بوی باران میوزد از کنجِ هر دیوارِ دل
میتراود خاطراتِ دورِ شادی ، زَهرهگُل
آن غروبانِ خیس ، آن روزهایِ پُر زِ نور
همچنان بر سینه میکوبد ، نرفته هیچ دور
یادِ آن خندههایِ از تهِ دل ، گرم و ناب
مثل یک گنجِ قدیمی ، مانده در صندوقِ خواب
اشکِ دلتنگی چکد ، آهسته بر برگِ زمان
شادیِ دیروز ، امروز ، کرده قلبم را نشان .
دگر هیچکس از پیِ من نپرس ،
که این پنجره رو به شب باز شد ،
تمامِ نفسها به پایان رسید ،
و این قامتِ خسته ، خاکآلود شد ،
نمانده نشان از تب و شور و شوق ،
فقط یک غبار است و یک سایهبان ،
چه سودیست زین رفتنِ ناگزیر؟
همینکه بمیری، جهان شد عیان .
خورشید پشت کوهها پنهان شده و شهر هنوز میخندد .
من اما در این اتاق کوچک ،
با قهوه و خاطرههایم تنها هستم .
هر جرعه تلخ است ، هر لحظهی سکوت سنگین .
یاد روزهای رفته ، آدمهایی که دیگر نمیبینم ،
در هر نفس و هر نگاه روی دیوار ، زندگی میکنند .
و من باز هم مینشینم ،
چون هیچچیز جز خاطرهها و فنجانم با من نیست .
آنچه انجام شده را هرگز نمیتوان بازگرداند
واپسین تلاش پیش از فراق صورت گرفت
طغیان سیل فرا رسید
و عشق همچون گلی شناور روی آب
به سرعت در پیچ رودخانه گم شد
و دست من نتوانست آن را بار دیگر لمس کند
من نمیتوانم جریان رودخانه را معکوس کنم
بنابراین من نیز شناور خواهم شد
درست پشت سر گلی که گریزان میرود .