این روزا دیگر حوصله ی هیچ چیز را ندارم.
در نمیدانم های عمیقی غرق شده ام،
دیگر هیچ چیز برایم مهم نیس.
گویی در جای دروغی زندگی میکنم
گویی همه چیز دروغ و غریب است،
هیچکس هیچ چیز را نمیشناسم.
گویی در این جسم به اشتباه جای گرفتم.
این دختر روحش و جسمش را بسیار غمگین کردم
من اشتباه کردم..
گمان کنم دیگر احساساتم را پیدا نمیکنم..
آن احساسات خاصی که نیازشان دارم.
اما گویی رفته اند و در سیاهیٔ چاله ای عمیق پنهان شدند
میخواهم بلند فریاد بزنم و بگویم که «بس است من هم نیاز دارم به استراحت و تکیه»