چـیتـوزبـاطَعـمِوانــــیل ☁️
انگار نمیدیدم نوشته ای که روبه رویم بود آنقدر ناباورانه بود که لحظه ای در دل از خدا خواستم چشم های
من به یاد دارم تو خودت شب قبل نشسته بودی و به زهرا که شایعه هایی از شهادت آقا شنیده بود و نگرانی همنشین اش شده بود میگفتی امکان ندارد
حتی لحظه ای به ذهنت هم خطور نکرد ممکن است خبر واقعی باشد
حتی ذره ای نگران هم نشدی
میگفتی زهرا اگر آقا نباشد آن روز ما هم نیستیم ، نگران نباش ما روزگار بعد آقا را درک نخواهیم کرد
فقط دو کلمه دیدم
( قائد امت ) و (شهادت)
ذهنم حتی نمیفهمید قائد یعنی چه
کاش معلم کلاس اولم کنارم بود تا کمکم کند بخوانم
سوادم را هم در آن لحظه فراموش کرده بودم
سریع سرم را برگرداندم
کلنجار در ذهنم ادامه داشت
- قائد ؟!
- یعنی آقا
- نه امکان ندارد
ای وای ای وای
مادر
کاش هیچ گاه سرت را خم نمیکردی و بر روی تکیه گاه زانوانت فرود نمیآوردی
مادر تو نمیدانی وقتی سرت از جلوی تلویزیون کنار رفت چه به روز من آمد
کاش هنوز مدرسه نرفته بودم و سواد نداشتم
تمام این افکار در چند ثانیه ، مهمان آشفته سرم شد و غوغا به پا کرد
انگار سرم گود زورخانه ای شده بود که نوای طبل هر ثانیه بلندتر پخش میشد
بالاخره چشم هایش در کشاکش با سرم پیروز شدند
کاش کور شده بودید ای چشم ها
چه میدیدید؟؟
نوشته بود
«شهادت قائد امت حضرت آیت الله خامنه ای»
✍ زینب عطاران
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیرم که کشتید
با رویش جوانه ها چه می کنید؟!...🌱
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا برای امروز ما صحبت کردی نه؟!🥲
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر با شعرخوانی شما در محضر رهبر برای آقای رئیسی گریه کردم
کی باورش میشه الان...؟؟
چـیتـوزبـاطَعـمِوانــــیل ☁️
من به یاد دارم تو خودت شب قبل نشسته بودی و به زهرا که شایعه هایی از شهادت آقا شنیده بود و نگرانی همن
صدای نفس هایم آنقدر بلند و پشت سر هم شده بود که دیگر هیچ چیز نمی شنیدم
بابا خوب شد آمدی و در آغوشم گرفتی
اگر نمی آمدی حتما در آن لحظه سکته کرده بودم
خوب شد بهت درونم را به بغض تبدیل کردی و سد اشک هایم را شکستی
دیگر چیز زیادی یادم نمی آید
فقط صدای خودم در گوشم میپیچید
- بابا ، بابا من میخواستم برم آقا رو ببینم ...💔
نمیدانم چند بار این جمله را تکرار کردم فقط میدانم آنقدر گفتم که دیگر نفسم یاری نمیکرد
برای چون منی که تک تک ثانیه های دیدار مردم با آقا را دیده بودم و در خواب شبم به رویا میکشیدمش ، برای چون منی که آنقدر در خیالاتش دیدار آقا را تصور کرده بود که اگر روزی قسمتش میشد حتی حفظ بود بایدچه چیزی را و چگونه از آقا بخواهد، تکرار این جمله و در آن لحظه عادی ترین واکنش بود
هنوز چادر نمازم سرم بود
اما چرا انگار از آن نمازی که خوانده بودم چند سال میگذشت
خدایا من مطمئنم همین سحر بود که با صدای دعای آقا ، لحظات منتهی به اذان را به جان کشیدم
حال اما انگار چند سال پیرتر شده ام...
✍ زینب عطاران
حاجمسعود پیرایشمداحی آنلاین - نماهنگ ضربه آخر و بزن - مسعود پیرایش.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
به به
انتقام و بگیرین💪
چه اخباریه
خودشون بهانه دادن دستمون
حالت خوب است ؟
اگر بی حوصلگی هایم ، روز های مه گرفتهام را و چشمان ِ خستهام را فاکتور بگیری ؛
آری ، خوبم . . .