هوای سرد از لای درز پنجره میلغزد و در اتاق میپیچد . جایی که روزی صدای خندههای تو میپیچید ، حالا فقط سکوت است . انگار یک تکه از آسمان ، همان آبیِ روشنِ روزهایمان ، در دل من افتاده و حالا سنگینی میکند . دنبال چیزی میگردم که نیست ، یک عطر گمشده در هوا ، یک رد پا روی فرش غبارگرفته . انگشتانم روی شیشه سرد میلغزد ، انگار میخواهند تصویری را که دیگر نیست ، دوباره ترسیم کنند . هر چرخش عقربههای ساعت ، پژواکی دور از روزهایی است که تو بودی و من نبودم ، یا شاید بودی و من نبودنت را حس میکردم . این فاصله ، نه با قدمها ، که با نفسهای حبس شده اندازهگیری میشود .