• افکارِ آنه •
تو حرم که بودیم پدافندا شروع کردن به زدن.. شاید بگید دیوونه ام ولی واقعا خیلی خوشگل بود:)))
بعد از چند ثانیه که نورش رو دیدیم ، صداشون اومد!
ولی صداش یکمی بلند و ترسناک بود:/
• افکارِ آنه •
تو حرم که بودیم پدافندا شروع کردن به زدن.. شاید بگید دیوونه ام ولی واقعا خیلی خوشگل بود:)))
من کلا خیلی ریلکسم بدجور!
بعد مامانم کاملا نقطه مقابل منه و به شدت استرسیه.
یعنی طوری که چند روز پیش پدرم یکم دیر کرده بود(یکم که نه زیاد!)،گوشیش هم جواب نمیداد؛بعد مامانم هی داشت خودخوری میکرد(خود خوری که نه داشت سر ما غر میزد)، به زمین و زمان فوش میداد،به داداش بدبخت من فوش میداد و اصن یه وضعی..!
بعد من چون به خواب علاقه خاصی دارم(در حد کوالا!)رفتم یه بالش و پتو برداشتم و لالا:))
بعد مامانمم حرص میخورد منم از حرص خوردن مامانم حرص می خوردم که آخه مادر من این حرص خوردنات سره چیه؟ مگه تو نمیدونی بابا همیشه اینطوریه و اینا؟
البته منم نگران میشما ولی اینجوری جوش نمیزنم:/
الان همه دخترا رو سخنگوی قرارگاه خاتم الانبیا چیز شدن، ولی من هنوز از امیر دیوونه خوشم میاد:)))
• افکارِ آنه •
الان همه دخترا رو سخنگوی قرارگاه خاتم الانبیا چیز شدن، ولی من هنوز از امیر دیوونه خوشم میاد:)))
(منظورم از چیز همونیه که اولش «ک» داره آخرش «ش» حرف دُوُّمِشَمْ «ر» هستِ)
(یه حرفشم نمیگم که کامل لو نره)
• افکارِ آنه •
این از بقیه بهتر بود به نظرم:/
اینکه توی یک کشور غیر اسلامی اینطور حجاب گرفتن،اونم توی تجمعاتی که در حمایت از ایرانه،به نظرم خیلی قشنگ و شجاعانه است.
از طرفی به نظرم اون دختره خیلی شبیه منه چون منم همیشهی خدا ماسک میزنم اونم از نوع مشکی🤣🤣
هدایت شده از ستاد مبارزه با بیکارا
بیمارستان هیچ وقت جای خوبی نیست.
ولی بین نبودن و بودن در بیمارستان من دومی رو انتخاب میکنم.
اینکه از پشت پنجره نگاه کنی.ولی یکی باشه که نگاش کنی،بهتر از اینه که کلا کسی نباشه.
• افکارِ آنه •
بیمارستان هیچ وقت جای خوبی نیست. ولی بین نبودن و بودن در بیمارستان من دومی رو انتخاب میکنم. اینکه
مال من حتی به بیمارستان هم نرسید...
• افکارِ آنه •
مال من حتی به بیمارستان هم نرسید...
باور میکنید اون موقع هم که این خبر رو شنیدم از شدت شوک میخندیدم؟؟؟
هدایت شده از 焚
شما نمیدونید من همیشه در چه حد از خودم خشمگینم که توانایی حرف زدن ندارم. چقدر آرزو میکنم که کاش دو کلوم حرف با آدما میتونستم بزنم.. با آدمای موردعلاقم. خیلی دلم میخواد با بابا حرف بزنم، یا به مامان بگم من واقعا درکش میکنم؛ یا کنار بابابزرگ بشینم و بگم واسم بیشتر از خاطراتش بگه.. بهش بگم که من وقتی وسط مهمونی داری حرف میزنی و نصفه ول میکنی و معمولا بقیه وسط حرفت میپرن منتظر میمونم تو ادامه بدی.. کاش میدونستن چقدر دوستشون دارم. ولی متاسفانه من لالم و نمیتونم احساساتمو بروز بدم و همیشه باعث میشم بقیه فکر کنن ازشون خوشم نمیاد. احتمالا فقط وقتی طرف بمیره و به صورت روح بتونه افکار منو ببینه تازه میفهمه چقدر با تمام وجود محبتشو تو قلبم نگه داشته بودم