eitaa logo
- پناهـگاه ˓
133 دنبال‌کننده
9 عکس
19 ویدیو
0 فایل
شاید چشم‌ها دروغ بگن ؛ اما نگاه‌های خیره یواشکی هرگز . . گوش ِشنوا؛ @vbvbvbvbv ˓
مشاهده در ایتا
دانلود
- پناهـگاه ˓
ترم 7 دانشکده فنی مهندسی بودیم . . بچه‌ها میگفتن برای کار پدرش ؛ به دانشگاه ما انتقالی گرفته بود . . پسرِ جذابی بود و میشد گفت ؛ چشمِ اکثرِ دخترایِ دانشکده دنبالش بود . . چند باری برای جزوه و انجام پروژه بهم پیام داده بود ؛ و کمکم رابطمون صمیمی‌تر شده بود ؛ و یه جورایی دوستِ اجتماعی شدیم ؛ ك کاش هیچوقت همچین دوستیهایی مد نمیشد . . انگار همه چیز داشت تغییر میکرد ؛ همه‌ی گروهامو رو حالت سکوت گذاشته بودم ؛ ك وقتی ازش پیامی میاد متوجه بشم . . ولی خب دوستِ اجتماعی بودیم ؛ و قرار نبود هرروز ؛ هرروز به هم پیام بدیم ! و این انتظار برای من دیوونه کننده بود . . تمامِ کارم خیره شدن به گوشی شده بود ؛ و اگه خیلی فاصله می‌افتاد بینِ پیام دادنش ؛ خودم به یه بهانه ای پیش قدم میشدم . . دوست داشتم فکر کنم هیچ حسی بهش ندارم ؛ و یه وابستگیِ سادست ك خیلی زود از بین میره . .  ولی وقتی تو یه جمعی چیزی پشت سرش میگفتن ؛ و من برایِ دفاع ازش پیش قدم میشدم ؛ به احساسم بیشتر مطمئن میشدم . . هربار ك پیام میداد دعا میکردم ؛ چیزی غیر از درس‌ باشه . . ولی همهی حرفش همین بود : « کلاس استاد فلانی چهارشنبه تشکیل میشه؟! » یه موقعهایی هم یه کارایی میکرد ك مطمئنم میکرد ؛ به یه حسِ دو طرفه و من تمامِ شب رویا بافی میکردم . . اما فردا تو دانشکده تو پیام دادناش طوری حرف میزد ؛ ك از طرز فکر و حماقت خودم خجالت میکشیدم .‌ . میخواستم بگم « دوستت دارم . . » ولی اگه با خودش فکر میکرد چقدر بی‌جنبه‌ام چی؟! اگه همین رابطه هم تموم میشد چی؟! اصلا اون اینقدر دور و برش شلوغ بود ك هیچ وقت ؛ منو نمیدید پس صلاح میدیدم خودمو سبك نکنم ! و من هیچوقت حرفی نزدم و جواب تمام پیام ؛ و احوالپرسیهاشو بر عکسِ حسِ باطنیم ؛ با سردی میدادم و هربار ك به شوخی میگفت : « پیر شدم و سینگل موندم . . » برخلاف اینکه از درون یه حسِ حسادت ؛ داشت خفم میکرد ؛ با لبخند دخترای دانشگاه رو ؛ بهش پیشنهاد میدادم . . یهبار هم همینطور به شوخی یکی از به قولِ خودش ؛ نُنُرترین دختر دانشگاهو بهش پیشنهاد دادم ؛ و در کمالِ تعجب قبول کرد ! خداروشکر دانشگاه تموم شده بود ؛ و من شاهد دست تو دست بودنشون نبودم . . از خودم متنفر بودم از اون بیشتر ؛ و در عین حال دوستش داشتم . . از اون ماجرا دو سال گذشت ؛ و شنیده بودم با اون دختر به هم زده بود ؛ و برای ادامه تحصیل به خارج رفته بود . . چند روز پیش یکی به موبایلم زنگ زد خودش بود ! از استرسی ك گرفته بودم فهمیدم خودشه . . در نهایت ِتعجب گفت ك چقدر دوستت داشتم ؛ ولی از بس سرد و بیروح بودی ؛ فکر میکردم با کسی تو رابطهای . . گفتم تو خیلی راحت پیشنهاد دوستی ؛ با اون دخترو قبول کردی ! گفت وقتی یه زن به جای احساس مالکیت و حسادت ؛ دوستاشو تعارف میزنه به یه پسر ؛ یعنی اصلا امیدی نیست . . گفتم اون فقط یه امتحان بود . . خندید و گفت امتحان؟! فصلِ امتحان نبود ؛) . نمیتونستم چیزی بگم بغض داشت خفم میکرد ؛ ولی باید سریعتر برایِ ناهار فکری میکردم . . به همسرم قول داده بودم ؛ براش فسنجون درست کنم)))' - سحررستگار ؛
امسال سطل آشغال از من بیشتر گل گرفته.
همسایه های شکریه،لطفا وقتی شکریه نیست انقدر فور ندین مرسی.
روز جالبی بود لطفا روزای بعد جالب تر نشه.