مامانم یک گونی بزرگ از وسیلههای دوران
کودکی و کاغذ ماغذ و کتابای بچهگیمو
انداخته دور .
این عادتِ بیرون انداختن ِوسایلمو مامانم
از قبل داشت.
من عاشق یادگاری نگه داشتن بودم و
مامانم عاشق بیرون انداختنِ یادگاریام .
آوان'
حارث ، برادرِ رابعه هم توی اون جمع بود و داشت حرفهایِ رودکی رو میشنید.
دیشب اونجایی بودیم که رابعه که داشت
از اشعارش برای رودکی میخوند ناخواسته
داستان ِعشق و عاشقیشم لو داد .
رودکی هم تو جشنی که امیر بخارا
گرفته بود داستان عشق و عاشقی ِرابعه
رو جلوی ِبرادرش تعریف کرد .
حارث وقتی داستان ِعقشِ خواهرش
به بکتاشرو از زبونِ رودکی شنید
انگار یه پارچه آب یخ ریختن رو سرش.