حارث هنوز بخاطر [روزی که امیربخارا
بهش کمک کرد تا در مقابل دشمنایی
که به بلخ هجومآورده بود ایستادگی کنه ]
از امیربخارا تشکرِ درست درمون نکرد بود
تصمیم گرفت هر جوری شده به جشن
بره و ازش تشکر کنه .
روز جشن رسید و حارث و نوچههاش
به سمتِ دربارهِ امیر بخارا حرکت کردن
تا در جشن شرکت کنن.
تا اینکه امیر بخارا بلند میشه و رودکی
رو صدا میزنه و ازش میخواد تا برای ِ
امیر و مهمانهاش شعر بخونه .
این اشعار
انقدر عمیق و قشنگ بودن که روی
همهیِ مهمونا تاثیر گذاشتن و همه
داشتن به اشعاری که رودکی میخوند
گوش میدادن.
آوان'
هر بار به اینجای داستان میرسم اینطوریم که :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امیر بخارا هم که خیلی خوشش اومده
بود از رودکی پرسید که این شعرهایِ
قشنگی که خوندی خودت گفتی یا
فرد دیگهای گفته ؟