🙇♂آیا هدیه ای یا جایزه ای🎁 که گرفتیم، خمس داره⁉️ مثلا پدر یا مادر یا اقوام هدیه ای بدن یا جایزه گرفتیم، باید خمسشو بپردازیم⁉️
❇️نظر رهبری شهید❇️
هدیه خمس نداره؛هر چند احتیاط مستحب است كه اگر از مخارج سال زياد بيايد، خمس آن پرداخت شود.
❇️نظر آیت الله سیستانی ❇️
مالی که به کسی هدیه یا جایزه وپاداش داده شده اگر تا آخر سال خمسی در زندگی مصرف نشود و از مخارج سالِ فرد و خانوادهاش زیاد بیاید، باید خمس آن را بپردازد.
❇️نظر آیت الله مکارم❇️
اگر کسى چیزى به او ببخشد یا هدیه دهد و از مخارج سالش زیاد آید احتیاط واجب آن است که خمس آن را بپردازد.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌷 #دختر_شینا – قسمت 8⃣6⃣ ✅ فصل شانزدهم 💥 دیگر ظهر شده بود. نه آبی همراه خودمان آورده بودیم، نه چ
🌷 #دختر_شینا – قسمت 9⃣6⃣
✅ فصل شانزدهم
💥 بغض گلویم را گرفته بود، گفتم: « مجروحها و شهدا چی؟! »
جوابی نداد.
گفتم: « کاش رانندگی بلد بودم. »
دوباره دنده عوض کرد و بیشتر از قبل گاز داد. گفت: « به امید خدا میرویم. ان شاءاللّه فردا صبح برمیگردم. »
💥 چشمهایم در آن تاریکی دودو میزد. یک لحظه چهرهی آن نوجوان از ذهنم پاک نمیشد. فکر میکردم الان کجاست؟! چهکار میکند؟ اصلاً آن سیصد نفر دیگر توی آن درهی سرد بدون غذا چطور شب را میگذرانند. گردانهای دیگر چه؟! مجروحین، شهدا!
💥 فردای آن روز تا به همدان رسیدیم، صمد برگشت پادگان ابوذر و تا عید نیامد. اواخر خردادماه 1364 بود. چند هفتهای میشد حالم خوب نبود. سرم گیج میرفت و احساس خوابآلودگی میکردم.
یک روز به سرم زد بروم دکتر. بچهها را گذاشتم پیش همسایهمان، خانم دارابی، و رفتم درمانگاه. خانم دکتری که آنجا بود بعد از معاینه، آزمایشی داد و گفت: « اول بهتر است این آزمایشها را انجام بدهی. »
آزمایشها را همان روز دادم و چند روز بعد جوابش را بردم درمانگاه.
💥 خانم دکتر تا آزمایش را دید، گفت: « شما که حامله اید! »
یک دفعه زمین و زمان دور سرم چرخید. دستم را از گوشهی میز دکتر گرفتم که زمین نخورم. دست و پایم بیحس شد و زیر لب گفتم: « یا امام زمان! »
خانم دکتر دستم را گرفت و کمک کرد تا بنشینم و با مهربانی گفت: « عزیزم. چی شده؟! مگر چند تا بچه داری؟ »
با ناراحتی گفتم: « بچهی چهارمم هنوز شش ماهه است. »
💥 دکتر دستم را گرفت و گفت: « نباید به این زودی حامله میشدی؛ اما حالا هستی. به جای ناراحتی، بهتر است به فکر خودت و بچهات باشی. از این به بعد هم هر ماه بیا پیش خودم تا تحت نظر باشی. »
گفتم: « خانم دکتر! یعنی واقعاً این آزمایش درست است؟! شاید حامله نباشم. »
دکتر خندید و گفت: « خوشبختانه یا متأسفانه باید بگویم آزمایشهای این آزمایشگاه صحیح و دقیق است.
💥 نمیدانستم چهکار کنم. کجا باید میرفتم. دردم را به کی میگفتم. چهطور میتوانستم با این همه بچهی قد و نیمقد دوباره دورهی حاملگی را طی کنم. خدایا چهطور دوباره زایمان کنم. وای دوباره چه سختیهایی باید بکشم. نه من دیگر تحمل کهنه شستن و کار کردن و بچه بزرگ کردن را ندارم.
💥 خانم دکتر چند تا دارو برایم نوشت و کلی دلداریام داد. او برایم حرف میزد و من فکرم جای دیگری بود. بلند شدم. از درمانگاه بیرون آمدم. توی محوطهی درمانگاه جای دنجی زیر یک درخت دور از چشم مردم پیدا کردم و نشستم. چادرم را روی صورتم کشیدم و هایهای گریه کردم.
کاش خواهرم الان کنارم بود. کاش شینا پیشم بود. کاش صمد اینجا بود. ای خدا! آخر چرا؟! تو که زندگی مرا میبینی. میدانی در این شهر تنها و غریبم. با این بیکسی چطور میتوانم از پس این همه کار و بچه بربیایم. خدایا لااقل چارهای برسان. برای خودم همینطور حرف میزدم و گریه میکردم.
💥 وقتی خوب سبک شدم، رفتم خانه. بچهها، خانهی خانم دارابی بودند. وقتی میخواستم بچهها را بیاورم، خانم دارابی متوجه ناراحتیام شد. ماجرا را پرسید. اول پنهان کردم، اما آخرش قضیه را به او گفتم. دلداریام داد و گفت: « قدم خانم! ناشکری نکن. دعا کن خدا بچهی سالم بهت بده. »
💥 با ناراحتی بچهها را برداشتم و آمدم خانه. یکراست رفتم در کمد لباسها را باز کردم. پیراهن حاملگیام را برداشتم که سر هر چهار تا بچه آن را میپوشیدم. با عصبانیت پیراهن را از وسط جر دادم و تکهتکهاش کردم. گریه میکردم و با خودم میگفتم: « تا این پیراهن هست، من حامله میشوم. پارهاش میکنم تا خلاص شوم. »
بچهها که نمیدانستند چهکار میکنم، هاج و واج نگاهم میکردند. پیراهن پارهپاره شده را ریختم توی سطل آشغال و با حرص در سطل را محکم بستم »
🔰ادامه دارد...🔰
🌿🥀سلام همه دار و ندارم، مهدی جان🥀🌿
دیدن روی ماهتان همچنان
آرزوی چشمانم است...
شنیدن صدای دل انگیزتان نیز
حسرت شده برای گوشهایم...
اما خدا را شکر که هر صبح
زبانم با سلام به شما باز میشود🥀🍃🥀🍃
🖤 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج🖤💫
#امام_زمان|#ظهور|#رویش_باورها
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📌سیاهی لشکر دشمن هم عقوبت دارد!
✍ابن ریاح روایت میکند مرد نابینایی را که در روز شهادت امام حسین علیهالسلام در کربلا حاضر شده بود دیدم،
کسی علت نابینایی او را سؤال کرد.
او در جواب گفت :
ما ده نفر رفیق بودیم که
برای کشتن حسین (ع) به کربلا رفتیم،
ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم.
چون حسین (ع) کشته شد،
به خانه بازگشتم و نماز عشا خواندم
🔻و به خواب رفتم.
در عالم خواب شخصی نزد من آمد
و گفت : رسول خدا (ص) تو را میخواند،
برخیز و اجابت کن! گفتم :
مرا با رسول خدا (ص) چه کار است؟
آن شخص گریبان مرا گرفت
و کشان کشان نزد رسول خدا (ص) برد.
دیدم پیغمبر خاتم (ص) در بیابانی نشسته
و آستینهای خود را بالا زده
و حربهای در دست گرفته
🔻و فرشتهای برابر او ایستاده
و در دست او نیز حربهای است از آتش.
نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربتی میزد سرتاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید.
من نزدیک رسول خدا (ص) رفتم
و مقابل او زانو بر زمین زدم و گفتم :
السلام علیک یا رسولالله.
ولی آن حضرت جواب نفرمود،
و مدت زیادی مکث کرد.
🔻پس از آن سر خود را بلند کرد
و فرمود : ای دشمن خدا!
هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی
و حق مرا رعایت نکردی...!
گفتم : یا رسولالله
به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیر میانداختم.
پیامبر (ص) فرمود :
راست گفتی ولی سیاهیلشکر کشندگان حسین را زیاد کردی.
🔻نزدیک من بیا.
من نزدیک رفتم.
دیدم طشتی از خون نزد اوست.
به من فرمود :
این فرزندم حسین است.
پس از آن خون به چشم من کشید،
چون بیدار شدم تاکنون چیزی را نمیبینم.(❶)
(❶) ترجمه لهوف سیدبن طاوس، ص 153.
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دروغ شاخدار...😳
#ذهن_رویشگر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」