شببوهایی بودیم که در تاریکی، عطرمان را گم کردیم و بیصدا پژمردیم.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
پرندهای با بالهای چیده، هنوز هم در خوابِ آسمان پر میزند و از بیداری میترسد.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
ღاشکِ واژه هاღ
(بسم تعالی) مار را دیدم و جان به در بردم ، چه بسا اهریمن را هم به خاک افکندم. اما ای کاش کسی به من
(بسم تعالی)
تمام عمر، کمر خم کردم برای ایستادن در برابر طوفانها.
سرم را پایین انداختم و تن دادم به کولاکِ روزگار،
به رگبارِ ناامیدی، به سیلِ روزهایی که یکییکی میآمدند و میگفتند: «بیفت، دیگر بس است.»
اما من نیفتادم.
با مشتهای گرهکرده، با دندانهای بههمفشرده، با چشمانی که حتی در تاریکیِ شب، روشناییِ فردا را میجست،
از همهی توفانها گذشتم.
فکر میکردم دیگر، هیچچیز نیست که بتواند زمینم بزند.
نه رنج، نه فقر، نه تنهاییِ سهمگینِ نیمهشبها.
تا روزی که نسیمی وزید.
نه از جنسِ بادهای پیشین، که از جنسِ رهایی.
آن روز، جنگل را پشت سر گذاشته بودم و پا در دشتِ بیخطر گذاشته بودم.
فکر کردم بالاخره، زمانِ آسودن است.
کمر را راست کردم، زره را از تن جدا کردم، شمشیر را بر زمین نهادم.
چشم بستم تا نسیم را رویِ پلکها احساس کنم...
و همان نسیمِ ساده،
همانکه هیچ خطری نداشت،
زانوانِ خستهام را چنان لرزاند که فرو ریختم.
چون دیگر نیرویی برای ایستادن نداشتم.
چون تمامِ عمر، برای جنگیدن ساخته شده بودم، نه برای آرامیدن.
قدرتِ تحملِ سختی را داشتم،
اما توانِ پذیرشِ آسودگی را نه.
و افتادم.
نه در میدانِ جنگ،
که در دشتِ گلها.
نه بر نیزهی دشمن،
که بر خاکِ نرمِ بهار.
آخرین نفسم را،
نه در مشتِ طوفان،
که در آغوشِ یک بادِ لطیف،
فرو دادم.
سختترین زخمها،
نه از شمشیرِ دشمن،
که از نوازشِ روزمرگی میآید.
نه از فریادِ طوفان،
که از سکوتِ نسیم.
و مرگِ بزرگترین مردان،
نه در میدانِ نبرد،
که در آغوشِ امنیت،
رخ میدهد.
بیصدا.
بیخون.
بیآنکه کسی،
حتی خودشان،
بفهمند که مردهاند.
و ما،
که تمام عمر برای سختی ساخته شدهایم،
در برابرِ سادگیها،
چنان بیسلاحیم که
یک نسیمِ ملایم،
میتواند تاریخِ استوارِ ما را
یکباره، ورق بزند.
آری، دوست من،
این بزرگترین فریبِ زندگی است.
که پنداری، دشمنان، همیشه با نیزه میآیند،
و خطرها، همیشه با فریاد.
که گمان کنی، تا وقتی ایستادهای،
پس شکستناپذیری،
و تا وقتی میجنگی،
پس زندهای.
اما نه.
اینچنین نیست .
نرمترین چیزها،
سختترین فروپاشیها را میآفرینند.
آهستهترین صداها،
بلندترین سکوتها را.
و مهربانترین دستها،
گاه، بیآنکه بدانند،
ریشههایِ کهنسالترین درختان را
از خاک میکَنند.
چه بسیار دلهایی که
طوفان را تاب آوردند،
اما تابِ آفتابِ یک صبحِ آرام را نیاوردند.
و تو،
اگر روزی حس کردی
بیهیچ جنگی، خستهای،
بیهیچ زخمی، دردی،
بیهیچ طوفانی، فرو ریختی،
بدان که
قویترین مردان نیز
چنین میمیرند:
نه بر نیزهی دشمن،
که بر بالشِ نرمِ آرامش.
و این،
تلخترین حقیقتی است که
هیچکس،
در هیچ کلاسِ جنگی،
به تو یاد نمیدهد.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
آیا میدانید غمانگیزترین دستهبندی چیست؟
از نظر من غم انگیز ترین دستهبندی،
دسته بندیِ تقویمهاست:
یک دسته، کسانیاند که برای "دیروز" زندگی میکنند. اتاقشان پر از یادگاریست، کشوی میزشان پر از نامههایی که هیچکس دیگر نمینویسد. هر شب، فیلمِ خاطرات را در ذهنشان مرور میکنند، قاببهقاب. با مردهها حرف میزنند، با عشقِ رفته، با خودِ چند سال پیش. برایشان "امروز" فقط سایهایست از "دیروز".
و "فردا" را با "دیروز" قضاوت میکنند، پس هیچوقت نمیرسند.
دستهی دیگر، کسانیاند که برای "فردا" میمیرند. همیشه در حالِ ساختنِ آیندهایاند که هیچوقت نمیآید. برای فردا پسانداز میکنند، برای فردا عشق میورزند، برای فردا قول میدهند. امروز را قربانیِ فردایی میکنند که مدام عقبتر میرود. و وقتی به فردا میرسند، میبینند آن فردا هم شده امروز، و باز هم فرصت نکردهاند زندگی کنند.
و دستهی گمشدهی سوم، کسانیاند که نه دیروز را دارند، نه فردا را. حتی امروز را هم نه.
آنها در "هیچوقت" زندگی میکنند. هیچوقت شروع نکردند، هیچوقت تمام نکردند، هیچوقت نبودند که جایشان خالی شود. آدمها از کنارشان میگذرند و نمیبینندشان، چون خودشان هم دیگر خودشان را نمیبینند.
آدمها را از هر طرف که نگاه کنی، دستهبندیشان یعنی یک چیز: فاصله.
فاصلهی بعضیها با بعضیها، آن قدر زیاد است که تمامِ پلهای دنیا را هم بگذاری، باز هم به هم نمیرسند. و غمانگیزتر اینکه، بعضیها فاصلهی خودشان را با خودشان هم نمیدانند.
تا روزی که یکدفعه، توی آینه نگاه میکنی و میبینی: آدمِ توی آینه، دیگر آن کسی نیست که بودی. و هیچ دستهبندیای هم نمیتواند بهت بگوید، الان کجایی و با کیستی.
تنها چیزی که میماند، این سوالِ بیجواب است:
تو خودت را در کدام دسته جا گذاشتی؟
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
ღاشکِ واژه هاღ
(بسم تعالی) تمام عمر، کمر خم کردم برای ایستادن در برابر طوفانها. سرم را پایین انداختم و تن دادم به
(بسم تعالی)
(۱)
دست شکسته را گچ میگیرند.
استخوان را در بند میکشند تا سرجایش بنشیند.
اما روح شکسته را چه؟
نه بانداژی هست، نه اتاق عمل،
نه دکتری که بگوید «تا شش هفته تکانش نده».
روحِ شکسته را میگذارند روی تختِ تنهایی،
یک مسکنِ الکی میدهند به نام «فراموشی»،
و میروند.
اما درد که میماند.
درد که هر شب استخوانِ استخوان میشود،
میرود توی مغزِ استخوان،
میرود توی همان جایی که هیچ اشعهی ایکسی نمیبیندش.
به روح که نگاه میکنند، میگویند: «همینطور که هستی خوب است.»
چون ترک هایش را فقط خودش میبیند.
چون هیچ آزمایشگاهی جوابِ از هم پاشیدن را نمیدهد.
بهترین دکترهای عالم هم که بیایند،
یک نسخه مینویسند:
«صبور باش.»
انگار صبر یک قرص است،
انگار میشود قورتش داد و خوب شد.
اما روح که نمیشکند یکباره.
روح، ترک برمیدارد،
ترک برمیدارد،
ترک برمیدارد،
تا یک روز، بیآنکه کسی صدایش را بشنود،
خُرد میشود.
مثل استخوانی که شکسته،
مثل گچی کهنه،
مثل کسی که تمام مدت داشته فریاد میکشیده
اما همه فکر میکردند سکوت کرده.
حالا این را هم میگویم:
شکستگیِ روح، تنها دردیست که از همان لحظه ی اول،
میبینی خوب نمیشود.
فقط یاد میگیری با آن راه بروی،
با آن بخوابی و با آن بمیری.
و هیچکس هیچوقت نمی فهمد ،
چرا یک آدم سالم،
انقدر خسته است.
آری دوست من،
من همان کسم.
من همان کسی که تمامِ روز را
با یک لبخندِ گچی سر میکنم
و شب که میشود،
توی تاریکی،
گچ را برمیدارم،
به ترک های عمیقم نگاه میکنم
و میگویم:
«تو دیگر هیچوقت خوب نمیشوی،
اما من یاد گرفته ام با تو زندگی کنم،
مثل کسی که با یک دست،
همه ی زندگی اش را می چرخاند .»
این منم.
این منِ شکسته،
این منِ گچی،
این منِ خسته ای که
هنوز،
باور ندارد کسی بیاید
و بگوید:
«درکَت میکنم .»
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
(۲)
اگر روزی دیدی
کسی خندید ولی چشمهایش گریه داشت،
کسی راه رفت ولی پاهایش می لرزید،
کسی حرف زد ولی صدایش از جای دیگری میآمد،
بدان که او یک جنگ تمام نشدنی را
تنها برده است.
بدان که او شبها را
با اشکهایی بیصدا پر کرده
تا روزها را با لبخندِ اجاره ای سر کند.
بدان که او هر روز صبح،
تکه های خودش را جمع میکند،
مثل کسی که بعد از یک تصادف،
خودش را از وسطِ شیشهها بیرون میکشد،
و به همه میگوید: «فقط یک خراش کوچک.»
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
(👇ادامه👇)
(۳)
آری، اگر روزی دیدی
کسی چای میخورد و دستش می لرزد،
کسی می خوابد اما چشمهایش باز است،
کسی میگوید «خسته ام» ولی تازه بیدار شده،
بدان که او همان کسی است
که یک شب،
جلوی آینه ایستاد
و به خودش گفت:
«تا کی؟»
و آینه جوابش را نداد،
چون آینه هم،
فقط میتواند صورت را نشان بدهد،
نه زخمهای پشتِ صورت را.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
(👇 ادامه 👇)
(۴)
اگر روزی دیدی
کسی از باران فرار نمیکند،
کسی از تاریکی نمی ترسد،
کسی از مرگ حرف میزند مثل یک دوستِ قدیمی،
بدان که او همه ی ترس هایش را
یکجا جمع کرده
و توی یک چمدان بسته،
و چمدان را گذاشته کنار در،
اما هیچوقت نرفته،
چون حتی برای رفتن هم،
انرژیِ کافی نداشته.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy
(👇 ادامه 👇)
(۵-پارت آخر)
همه ی این حرف ها،
برای گفتنِ یک چیز بود:
آدم ها میشکنند.
بعضیها با یک صدا،
بعضیها با یک سکوت،
بعضیها با خودشان.
من شکستم،
نه یکبار، نه دوبار،
هر روز،
هر ساعت،
هر نفس.
و هیچکس نفهمید،
چون شکستنِ من،
صدایی نداشت،
فقط یک گچ بود
زیرِ یک لبخند.
حالا که به عقب نگاه میکنم،
میبینم که گچ،
خودش شد استخوان،
و من،
یاد گرفتم با یک دست،
با یک روح،
با یک خستگیِ بزرگ،
راه بروم،
نه به سوی کسی،
که به سویِ خودم.
و این،
آخرین ترک است،
ترکی که دیگر نمی شکند،
چون دیگر چیزی برای شکستن نمانده،
فقط من،
با همین گچ،
با همین درد،
با همین لبخندِ همیشگی.
آری دوست من،
این پایان است،
پایانِ حرف ها،
پایانِ شکستن،
آغازِ ماندن.
ღاشکِ واژه هاღ
@yekta1300andy