آوان'
حارث ، برادرِ رابعه هم توی اون جمع بود و داشت حرفهایِ رودکی رو میشنید.
دیشب اونجایی بودیم که رابعه که داشت
از اشعارش برای رودکی میخوند ناخواسته
داستان ِعشق و عاشقیشم لو داد .
رودکی هم تو جشنی که امیر بخارا
گرفته بود داستان عشق و عاشقی ِرابعه
رو جلوی ِبرادرش تعریف کرد .
حارث وقتی داستان ِعقشِ خواهرش
به بکتاشرو از زبونِ رودکی شنید
انگار یه پارچه آب یخ ریختن رو سرش.
حارث مات و مبهوت مونده بود.
خیلیم عصبی بود از اینکه
واقعا خواهرش عاشقِ بکتاش شده
بوده و این مدت مخفیانه از طریقِ
نامه بازی با هم ارتباط داشتن .
حارث اون شب برای اینکه تابلو نشه
خودشو زد به مستی و نشنیدن در
حالی که از عصبانیت داشت از گوشاش
دود میومد بیرون .
بکتاش یه صندوقچهای داشت که همهیِ
نامههایِ رابعه رو توش نگه میداشت یه
قفل گندههم بهش زده بود .
این صندوقچه از جونش هم براش عزیزتر
بود .