من از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم،
حرفی از جنس زمان نشنیدم...
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود...
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...!
-سهرابسپهری
#اشعارخاکآلود
یک شب ز ماورای سیاهی ها
چون اختری بسوی تو می آیم
بر بال بادهای جهان پیما
شادان به جستجوی تو می آیم
سر تا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان
پر می کنم برای تو دامان را
از لالههای وحشی کوهستان
یک شب ز حلقهای که بدر کوبند
در کنج سینه قلب تو می لرزد
چون در گشوده شد، تن من بی تاب
در بازوان گرم تو می لغزد
-فروغفرخزاد
#اشعارخاکآلود