بهتر شدن این نبود که خودت رو از دست بدی، بهتر شدن این بود که شکوفه بدی. من چه طور میخواستم شکوفه بدم، وقتی شاخه هام رو بریده بودم؟ و وقتی که نمیخواستم.
بعضی شب ها ، هنوز با ماه در مورد تمام چیز هایی که هیچوقت بلند نگفتم ، حرف میزنم .
در سینهی تاریک ، چون چاهی عمیق ،
نشسته نفرت ، با خشمِ بیدریغ .
نه مهر ماند و نه یار ، نه شور و نه نوید ،
فقط سیاهیِ مطلق ، در این رهِ شفیق .
زهرِ سکوتش ، جان را میکند فسرده ،
چون مارِ کُشندهای ، در پیچ و تابِ دقیق .
هر آنچه عشق ، در آن لانه کرده بود ،
اکنون شده خاکستر ، با یادِ تلخِ دقیق .
نبودِ او ، همان بود ، نبودِ نور و صفا ،
اکنون شده چون کوهی ، از غم و اندوهِ عمیق .
نه راهِ پس ، نه راهِ پیش ، نه راهِ ماندنی ،
فقط در این قفسِ تلخ ، اسیر و غریق .
این حسِ سرد ، این خشمِ بیفرجام ،
میکُشد آرام ، تمامِ آرزویِ شفیق .
این تکرارِ نفرین ، در چرخه بیپایان ،
تا کی کشیم ، این بارِ سنگینِ عمیق ؟
در پوستی غریبه گیر افتاده ام
در دنیایی غریبه، در دنیایی که درکی در آن نمیبینم
در غیاب تواست این زندگی
در خانه ام پس چرا نمی آیی
همه گویند که من عاشق شدم
نمیدانند که بلکه دیوانه ات شده ام
سال ها و روز ها منتظرت مانده ام ای"رهگذر"
باز هم منتظرت می مانم که شاید. رهگذر