در سینهی تاریک ، چون چاهی عمیق ،
نشسته نفرت ، با خشمِ بیدریغ .
نه مهر ماند و نه یار ، نه شور و نه نوید ،
فقط سیاهیِ مطلق ، در این رهِ شفیق .
زهرِ سکوتش ، جان را میکند فسرده ،
چون مارِ کُشندهای ، در پیچ و تابِ دقیق .
هر آنچه عشق ، در آن لانه کرده بود ،
اکنون شده خاکستر ، با یادِ تلخِ دقیق .
نبودِ او ، همان بود ، نبودِ نور و صفا ،
اکنون شده چون کوهی ، از غم و اندوهِ عمیق .
نه راهِ پس ، نه راهِ پیش ، نه راهِ ماندنی ،
فقط در این قفسِ تلخ ، اسیر و غریق .
این حسِ سرد ، این خشمِ بیفرجام ،
میکُشد آرام ، تمامِ آرزویِ شفیق .
این تکرارِ نفرین ، در چرخه بیپایان ،
تا کی کشیم ، این بارِ سنگینِ عمیق ؟
در غیاب تواست این زندگی
در خانه ام پس چرا نمی آیی
همه گویند که من عاشق شدم
نمیدانند که بلکه دیوانه ات شده ام
سال ها و روز ها منتظرت مانده ام ای"رهگذر"
باز هم منتظرت می مانم که شاید. رهگذر