و و داستان از چشمانِ شرقیِ تو آغاز شد؛
از دو بلوطِ آغشته به عسل که به هنگامِ دیدار، بویِ قهوه را به مشامِ رهگذران میرساندند.
دو آیینهی شفاف، چون دریچهای به پاییز، که انتهایشان به برگهای زردِ بارانی میانجامید.
پس بیگمان نبود که اشک، هر دم به دیدارشان میشتافت؛
اشتیاقِ وصال، امان از او بریده بود،
و او، بیخبر از صبر، در شامگاهان، بیقرارانه میآمد تا خود را در آن دو آیینه جای دهد.
@Arvan_sun.زاده مهر
«تو انقدر میان روزمرگیهایت غرق شدی که
خودت را از یاد بردی.
ارزشهای دنیوی بیخویشتن، درمان کدام دردت میشود آخر، نازنینِ دل؟»
@Arvan_sun.زاده مهر
https://t.me/MehrsaCottage
چنل تلگرام زدم
کانال تلگراممون رو داشته باشید؛
بیشتر نوشته هام منتقل میشه اونجا ✨