آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
"شهریار
چرا آن را که میخواهی؛ دلش پیش کسی گیر است؟ چرا هرکس که عاشق بوده؛ از جان خودش سیر است؟ تو او را؛ من تورا؛ او دیگری را؛ دیگری من را؛ همه سردرگمیم و علتش بازی تقدیر است... همیشه هر کجای قصه هم باشی؛ کمی دیر است.. در اینگونه لجنزاری همان بهتر که تنها ماند خوشا قلبی که با تنهاییاش: هرروز در گیر است..
_
"تنهایی "مثلا صبح بیدار شی و تا شب منتظرِ نوتیف بمونی اما تا خودت نوتیف ندی از هیچی خبری نیس
زیباییت ات مستم میکند
همچون مثل شرابی تازه دم
خنده ات دیوانه میکند
همچون مثل دیوانه های تیمارستانی
لبانت.. امان از لبانت
همچون مثل آهن رباعی مرا به خود میکشد