کلا من اینجوریم که خب اون اتفاق قرار نیس بیوفته اما اتفاقی که نمیوفته رو تو ذهنم تصور میکنم
سکوت ، روی دیوار های اتاق چنگ میزند . چراغی زرد ، هنوز خودش را از خاموشی نجات داده . روی زمین چند برگ کتاب افتاده اند ، گویی داستان هاهم خوابشان برده . دستی در تاریکی رد میشود ، دلسوز ، آشنا ، مثل خاطره ای که هرگز تمام نمیشود . همان لحظه ، قلبم یادش میافتد که چرا میتپد .