eitaa logo
ღاشکِ واژه هاღ
136 دنبال‌کننده
34 عکس
12 ویدیو
4 فایل
به نام خدا اگر متن یا دلنوشته ای و.... دارید که خودتان نوشته اید میتوانید برای من ارسال کنید تا در کانال بگذارم. همراه با چالش های متن نویسی ، شعر نویسی، معرفی کتاب و...... برای شما. @yekta1300andy برای تبلیغ و معرفی هم بیا پیوی . کپی؟ بجاش فوروارد کن.
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر دوست داشتید میتوانید این چالش ها را انجام دهید و سپس برای من ارسال کنید.
و من در کانال به اشتراک بگذارم.
هر کسی که در چالش ها شرکت کنه به عنوان هدیه بنده بهش زبان ایتا می‌دهم
(بسم تعالی) مار را دیدم و جان به در بردم ، چه بسا اهریمن را هم به خاک افکندم. اما ای کاش کسی به من گفته بود که بال‌های سپید ، گاهی زهر انگیزتر از پولک‌های سیاه اند. پروانه آمد... نه با خش خش بلکه با سکوتی از جنس ابریشم. نشست روی زخم‌های کهنه‌ای که مارها هم نتوانسته بودند بازش کنند. بال زد و من فکر کردم نوازش است. بال زد و من گفتم عاقبت بهاری شد. اما بی‌خبر از اینکه با هر بال زدنش ، ریسمانی از تنم باز می‌کرد ، هر موج مخملی ، استخوان از جای می‌کند. نه ، او نکشت مرا با نیش. کشت با اینکه اجازه داد خودم را به تماشایش بسپارم. من در برابر اهریمن شمشیر داشتم ، در برابر مار ، زره. اما در برابر پروانه چه باید داشت؟ وقتی دشمنت بال دارد و تو خیال می‌کنی فرشته است ، اسلحه ات را زمین می‌گذاری. و این بزرگ‌ترین پیروزی برای اوست. اهریمن را به خاک انداختم ، مارها را از پیش پا برداشتم. اما این یکی... این یکی چنان در من نشست که نفهمیدم تسلیم شده ام. حالا می گویم: (کاش باز هم مار بود. مار که دست کم فریاد می‌زد که دشمنم. اما پروانه... پروانه تا لحظه مرگ می‌خندد و تو باز هم اسمش را عشق می‌گذاری.) آری دوست من، مار را می‌بینی و می‌جنگی ، اهریمن را می‌شناسی و به خاک می‌افکنیش. اما پروانه را دوست می‌داریم ، و همین دوست داشتن ، بزرگترین لغزشگاه توست. نه از آن رو که او قصد کشتن دارد ، بلکه از آن رو که تو دیگر قصد دفاع نداری. دشمن بزرگ ، آن نیست که حمله می‌کند ؛ آن است که تسلیماتت را برایت زیبا می‌سازد. پس اگر روزی از میان هزاران مار گذشتتی و زنده ماندی ، مبادا به خود ببالی. بترس از روزی که پروانه‌ای به شانه‌ات بنشیند و تو خیال کنی بهار آمده است. چه بسا فاتحان بزرگ ، نه بر نیزه که بر پر کاهی لغزیدند. و چه بسا مردان جنگی ، نه در معرکه بلکه در خلوت عشق خود را جا گذاشتند. (سلامتی آنکه می‌داند گاهی بال‌های سپید ، زهر انگیزتر از پولک‌های سیاه اند) در دشت مارها گذرم بود سال‌ها. اهریمن از پس من دیوانه می‌تاخت. روزی پری نشست بر شاخه وجودم. گفتم بهار آمد اهریمن چه می‌خواهد؟ بالش گشود و نرم ، مرا در آغوش کشید. آه از آن لحظه که فرشته‌ها نمی‌خواهند. دشمن نه آنکه تیغ کشد ، آنکه بال دارد. و از پشت بال ، خواب ابد را فرا می‌خواهد. ღاشکِ واژه هاღ @yekta1300andy
نفر سوم که لطف کردن چالش اول راو انجام دادن😊👇
صبح که از خواب بیدار می‌شوم، به آینه نگاه می‌کنم. کسی آن طرف نیست. سال‌هاست دیگر خودم را در آینه نمی‌بینم؛ فقط یک غریبه خسته که یادش رفته چه شکلی بوده. ღاشکِ واژه هاღ @yekta1300andy
سکوت، وقتی طولانی شود، شبیه درد می‌شود. ღاشکِ واژه هاღ @yekta1300andy