دیشب رسما پایان اسطورههای بچگیمون بود.
من در میان جمعیت بودم، اما انگار در یک جزیره دور افتاده زندگی میکردم، جایی که صدای هیچکس به من نمیرسید.
خانواده، یه چیز عجیب و پیچیدهست. همون آدماییان که بدون انتخاب، باهاشون به دنیا میای. یه وقتا پناهت میشن، یه وقتا بزرگترین اعصاب خوردکن.
باهاشون دعوا میکنی، قهر میکنی، ازشون دلخور میشی، ولی خیلی وقتا باز اولین کساییان که موقع سختی کنارتن.
هیچ خانوادهای بینقص نیست. بعضیا پر از عشق و آرامشن، بعضیا هم پر از اختلاف و سوءتفاهم. اما چیزی که خانواده رو خانواده میکنه، فقط نسبت خونی نیست، مراقبت، مسئولیت و کنار هم موندنه.
به زبون خودمونی «خانواده همون جماعتیه که گاهی دلت میخواد از دستشون فرار کنی، ولی وقتی دنیا بهت سخت میگیره، ناخودآگاه یادت می افته خونه هنوز یه جا برات هست، البته اگه اون خونه امن باشه.»
این روزا به مسخره ترین و کسل کننده ترین شکل ممکن داره میگذره و ثانیه ها و دقیقه ها هم میرن و میرن و میرن ..
بدون اینکه حرفی بزنی، کاری کنی، خوش بگذرونی و بدون اینکه یکی هواتو داشته باشه.
پسرا همه عین همن، گول نخورید که نبابا این با اونای دیگه فرق میکنه😟
دقیقا مثل همن، دنبال مَرد بگردید مَرددد.