دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای !
این چه دیدار دلازاری بود ؟
بیگمان بردهای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود.
دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای !
نه نگاهی ، نه لب پرنوشی ،
نه شرار نفس پرهوسی ،
نه فشار بدن و آغوشی.
این چه عشقیست که در دل دارم ؟
من از این عشق چه حاصل دارم ؟
میگریزی ز من و در طلبت ،
باز هم کوشش باطل دارم.
-فروغ فرخزاد
هیچ میدانی که من در قلب خویش ،
نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟
هیچ میدانی کز این عشق نهان ،
آتشی سوزنده بر جان داشتم ؟
-فروغ فرخزاد