شمایی که واسه میناب و ماکان هیچی نگفتی و صدات در نیومد، گوه میخوری واسه جنوب دلسوزی میکنی.
گاها از این که چرا ی سری ادمارو وارد زندگیم کردم و یا حتی آشنا شدم باهاشون خودم رو سرزنش میکنم و حرص میخورم.
گریهی رونالدو و نیمار رو دیدیم، ناراحتی مودریچ هم دیدیم
حالا نوبتی هم باشه نوبت مسیعه دیگه.
ولی بازاون فکرمیکنه تنهاست نمیدونه من تا آخرش همراش میمونمو میکنم پاک همه اشکاش:))))))))
دیشب رسما پایان اسطورههای بچگیمون بود.
من در میان جمعیت بودم، اما انگار در یک جزیره دور افتاده زندگی میکردم، جایی که صدای هیچکس به من نمیرسید.
خانواده، یه چیز عجیب و پیچیدهست. همون آدماییان که بدون انتخاب، باهاشون به دنیا میای. یه وقتا پناهت میشن، یه وقتا بزرگترین اعصاب خوردکن.
باهاشون دعوا میکنی، قهر میکنی، ازشون دلخور میشی، ولی خیلی وقتا باز اولین کساییان که موقع سختی کنارتن.
هیچ خانوادهای بینقص نیست. بعضیا پر از عشق و آرامشن، بعضیا هم پر از اختلاف و سوءتفاهم. اما چیزی که خانواده رو خانواده میکنه، فقط نسبت خونی نیست، مراقبت، مسئولیت و کنار هم موندنه.
به زبون خودمونی «خانواده همون جماعتیه که گاهی دلت میخواد از دستشون فرار کنی، ولی وقتی دنیا بهت سخت میگیره، ناخودآگاه یادت می افته خونه هنوز یه جا برات هست، البته اگه اون خونه امن باشه.»