نور کوچکی در آن تاریکی اتاق میدیدم..
نوری که بین این همه سکوت. سکوتِ پر از فریاد. ترسناک به نظر می آید..
مثل اینکه به دیوانه ای بخواهی فوبیای آن را نشان بدهی. مثل یک تابه ی خیلی داغ که اگر آن روغن را بریزم قرار است آتشی بزرگ ایجاد شود... ویا کلمه ی جرعت
و فکرِ درگیر کننده ای که چطور ممکن است خواب بر چشمانم بیاید
چشمانی که تمام روز با آن لبخند فریاد میزد که "بس".
تصمیم بر این گرفت که بر روزش فکر کند که چطور گذشت.
کدام روز؟ امروز؟«کدامین روز های آن روز بود؟»
روزش خوب بود اما مشکل این جا بود که اصلا روزی در کار نبود. و این بود دروغ آن.
و باز هم بر روی این همه افکار... قهوه اش را نوشید و خوابید.
کلا من اینجوریم که خب اون اتفاق قرار نیس بیوفته اما اتفاقی که نمیوفته رو تو ذهنم تصور میکنم
سکوت ، روی دیوار های اتاق چنگ میزند . چراغی زرد ، هنوز خودش را از خاموشی نجات داده . روی زمین چند برگ کتاب افتاده اند ، گویی داستان هاهم خوابشان برده . دستی در تاریکی رد میشود ، دلسوز ، آشنا ، مثل خاطره ای که هرگز تمام نمیشود . همان لحظه ، قلبم یادش میافتد که چرا میتپد .