شبِ سرد ، مثل پتویی سنگین روی شهر افتاده و تمام چراغ ها تسلیم شده اند . جز آن گوشهی دنج که تو در آن ، تنها تماشاگر خودت هستی . مبل نارنجی رنگ ، خود تبدیل به یک پناهگاه شده ؛ پناهگاهی که بوی گذشته را میدهد . دستانت را که روی پارچه مبل میلغزند ، انگار در حال خواندن سرنوشتی است که هرگز نوشته نشده . آنجا که هیچ انتظاری برای صبح وجود ندارد . من به تو تعلق دارم ، به آن بخش از وجودت که از بیدار شدن میترسد .
1405/1/1
02:17