اون چند شبی که از بکتاش خبری نداشت
تماما تا گریه صبح میکرد و غصه میخورد .
همهیِ فکر و ذکرش این بود که الان
حالِ بکتاش چطوره .. زخمش خوب شده
یا نه ..
گفت چیکار کنم چیکار نکنم ؟ اومد
دوباره یه برگه برداشت و شعری رو
برای بکتاش نوشت و بعد از مهر و موم
کردن، دایه رو صدا کرد و گفت این
نامه رو ببر و مخفیانه بده به بکتاش .
آوان'
گفت چیکار کنم چیکار نکنم ؟ اومد دوباره یه برگه برداشت و شعری رو برای بکتاش نوشت و بعد از مهر و موم
نامهیِ رابعه به بکتاش =)
به نقل از عطار*
بکتاش هم که هنوز زخمش خوب نشده
بود نمیتونست از اتاقش بیرون بیاد .
دایه واسه همین کارش سخت شد و
با هزار بهونه تونست بره تو اتاق بکتاش
و نامه رو بده بهش .
بکتاش هم که دیگه عاشق ماشقِ رابعه
شده بود تو این مدت که نتونسته بود
رابعه رو ببینه خیلی دلتنگش شده بود
و با دیدنِ نامه بغضش ترکید .
یه روزی رابعه بیرون و کاخ بود که خیلی
اتفاقی رودکی (شاعر معروف به پدر شعر
و ادب ِفارسی ) رو میبینه .
رودکی چند بیتی برای ِرابعه خوند و ازش
خواست که اون هم برایِ رودکی چند
بیت شعر بخونه .