_ حسین ،منو بیشتر دوست داری یا سِد کوثر؟
+ کوثر!
_ ... من دیگه خواهر تو نیستم!
+ (خنده موذیانه حسین به همراه سِد کوثر..!)
این سفر یک روزه هم تموم شد...
همیشه بعد از اینکه از حرم برمیگردم به خونه ، هم احساس شادی میکنم ، هم ناراحتی..
ناراحتی که مشخصه ، ناراحتم از اینکه دارم از جنت روی زمین میرم(
ولی شادیم از اینه که امام رضا منو دست خالی بر نمیگردونه ، مطمئنم.
اصلا همین که رفتم به اونجا خودش یه هدیه بزرگه..
ولی خب..
امام رضا حالمو خوب میکنه؛ چه روحی ، چه جسمی.
میدونی؟ بعد از اینکه بر میگردم ، از شدت خستگی تمام بدنم درد میکنه ، ولی دردش خیلی شیرینه.
این درد جزو اون درد هایی هست که ازش ناراحت نیستم.
خیلی دوسش دارم.
امام رضا رو میگم.
خیلی دوست دارم.
بطلب آقا ، زود به زود بطلب؛ میدونی که چقدر دوست دارم..؟
+ آنه
#چرندیات ، شاید هم نه..
شاید عجیب باشه ولی من شوالیه رو به پرنسس ترجیح میدم.
نه!بزار تصحیحش کنم؛
من شوالیه بودن رو به پرنسس بودن ترجیح میدم.
• افکارِ آنه •
چت شده واقعا؟
صد بار باید از ایتا بیام بیرون و دوباره بیام توش تا برام باز کنه..
هدایت شده از اشتباه.
یه روز از این خونه میزنم بیرون، با یه دفتر، کتاب و مداد و پاککن، گوشی و اگر شد هندزفری. کارت هم برمیدارم.
میرم اینور و اونور. میرم و گم میشم تو قم، اتوبوسهای مختلف سوار میشم و از ایستگاه موردنظر جا میمونم، به آدمای تو خیابون لبخند میزنم تا توهم اینکه نکنه عاشقشونم رو بردارن.
برای راننده ماشینهایی که وقتی تو خیابون میایستن تا رد شم سر تکون میدم. اگر یه موتوری زد بهم و فحش داد، من فحش نمیدم.
میرم کافه های کوچولو و نقلی. میرم صفائیه تا فقط راه برم. به بچهای کوچولو شکلات میدم، به مامان باباشون هم. برای کوچولوهایی که توی بغل مامان باباشونن دست تکون میدم و اگه مامان باباشون نگاهم کردن، به رو خودم نمیارم.
لبخند میزنم، سعی میکنم خوشحال باشم و با لبخندم بقیه رو هم خوشحال کنم. میرم توی کتابفروشی و فقط نگاه میکنم؛ انقدر نگاه میکنم تا از کتابفروشی بیرونم کنن. سر راه از یه فلافلی کثیف فلافل میخرم و با جمله "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" میخورم. به درختها عشق میورزم و از آشناهای تو خیابون فرار میکنم.
یه روز من زندگی میکنم، یه روز احساس زنده بودن میکنم.
هدایت شده از اشتباه.
بنظر من همه چيز قشنگه، بخاطر همین ازشون عکس میگیرم و عکسام انقدر زیاده.
میدونی؟ من عاشق چیزای کوچولو موچولو هستم.
وقتی میخرمـشون یا هدیه میگیرم ، وجودم شاد میشه.
میگیرم توی دستم؛ نگاهش میکنم ، نازش میکنم ، میبوسمش ، بوش میکنم و تا یه مدت میزارم جلوم و خیره بهش ، قربون صدقش میرم.
گاهی اوقات انقدر این کار هارو میکنم که حس میکنم بقیه منو به چشم یه آدم ندید بدید میبینن.
خب ، شاید هم این درسته. شاید من ندید بدیدم. من کی میتونم دوباره این لحظه هارو ببینم؟ مگه شمعی که میخرم ، تا چه مدت اون بوی خوش اولش رو داره که من الان بو نکنمش؟ مگه اون گیره های کوچیک مو ، تا کی سالم میمونه؟ مگه گل تا کی عطر داره؟ مگه شربت تا کی خنک میمونه؟ مگه هر دفعه چایی به این خوش رنگی میشه؟ مگه همیشه بهاره؟ مگه مامان تا کی میخنده؟ مگه بابا تا کی میبوستم؟ مگه ما چقدر توی این سن میمونیم؟ مگه چقدر زنده میمونیم؟
آره، من قبول دارم که ندید بدیدم. من هنوز هیچی رو ندیدم. خیلی چیزا هست که باید ببینمشون. خیلی چیزا..
من ناراحت نمیشم اگه بهم بگید ندید بدید؛ چون من ناراحتی شما رو هم ندیدم.
+ آنه
#چرندیات