✨لیلی بی عشق✨
#Part_1
کلید رو توی در چرخوندم و وارد خونه شدم
کتونی های مشکی رنگم رو از پام در اوردم
در سالن رو باز کردم پلاستیکی ک توش وسایلم بود رو کنار در رها کردم انگار هیچکس تو خونه نبود سمت اشپزخونه راه افتادم صدایی ک پشت سرم شنیدم وادارم کرد برگردم
_به به عروس خانم
با چشمایی ک چهار تا شده بود برگشتم که چهره خانمی رو دیدم ک روی مبل نشسته بود کنارش یه اقایی ک بهشون میخورد همسرش باشن و مرد جوونی ک پسرشون بود
با تعجب پرسیدم
+جانم؟
_مگه عروس شما نیستی عزیزم؟
+من.. نه اینجا چه خبره؟
در حیاط باز شد و مادرجون اومد داخل
_دخترم اومدن خاستگاری خالت
ولی پدرجون حالش بد شد بردش درمانگاه منم مجبورم برم پیششون تا برگردم خوب از مهمونا پذیرایی کن
+چشم مادرجون حواسم هست
خبری شد به منم بگید
_باشه عزیزم خدانگهدار
+خدانگهدار
رفتم و تا دم در بدرقه اش کردم
برگشتم داخل و رو به مهمون ها کردم
+ببخشید نشناختم راستش به من چیزی
نگفته بودن ک قراره مهمون داشته باشیم
خیلی خوش اومدین من لیلیم
_مرسی عزیزدلم
خوشبختم اسم منم ناهید هست مامان اقا علیرضا ک براش اومدیم خاستگاری
چشمام رو سمت پسر خوش چهره و سر به زیری ک روی مبل نزدیک پدرش نشسته بود چرخوندم لبخندی روی لبم نقش بست
+خوشبختم اقا علیرضا
_خیلی ممنونم لیلی خانم
رو به پدرش کردم و خوش امد گفتم
رفتم سمت اشپزخونه
استکان های خوشگلی توی کابینت به چشمم خورد سریع برداشتم و داخل سینی گذاشتم
استکان ها رو با چایی خوش رنگی ک دم کرده بودم و بهارنارنج پر کردم و به سمت
مهمونا رفتم
از اقا جلال شروع کردم
_ممنون دخترم
+نوش جونتون
بعدش سراغ ناهید خانم رفتم
_چه خوش رنگ شده به به
+مرسیی نوش جونتون
راهمو سمت علیرضا کج کردم
+بفرمایید اقا علیرضا
همونجور ک سرم پایین بود صدام کرد
و مجبور شدم سرمو بالا بگیرم
برای ثانیه ای محو چشای خوش رنگش شدم
_لیلی خانم ببخشید یه درخواست داشتم
+جانم بفرمایید؟
_میشه یه لیوان اب برام بیارید
+حتما
سینی چایی رو روی میز جلوش گذاشتم و رفتم تو اشپزخونه
لیوان اب خنکی پر کردم و گذاشتم توی بشقاب
+بفرمایید
_شرمنده
+این چه حرفیه دشمنتون شرمنده
چاییمو برداشتم و رفتم روی مبل رو به روی مهمون ها نشستم
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق ✨
#Part_2
همجا ساکت بود
سکوت رو شکستم
+توروخدا یچی بگید صحبت کنیم
از این سکوت خوشم نمیاد
ناهید خانم خندید
_خب بزار چندتا سوال بپرسم ازت
که هم صحبت کرده باشیم هم اشنا شده باشیم باهم
+بفرمایید بپرسید
_یه سوالی خیلی ذهنمو مشغول کرده
+چه سوالی؟
_مگه شما مجرد نیستی؟
+بله..چطور مگه؟
_اخه کسی که معرفی کرد اینجا رو گفت فقط یه دختر مجرد دارن که گویا اونم خالتون بود
لبخندی زدم
+بخاطر اینه ک همشون هنوزم منو یه دختر ۱۲ ساله میبینن
_چند سالته دخترم؟
+۲۲ سالمه
_خیلیم خوب به سلامتی
+ممنونم
_درس میخونی؟
+اره دانشجوام
_چه رشته ای؟
+داروسازی
_به به خانم دکتر
لبخندی زدم ک دندونام مشخص شد
_الان از دانشگاه اومدی؟
+نه سرکار بودم
_خانم دکتر به چه کاری مشغولن؟
+قبل از اینکه خانم دکتر باشم مدرس نقاشیم
_چه دختر هنرمندی
+لطف دارید شما
_چه سبک نقاشی اموزش میدی؟
+مداد رنگی و سیاه قلم
_عالیه
+سوالاتتون یجوریه حس میکنم من اومدم خاستگاری میخواید ببینید داماد مناسبیم یا نه
ناهید خانم قهقه ای زد
اقا جلال با لبخند ادامه داد
_حق داری دخترم ما اومدیم خاستگاری این خانم ما شما رو سوال پیچ میکنه
+نفرمایید ایشون تا صبحم سوال بپرسن منجواب میدم
_حالا شما چندتا سوال بپرس که اشنا بشیم
+چی بگم والا
_هرچی دوست داری
+از اقا داماد بگید یکم اشنا شیم باهاشون
ادامه دارد...