🟢 توسل به ام البنین (علیها السلام) برای روز شنبه:
بسم الله الرحمن الرحیم
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ
یا اُمَّ الْبَنین، یا سَیِّدَةَ النِّساءِ الْعَجائِز، یا وَالِدَةَ الْعَبَّاسِ (ع)
ای مادر دلاوران، ای بانوی صبر و وفاداری، ای مادری که چهار پسرت را در راه امام حسین (ع) فدا کردی!
به تو متوسل میشوم در این روز شنبه، که یادآور مصائب خاندان رسول خداست.
از خدا میخواهم به حق تو و به حق فرزندان شهیدت – عباس، عبدالله، جعفر و عثمان – که همه در کربلا به فیض شهادت رسیدند،
حاجات مرا برآورده کن، غم و اندوهم را بزدای، و مرا از شفاعت حضرت ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) بهرهمند گردان.🤲
یا اُمَّ الْبَنین، اَشْفَعی لَنا عِنْدَ اللهِ وَ عِنْدَ وَلَدِکِ الْعَبَّاس (ع)
و مرا در دنیا و آخرت از خادمان آل محمد (ص) قرار بده.
(سپس حاجت خود را از خدا بخواهید و سه بار صلوات بفرستید.)
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای رویایی قاری قرآن🥺
غریبا ،وحیدا، فریدا حسین جان❤️
#حسین_جان
🍃آوای رویش🍃
💠چه خوبه که بعد از قرائت سوره صافات به پاسخ این سوالات برسیم ✨چرا خداوند سوره را با «صف» آغاز کرده
🌿 سلام و خدا قوت...
همانطور که در خاطرتان هست دیروز گفته شد، خوندن سوره صافات روز جمعه ثواب ویژهای داره؟
فقط یه وقت فکر نکنیم از امروز تا پنجشنبه سوره صافات میره مرخصی! 😊
قرآن هر روز، کتاب زندگی ماست. جمعه فقط یه فرصت قشنگتره که بیشتر باهاش مأنوس بشیم.
به نظرم قشنگه وقتی یه سوره رو میخونیم، فقط به ختم کردنش اکتفا نکنیم؛ یه کم هم باهاش فکر کنیم و ببینیم خدا توی اون سوره چی میخواد بهمون یاد بده...
💠 بیاید با هم به سه سؤال از سوره صافات بپردازیم
✨ ۱. چرا خدا سوره رو با «صف» شروع کرده، نه با نماز یا ایمان؟
به نظرم خدا میخواد همون اول یه نکته مهم رو یادمون بده؛ اینکه بندگی بدون نظم، به جایی نمیرسه. اولین تصویری هم که از فرشتهها نشون میده، صفهای منظم اوناست. یعنی حتی فرشتههای خدا هم با نظم کار میکنن. شاید یه سؤال خوب برای خودمون این باشه که: چقدر توی زندگی، عبادت، کار، خانواده و وقتمون نظم داریم؟
✨ ۲. اگه نظم مقدمه بندگیه، چه بینظمیهایی جلوی رشد ما رو میگیره؟
شاید مشکل ما این نباشه که وقت نداریم؛ مشکل اینه که اولویتهامون قاطی شده. برای بعضی کارها ساعتها وقت پیدا میکنیم، ولی وقتی نوبت قرآن، نماز اول وقت، مطالعه یا رسیدگی به خانواده میرسه، میگیم: «وقت نشد!»
شاید بیشتر از اینکه به وقت اضافه احتیاج داشته باشیم، به اولویتبندی درست احتیاج داریم.
✨ ۳. چرا خدا بعد از داستان پیامبرها میگه: «إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» و نمیگه «المؤمنین»؟
چون فقط مؤمن بودن کافی نیست؛ ایمان باید توی عمل دیده بشه. نوح، ابراهیم، موسی و بقیه پیامبرها فقط اعتقاد نداشتن؛ پای اعتقادشون ایستادن، سختی کشیدن، صبر کردن و عمل کردن. خدا هم انگار میخواد به ما بگه: پاداشهای بزرگ، مال کساییه که ایمانشون رو زندگی میکنن، نه فقط دربارهش حرف میزنن.
🌸 خدایا... کمکمون کن قرآن رو فقط نخونیم؛ بفهمیم، باهاش زندگی کنیم و بهش عمل کنیم...🌹🙏
#سوره_صافات
#تدبر
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 سلام و خدا قوت... همانطور که در خاطرتان هست دیروز گفته شد، خوندن سوره صافات روز جمعه ثواب ویژها
📖 راستی...😊
🔹 سوره صافات، سوره ۳۷ قرآن کریم
🔹 جزء ۲۳
🔹 ۱۸۲ آیه
«خدا توی این سوره چه پیامی برای زندگی من داره؟» 🌿
#سوره_صافات
#تدبر_در_قرآن
#قرآن_کریم
#زندگی_با_قرآن
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز هفتم السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴 📖 فراز هفتم وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ
🌿 تدبر در زیارت اربعین | روز هشتم
السلام علیک یا أبا عبدالله... 🏴
📖 فراز هشتم
وَقَدْ تَوَازَرَ عَلَيْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْيَا، وَبَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى، وَشَرَى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْكَسِ...
🌸 ترجمه
گروهی بر ضد او همدست شدند؛ همان کسانی که دنیا آنان را فریب داده بود، بهره حقیقی خود را به بهای پست دنیا فروختند و آخرتشان را به کمارزشترین بها معامله کردند.
✨ تدبر
زیارت اربعین، ریشه حادثه عاشورا را تنها در شمشیرها نمیبیند؛ بلکه آن را در دلها جستوجو میکند.
میفرماید:
«غَرَّتْهُ الدُّنْيَا»
دنیا آنان را فریب داد...
دقت کنید؛ زیارت نمیگوید «دنیا داشتند»، بلکه میگوید «فریب دنیا را خوردند.»
داشتن مال، مقام و امکانات بد نیست؛ اما وقتی اینها انسان را از حق جدا کنند، دنیا به دام تبدیل میشود.
سپس تعبیر تکاندهندهای به کار میبرد:
«وَبَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى»
یعنی سرمایه واقعی خود را با چیزی ناچیز معامله کردند.
در کربلا، بسیاری از افراد، امام حسین(ع) را میشناختند؛ اما چند سکه، یک مقام، یا ترس از دست دادن موقعیت، آنها را در مقابل فرزند پیامبر(ص) قرار داد.
💭 لحظهای با خودمان فکر کنیم...
امروز شاید کسی برای چند درهم، مقابل امام حسین(ع) نایستد؛ اما آیا ممکن نیست برای حفظ منافع شخصی، از گفتن حق خودداری کنیم؟
آیا گاهی آرامش وجدان، صداقت یا رضایت خدا را با منفعتی زودگذر عوض نمیکنیم؟
🌺 توشه امروز
عاشورا فقط داستان نبرد حق و باطل نیست؛ داستان معاملههاست.
عدهای دنیا را دادند و خدا را خریدند؛ و عدهای خدا را دادند و دنیا را خریدند.
هر روز زندگی، فرصتی است تا ببینیم ما در حال انجام کدام معامله هستیم.
🤲 خدایا! دل ما را از فریب دنیا حفظ کن و توفیق بده هیچگاه حق را با منفعتی زودگذر معامله نکنیم.
#زیارت_اربعین
#تدبر_در_زیارت_اربعین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - سلام روزانه به امام حسین - استاد عالی.mp3
زمان:
حجم:
4.2M
سلام روزانه به امام حسین(ع)
حجت الاسلام #عالی
✨✨✨✨
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بیا_تا_برویم
تو هم دوست داری اهلبیت علیهم السلام را یاری کنی؟
#زیارت_اربعین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📚 از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سؤال شد: زیرک ترین مردم چه کسی می باشد؟ فرمود: آن کس که بیشتر یاد مرگ کند و زیادتر مهیّای آن شده باشد.
بحارالأنوار، ج۶ ص۱۲۶.
................................................
🙇♂بعضیا میگن نباید روی بدن میت یا کفن میت اشک💧 ریخته بشه؛ چون باعث میشه کفن میت رو عوض کنیم، چنین حرفی درسته ⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اشک ریختن روی بدن میت یا کفن میت اشکالی نداره حتی مکروه هم نیست اون چیزی که مکروهه داد و فریاد زدن و بی تابی کردن هست.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_چهارم تو فکر بودم که رسیدم دم سپاه شهرِ خودمون . گزارش کارا رو گرفتم و
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_پنجم
واسه اینکه واسش سخت نشه ب حرف زدن ادامه دادم
نگاه تحسین آمیز آقا کمیل و خانومش رو ریحانه مشهود بود
روح الله هم وقتی متوجه سکوت جمع شده بود
برگشت و به ریحانه نگاه کرد
بعدشم که به حرف گرفتمش و مشغول صحبت شدیم
ریحانه سینی چایی و جلوی آقا کمیل نگه داشت که گفت
+بح بح دست شما درد نکنه
چایی و پخش کرد و هرکی یه چیزی گفت
با اشاره زن داداش نشست کنارش .
ظرف شیرینی و شکلات و از رومیز ورداشتم و تعارف کردم بهشون
دوباره جو مثه قبل شده بود
که بابا نگاهش و به روح الله دوخت
به نظر میرسید روح الله هم خودشو برای رگبار سوالای بابا آماده کرد بود
از تحصیلش پرسید
که جواب داد میخواد درسش و تو حوزه ادامه بده
از دارایی و شغلش پرسید
که خیلی صادقانه و با اعتماد ب نفسی ک نشان از یه پشتیبان قوی تو زندگیش میداد جواب داد
و اینم ب حرفاش اضافه کرد که ان شالله اگه خدا بخواد کار میکنه تا خونه بگیره و خلاصه تمام تلاشش و میکنه تا رفاه و برای ریحانه فراهم کنه .
وضع مالیِ باباش خوب بود ولی روح الله دوست داشت رو پاهای خودش وایسته و مطمئن بودم این ویژگی برای پدر من میتونه خیلی جذاب باشه.
با لبخندی ک روی لبای بابا نشست از حدسی ک زدم مطمئن شدم .
خلاصه یه سری حرفای دیگه زدن و ریحانه و روح الله و فرستادن تا حرف بزنن
ریحانه خجالت زده روح الله و به سمت اتاقش راهنمایی کرد
سعی کردم حس کنجکاویم و سرکوب کنم و آروم بشینم سر جام با اینکه خیلی سخت بود
۲۰ دقیقه بعد روح الله در و باز کرد و کنار وایستاد تا اول ریحانه خارج شه
با دیدن قیافه شاد و خندون ریحانه تو دلم گفتم که حتما روح الله مخشو زده...
و با شناختی که ازش داشتم میدونستم میتونه قلبشو تسخیر کنه...
از لبخند ریحانه یه لبخند عمیق رو لبم نشست و خیالم راحت شد
با تمام وجود ارزو کردم خوشبخت شه و همیشه لبخند رو لباش باشه
وقتی ک متوجه نگاهای ما رو خودشون شدن
دوباره سر ب زیر شدن و لبخنداشون جمع شد ک باعث خنده ی جمع شد
بیشتر خجالت کشیدن...
بابا گفت
+ریحانه جان مبارکه؟
ریحانه سکوت کرد که آقا کمیل پرسید
دخترم
+سکوتت و چی تعبیر کنیم ؟
قبول میکنی دخترِ ما شی ؟
ریحانه لبخندی زد و بازم چیزی نگفت
لبخندم و جمع کردم و اخم کردم
منتظر بودم مهمونا برن حالش و بگیرم دیگه زیادی داشت میخندید و این روح الله سر ب زیرم پررو شده بود و هی نگاش میکرد
متوجه اخمم که شد لبخندش خشک و شد و خوشبختانه دیگه نیشش تا بنا گوش وا نشد
مادر روح الله گفت
+اذیتت نمیکنیم عزیزم میتونی بعد جوابمونو بدی
ریحانه که با این حرف معصومه خانوم خیالش راحت شده بود نفس عمیق کشید
نشستن سر جاشون دوباره .
همش داشتم حرص میخوردم
عه عه عه تا الان نگاه نمیکردن به هماا
الان چرا چش ور نمیدارن از هم
معلوم نی چی گفتن ک...
اصن باید با ریحانه میرفتم تو اتاق .
خوشبختانه خُلَم شده بودم .
درگیر افکارم بودم که از جاشون بلند شدن و بعد خداحافظی باهامون از خونه خارج شدن
تا رفتن بیرون با اخم زل زدم ب ریحانه که باترس نگاشو ازم گرفت و رفت آشپزخونه
دنبالش رفتم
داشت آب میخورد و متوجه حضور من نبود
به چارچوب در تکیه دادم و دست ب سینه شدم
وقتی برگشت گفت
+عهههه داداش ترسیدم
چیزی نگفتم که گفت
+چیه ؟
جعبه دستمال کاغذی و گرفتم و پرت کردم براش و
_چیه و بلااا
خجالت نمیکشی؟؟رفتی تو اتاق جادو شدیااااا ؟چرا هی میخندیدی هااا؟
دستپاچه گفت
+عه داداش اذیت نکن دیگه
_یه اذیتی نشونت بدم من
دوییدم سمتش
دور میز میچرخید
+داداشششش
_داداش و بلااا حرف نزن بزا دستم بت برسههه
علی اومد آشپزخونه و گفت
+ عه محمد گناه داره ولش کن .بچمون ذوق زده شد
تا علی اومد داخل ریحانه پرید بیرون ک دنبالش رفتم
با پام محکم لگد زدم به پشتِ زانوش
صدا زن داداشم بلند شد
+ولش کن آقا محمد کشتی عروس خانوممونو
با این حرف زن داداش گفتم
_عه عه عه دختره ی هل نزدیک بود همونجا بله رو بگههه
یدونه آروم زدم تو گوشش و گفتم
_خب واسه امروز کافیه دیگه دلم خنک شد
همه خندیدن
بابا هم با خنده نگاهمون میکرد و سرش و تکون میداد
ریحانه دیگه نگام نکرد و هی چش غره میداد
رفت تو اتاقش
درو بست
بابا گفت شام بریم بیرون
رفتم تو اتاق ریحانه
با خشم گفت
+اون درو و واس چی گذاشیم ؟
باهام قهر بود
نشستم کنارش
هلم داد و گفت
+محمد برو بیرون میخوام بخوابم
دستشو گرفتمو بلندش کردم
یه خورده بد قلقی کرد ولی بعدِ کلی ناز کشیدن راضی شد باهامون بیاد.
چادرشو سرکردو رفتیم بیرون!
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور