در دو چشمِ او ، ای جان ،
نه غروبی است ، که خورشیدِ عالمتاب
در جامِ بلورینش جای گرفته ؛
و نه طلوعی ، که سحرگهان ،
نورِ تازه میفشاند .
بلکه در آن عمقِ تیره ،
طعمِ قهوهای تلخ و گس
جان گرفته است .
بگذار تا بنوشم ،
آن قهوهی چشمهایش را ؛
شاید که در تلخیاش ،
آن غروبِ دلانگیز را بیابم ،
و در تاریکیاش ،
آغازِ دوبارهی نوری ،
که مرا از این هیاهو رها کند .
برایم مهم تر از همه چیز زمان است
به مرور زمان میتونی همه چیز رو از دست بدی
اما هیچکس هیچوقت بهش توجه نمیکنه