظمبرپنجمینمثنویبیقافیهپایانمیدهم
میگوینددهمیناست؛میگویمباشد..!
@Arvan_sun.زادهمهر
¹
کاشاوامروزنمردهبود.
(چونکودکیدورافتادهازاغوشمادر
ازمهروپناهاینشهربیبهرهماند.
صدایشکهمیکردی،یکقرنطولمیکشید
تامتوجهشود.
قابلمهدرحالجوششسرمیرفتوازاب
سماورشجزبخارچیزیباقینمیماند..
بااینحالدستانشنوازششراازپرندههای
گیرافتادهدرغباردریغنمیکرد)
ایننوشتار،پایینِاگهیترحیمفروشندهی
خواروبارفروشیبافونتدرشتوبرجسته
نوشتهشدهبود.
درشبیازشبهایبهاری،میانشلوغیهای
دمعید،درخانهیخویشارامبدرودگفتو
تسلیمسرنوشتشد.
گوشهایازاگهیترحیم،کنارقلبیشکسته
کلمهایباخطخوشنوشتهشدهبود:
«جوانناکام»
مراسماو،چندانتجملاتینداشت.
خبریازوصیتنامهاینبودچراکهپسرک
جوانترازاینحرفهابود،طوریکهاگرنزدتاز
یأسوناامیدیومرگمیگفتبرشانهاشضربه
ایمیزدیومیگفتی:
دلتخوشاستها،توکجاومرگکجا.
پدرشبرسروصورتخودضربهمیزدومادرش
بهلطفِگلابهایپیدرپیایکهخانمهای
همسایه،برسروصورتشمیزدندسرپابود.
خواهرکوچکترش؛پایینپایمادرخودنشسته
وگَهگداریجملاتیزمزمهمیکردکهدرحالت
عادیپاسخیجزچشمغرههایپیوستهنداشت
اماحالامادرش،ناخوشترازاینحرفهابودکه
دستبربازوینحیفدخترکگرهکندورنگی
میانبنفشوسیاهبرایپوستاوبرگزیند.
صداینازکوکوچکشاینباراندوهبار
اماابلهانهبلندشد:
انگارهمیندیروزبودکهازخانهبیرونشانداختی
@Arvan_sun.زادهمهر