قسم بر ناوک چشمت که خون از دیده می ریزم
بجای خالی ات سوگند از عشق تو لبریزم
نشان از خرّمی دیگر ندارد بوستان دل
اسیر فصل هجرانم تمام سال پاییزم
حلول شهریارم با همان تقدیر نافرجام
که من شیداترین شاعر پس از شیدای تبریزم
مرا درگیر خود کردی نگفتی بی تو می میرم
که بی تو با سپاه خاطرات تو گلاویزم
دلی بشکسته را دیگر نباشد تاب بشکستن
منِ دیوانه باید با دلی بشکسته بستیزم
دگر دستی پس از هجران تو نگرفت دستم را
چنان افتاده ام از پا توانی نیست برخیزم
ستمگر نیستی اما ستم ها کرده ای بر من
شبیه شهر ویرانی پس از طغیان چنگیزم
#مرتضی_شاکری