آنچه انجام شده را هرگز نمیتوان بازگرداند
واپسین تلاش پیش از فراق صورت گرفت
طغیان سیل فرا رسید
و عشق همچون گلی شناور روی آب
به سرعت در پیچ رودخانه گم شد
و دست من نتوانست آن را بار دیگر لمس کند
من نمیتوانم جریان رودخانه را معکوس کنم
بنابراین من نیز شناور خواهم شد
درست پشت سر گلی که گریزان میرود .
حقیقت اینه که مرگ خیلی ساکت تر از چیزی هست که میتونید فکرشو کنید
من مرگو دیدم تو چشم کسایی که نمیخواستن بجنگن، تو آینه..
هربار که کسی گفت تو عوض شدی، تو فرق کردی، جدی تر و منطقی تر شدی، جلوی کسی که دروغ گفت و فقط لبخند زدم، موقعی که لبخند اومد رو لبام بین اون همه شلوغیه افکارم، یه تیکه ازم افتاد
مرگ تنها چیزی هست که قضاوتم نمیکنه. نمیگه چرا
چرا اینکارو میکنی چرا ادامه نمیدی
چرا دل بریدی فقط میاد دستمو میگیره و میگه خسته شدی؟ بیا.
_
نور کوچکی در آن تاریکی اتاق میدیدم..
نوری که بین این همه سکوت. سکوتِ پر از فریاد. ترسناک به نظر می آید..
مثل اینکه به دیوانه ای بخواهی فوبیای آن را نشان بدهی. مثل یک تابه ی خیلی داغ که اگر آن روغن را بریزم قرار است آتشی بزرگ ایجاد شود... ویا کلمه ی جرعت
و فکرِ درگیر کننده ای که چطور ممکن است خواب بر چشمانم بیاید
چشمانی که تمام روز با آن لبخند فریاد میزد که "بس".
تصمیم بر این گرفت که بر روزش فکر کند که چطور گذشت.
کدام روز؟ امروز؟«کدامین روز های آن روز بود؟»
روزش خوب بود اما مشکل این جا بود که اصلا روزی در کار نبود. و این بود دروغ آن.
و باز هم بر روی این همه افکار... قهوه اش را نوشید و خوابید.