ساعت از نیمه شب گذشته ، اما این دقیقه ، تمام ساعت های دنیا را در خود حبس کرده است . هوای خانه بوی غیبت میدهد ، غیبتی که طعم قهوه ای سرد شده و خاطره ای دور را دارد . در این سکوت مطلق ، تنها صدای تپش قلبت که انگار در جست و جوی چیزی بیرون از این اتاق است ، شنیده میشود . من نه به خواب میروم و نه بیدار میشوم ، در مرز خاکستری بین "بودن" و "نبودن" شناورم ، جایی که رویا ها محو میشوند و حقیقتِ محض ، لخت و بی پرده تنها با من سخن میگوید .
شبِ سرد ، مثل پتویی سنگین روی شهر افتاده و تمام چراغ ها تسلیم شده اند . جز آن گوشهی دنج که تو در آن ، تنها تماشاگر خودت هستی . مبل نارنجی رنگ ، خود تبدیل به یک پناهگاه شده ؛ پناهگاهی که بوی گذشته را میدهد . دستانت را که روی پارچه مبل میلغزند ، انگار در حال خواندن سرنوشتی است که هرگز نوشته نشده . آنجا که هیچ انتظاری برای صبح وجود ندارد . من به تو تعلق دارم ، به آن بخش از وجودت که از بیدار شدن میترسد .
1405/1/1
02:17