🙇♂آیا نمازهای قضامونو میتونیم نشسته بخونیم یا واجبه مثل نمازهای اداء ایستاده بخونیم⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
بله نمازهای قضا هم مثل نمازهای اداء واجبه ایستاده خونده بشه
🔲 فقط نمازهای مستحبی رو میشه در حال نشسته یا خوابیده یا حتی در حال راه رفتن🚶♂بخونیم. اگه کسی بخواد نماز مستحبی را در حال راه رفتن بخونه؛ لازم نیست حتما به طرف قبله باشه و رکوع و سجود رو هم میتونه با سر یا چشم اشاره کنه و ذکرشونو بگه.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_ششم با بابا و ریحانه نشستیم تو ماشین داداش علی و زن داداشم تو ماشین خود
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_هفتم
مشغول تست زدن شدم .
طبق برنامه ریزی نوبت جمع بندی مطالب چهار تا پایه اول و دوم و سوم و چهارم بود!!!
خسته به اتاق شلختم نگاه کردم که هرگوشه اش یه دسته کتاب روهم تلمبار شده بود .
دلم میخواست از خستگی همشونو پاره کنم .
دیگه حوصلمم از درس خوندن سر رفته بود
بند بند هر کتاب و از (از و به و در و را) حفظ بودم .
دیگه حالم بهم میخورد وقتی چشام به متناش میافتاد.
دلم هیجان میخاست .
بیخیال افکارم شدم و تست دینیو وا کردم .
تایم گرفتم و تو ده دقیقه تونستم ۹ تا سوالو بزنم از اینکه نمیتونستم زمانمو مدیریت کنم حرصم میگرفت .دوباره زمان گرفتمو با دقت بیشتری مشغول شدم.
این دفعه تونستم ۱۲ تا تستو تو ۱۰ دقیقه بزنم . خوشحال پریدم رو تختو با اون صدام یه جیغ داغون کشیدم که باعث شد خودم ازشنیدن صدام خجالت بکشم .
صدای ماشین بابا رو ک شنیدماز اتاق پریدم بیرون .
مامان و دیدم که با دست پر وارد خونه شد.
باعجله از پله ها پایین رفتمو ازدستش نایلکس خریدو کشیدم بیرون و همه ی خریداشو رومبل واژگون کردم .
به لباسایی ک واسه خودش خریده بود اعتنایی نکردم
داشتم دنبال لباسایی که واسه من خریده بود میگشتم که مامان داد زد
+علیک سلام خانم . لباسامو چرا ریخت و پاش میکنییی عه عه
هه نگرد واس تو چیزی نگرفتم
پکر نگاش کردمو
_چقد بدیییی توو راحت میگه واست لباس نخریدم .
مشغول حرف زدن بودیم که بابا هم با نایلکسای تو دستش اومد تو سلام کردمو از پله ها رفتم بالا که
بابا گفت
+کجا میری ؟ بیا اینو بپوش ببین سایزت هست یا نه
از خوشحالی خیلی تند پریدم سمتش و نایلکس و ازش گرفتم و محتویاتشو ریختم بیرون .
یه پیرهنِ بلند بود
سریع رفتم تو اتاقمو پوشیدمش.
رفتم جلو آینه و مشغول برانداز کردن خودم شدم .
پیرهن بلندِ آبی که تا رو مچ پام میرسید
و دامن زیرش سه تا چین میخورد .
آستین پاکتیشم تا رو ارنجم بود.
یقش هم گرد میشد و روش مدل داشت
رو سینشم سنگ کاری شده بود .
وا این چه لباسیه گرفتن برا من .
مگه عروسی میخام برم .
به خودم خیره شدم تو آینه که مامان درو باز کرد و اومد تو .
پشتش هم بابا اومو
عجیب نگاشون کردم.
_جریان این چیه ایا؟
مگه عروسیه؟
بابا خندیدو
+چقد بهت میاد .
مامانم پشتش گف
+عروسی که نه حالا .
_پس چیه این؟
+حالا بَده یه لباس مجلسی خوب پیدا کردم بعد سالی برات .
که واسه یه بار دقیقه نود نباشیم .
از حرفاشون سر درنمیاوردم بی توجه بهشون گفتم
_برین بیرون میخام لباسو در ارم .
از اتاق رفتن و درو بستن .
لباسه رو در اوردمو دوباره کنار کمدم گذاشتمش.
گوشیمو گرفتم
از رو جزوه های کلاسا عکس انداختم و برا ریحانه فرستادم .
اینستاگراممو باز کردم و داشتم دونه دونه پستا رو چک میکردم که چشمم به پست محمد داداش ریحانه افتاد.
عکس یه سری بچه بسیجی بود از پشت که تو اتوبوس نشسته بودن .
زیرشم نوشته بود:(پیش به سوی دیار عشق و دگر هیچ)
با خنده گفتم
_دیار عشق؟ دیارم مگه عشق داره
شاید منظورش همون بسیج و اینا باشن .
پیجشو باز کردم تا همه ی پستاشو ببینم.
دونه دونه بازشون میکردم و تند تند میخوندم.
همش یا مداحی بود یا لباس بسیجی یا شهید .
یه دونه عکسم محض رضای خدا از صورتش نزاشته بود واقعا فازشو درک نمیکردم .
تعداد بالای کامنتاش منو کنجکاو کرد تا ببینم چنتا فالوئر داره که دهنم از تعجب وا موند
اههههه 23k چه خبره؟؟؟!
یاعلی
این از خودش عکس نزاشته که واسه چی انقدر بازدید کننده داره؟
لابد الکین
خب حق داره الکی خودشو بگیره .
از پیچ مذهبیام مگه بازدید میکنن وا.
دقیقا چه چیزی براشون جذابه؟
عجبا .آدم شاخ در میاره!
تو افکارم غرق بودم و مشغول فضولی تو پیج این و اون که ریحانه پیام داد :مرسی عزیزم دستت درد نکنه
یه قلب براش فرستادمو گوشیمو خاموش کردم.
که مامان داد زد :
+فاطمهههه قرصات و خوردی؟
گوشیو انداختم رو تختو رفتم پایین .
قرصمو ازش گرفتمو با یه لیوان اب خوردم .
_مرسی مامان .
+خواهش میکنم.اخر من نفهمیدم تو این سرمایِ کوفتیو از کی گرفتی .
_والا خودمم نمیدونم .
اینو گفتم و دوباره از پله ها رفتم بالا که احساس سرگیجه کردم .
فوری اومدم تو اتاق و دوباره دراز کشیدم رو تخت ساعت ۱۱ شب بود
۲۰ دیقه هم نشد که خوابم برد
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.
به ساعت نگا کردم ۶ و نیم بود و نمازمقضا شده بود.
از تخت پاشدم رفتم دسشویی وضومو گرفتمو نمازمو خوندم.
با عصبانیت رفتمپایین که کسیو ندیدم.
با تعجب مامان وصدا زدم کسی جواب نداد.
رفتم تو اتاقش که دیدم گرفته تخت خوابیده. متوجه شدم که امروز شیفتِ شبِ.
بیخیال در اتاقو بستموسایلمو جمع کردم لباسامو پوشیدم و رفتم پایین.
با صدای بوق سرویسم کلافه رفتم تو ماشین!
به محض رسیدن به کلاس کیفمو انداختم و..
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_بیست_و_هفتم مشغول تست زدن شدم . طبق برنامه ریزی نوبت جمع بندی مطالب چهار تا پای
#رمان
#ناحله
#قسمت_بیست_و_هشتم
مشغول حرف زدن با بچه ها شدم که ریحانه اومد.
_بح بح چه عجب خانوم خانوما تشریف اوردن مدرسه
+هیسسس برات تعریف میکنم.
_عجبا
بعد اویزون کردن چادرش اومد نشست کنارم
+خوبی!؟سرما خوردی؟
_اره . صدام خیلی تغییر کرد؟
+اره
_خب چه خبر؟ بابات خوبه؟
+اره خوبن الحمدالله.قرار شد بعد عید واسه عملش بریم تهران.
_ایشالله خدا شفا بده
خودت کجا بودی تا الان ؟
+هیچی دیگه . از تهران که برگشتیم اومدم مدرسه خب.
یهو با ذوق داد زد
+اهااااااا فاطمهههه
لبخند زدمو:جانم؟ باز چی شده؟
اومد در گوشمو
+واسم خواستگار اومده
خندم شدت گرفت
_عه بختت بالاخره واشد.حالا چرا با ذوق میگی؟تو که قصد نداری حالا حالاها.....؟
حرفمو قطع کرد .
+چرا قصد دارم .
با تعجب بهش خیره شدم .
_خدایی؟
+اره.اشکالش چیه؟
_خب حرف بزن کیه این شادوماد که اینجور دلتو برده؟
مشغول تعریف کردن بود که معلمم اومد
انقد بی حال بودم که حتی از جام بلند نشدم
_بقیشو بعدا تعریف کن
+باشه .
همونجور بی حال مشغول گوش دادن ب صحبتای معلم بودم که زنگ خورد
ریحانه دوباره با همون هیجان مشغول تعریف کردن شد .
حرفش و قطع کردم و
_ ریحانه حالاجدی میخای ازدواج کنی ؟
تازه اول جوونیته دخترجون. بیخیال
بهش بگو دوسال صبر کنه برات خو .
حالت حق به جانبی به خودش گرفت
+نه من خودم دلم میخواد زود ازدواج کنم که به گناه هم خدایی نکرده نیافتم . به نظرم ازدواج زود خیلی خوبه و باعث میشه فساد جامعه کم شه .
حرفاش برام عجیب و خنده دار بود!
همینجور حرف میزد و من بی توجه ب حرفاش فقط سرمو تکون میدادم
حرفاش ک تموم شد گفتم
_باشه عزیزم ایشالله خوشبخت شی.
حالا کی عقد میکنین؟
+اگه خدا بخاد دو هفته دیگه .
چشام از حدقه بیرون زد ولی سعی کردم چیزی نگم که دوباره حق به جانب شه .
سرمو تکون دادمو رفتم سمت آبخوری تا یه آبی به دست و صورتم بزنم .
_
کل کلاس با فکر به شخصیت ریحانه و داداشش گذشت.
چه آدمای عجیبی بودن .
با شنیدن صدای زنگ رشته افکارم پاره شد وسایلمو جمع کردمو بعد از خداحافظی با بچه ها،راهیِ منزل شدم
محمد:
چند ساعتی بود که رسیدیم .
قرار شد امشب و استراحت کنیم فردا بریم منطقه .
از بچه های عملیات فقط من و محسن بودیم که وظیفمون هماهنگی بود.
بقیه هم از بچه های تفحص بودن.
دل تو دل هیچکس نبود .
بعدِ اسکان دادن بچه ها تو حسینیه با فرمانده صحبت کردم که ببینیم شامشونو از کجا باید تهیه کنیم.
با محسن سوار یه وانت شدیم و تا یه ادرسی رفتیم.بعد اینکه شام بچه ها رو گرفتیم برگشتیم حسینیه. شام و بینشون تقسیم کردیم.خودمونم یه جا نشستیم و مشغول شدیم که فرمانده دوباره شروع کرد به تذکرات و ...
بعد اینکه حرفاش تموم شد شامشو براش بردم.
خودمم برگشتم سمت جایی که محسن پتو پهن کرده بود بود .
همه ی بدنم درد میکرد .
به گوشیم نگاه کردم که دیدم خبری نیست .
بیخیال شدم.
یه شب بخیر به محسن گفتمو بعد چند دیقه خوابم برد.با کتک محسن از خواب پریدم .
بطری آبِ بالا سرمو سمتش پرت کردم .
_بی خاصیییتتت
با خنده دویید سمت در خروجی
+حاجی بچه ها دارن میرن منطقه دیر شد...
انگار یه پارچ آب یخ روم خالی کرد خیلی تند از جام پاشدم گوشیمو گذاشتم تو جیبِ شلوارم و دنبالش دوییدم .
رفتم تو حیاط که دیدم همه نشستن و دارن صبحانه میخورن .
نشستم کنارِ محسن
_بالاخره که حالتو میگیرم .
خندید و
+اگه میتونی بگیر خو .
یه قلپ از چاییمو خوردم که دآغیش زبونمو سوزوند. .
لیوان چاییمو بردم سمت دست محسن که داشت برای خودش لقمه میگرف.
لیوانو برعکس کردم رو دستش که صدا جیغش رفت آسمون .
+ آقا محمددد خیلی نامردییی خیلییی.
همه برگشتن سمتمون و با تعجب نگامون میکردن
که فرمانده گفت
+محمد اقا چاه کَن! چاه نَکَن برا مردم!! چاه میکَنَن براتا !!!
اینو گفتو قهقهه بچه ها بلند شد .
منم باهاشون خندیدم
صبحانمون که تموم شد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم سمت فکه !!!
به دست محسن نگاه کردم که با باند بسته بودتش.
_عه عه این بچه سوسول و نگااا میخوای مامانتم صدا کنم ؟
روشو ازم برگردوندو چیزی نگف
_خب حالا قهر نکن دیگه مثه دخترا
بهش برخورد برگشت سمتمو
+لا اله الا الله حیف که ....
از حرفش هم من خندم گرفته بود هم خودش .
تا خودِ فکه یه مداحی گذاشتم و گوش کردم .
یه خورده هم با گوشیم ور رفتم و سندِ جنایتم رو محسن وثبت کردم .
بعد یه ساعت و نیم رسیدیم منطقه .
پوتینامون و در اوردیم
دما تاحدود ۴۰ درجه میرسید
دو رکعت نماز زیارت خوندیم و هر کدوم یه سمتی رفتیم .
یه سریا از جلو مشغول پاک سازیِ مین بودن بقیه هم پشت سرشون با احتیاط با خاکا ور میرفتن .
یه گوشه نشستم و مشغول تماشای بچه ها شدم که یکی با لهجه مشهدی داد زد..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور
سلام پدر مهربان
🍂برگـــــــــــــردانتظار اهالی آسمان....
خیره به راه آمدنت مانده چشممان...
🍂داریم از نیامدنت زجر می کشیم...
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان...
#العجلمولایغریبم
تعجیل در فرج مولایمان صلوات
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
📖 #حدیث_روز |
🚩 محسوب نشدن ايام زيارت از عمر زائر
🔻امام رضا علیه السلام:
«إِنَّ أَيَّامَ زَائِرِي اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لاَ تُحْسَبُ مِنْ أَعْمَارِهِمْ وَ لاَ تُعَدُّ مِنْ آجَالِهِمْ.»
🔹ايّام زيارت حضرت امام حسين عليهالسّلام جزء طول عمر زائر شمرده نشده و از اجلشان محسوب نمىگردد.
📚 کامل الزیارات، ج۱، ص۱۳۶.
#حدیث_روز
#زیارت_امام_حسین
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایت الله مجتهدی تهرانی
خدا ما را می بیند ....
از یک بچه #حیا میکنیم که ما را در حین گناه نبیند چگونه خدا حاضر و ناظر ماست ولی باز گناه میکنیم
#اللهمعجللولیکالفرج
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
524.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 سـلام
🍃 صبحتون پر خیر و برکت
🌸 امیـدوارم
🍃سهمِ امروزتون از زندگی:
🌸سلامتی ، شادی، آرمش
🍃رضایت و نگاه لطف خدا باشه
🌸امیدوارم حال دلتون خوب و
🍃زندگیتون غرق در خوشبختی باشه
دوشنبه تون سرشاراز موفقیت🌸
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم
تا حالا شده دلت بگیره...؟ حس کنی هیچکس حال دلت رو نمیفهمه... یا فکر کنی اونقدر از خدا دور شدی که دیگه راه برگشتی نیست...
اما یه بار این کتاب آسمونی رو با یه نگاه دیگه باز کن... انگار خدا میخواد همین الان با خودِ تو حرف بزنه...
🍃 «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ...» (سوره زمر، آیه ۵۳)
«ای بندگان من که بر خودتان سخت گرفتهاید و از حد گذشتهاید، از رحمت خدا ناامید نشوید.»
دقت کردی؟ خدا نگفت: «ای گناهکاران...» گفت: «ای بندگان من...» یعنی حتی اگر از او دور شده باشی، هنوز تو را بنده خودش میداند... هنوز صدایت میزند و هنوز درِ رحمتش باز است.
🌸 «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ» (سوره بقره، آیه ۱۵۲)
«مرا یاد کنید، تا من هم شما را یاد کنم.»
چقدر این جمله آرامشبخش است... تو فقط یک قدم به سمت خدا بردار... او میگوید: من هم به یادت هستم.
🌿 «وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» (سوره حدید، آیه ۴)
«او با شماست، هر جا که باشید.»
نه فقط وقت دعا... نه فقط وقتی حالت خوبه... در تنهایی، شلوغی، اشک و لبخند... او همیشه با توست.
🌺 «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ...» (سوره بقره، آیه ۱۸۶)
«وقتی بندگانم درباره من از تو سؤال کردند، من نزدیکم.»
جالبه... خیلی جاها خدا به پیامبر میفرماید: «بگو...» اما اینجا مستقیم میگوید: «من نزدیکم.» انگار نمیخواهد هیچ فاصلهای بین خودش و بندهاش باشد.
🌹
یه پیشنهاد...
امروز این کتاب آسمونی رو فقط برای ثواب باز نکن... با این نیت بازش کن که ببینی خدا امروز چه حرفی برای دلت داره.
قبل از خوندن فقط آروم بگو:
«خدایا... امروز میخوای چی بهم بگی؟»
شاید همون آیهای که میخونی، همون جوابی باشه که مدتها دنبالش بودی... 🌱
#قرآن_کریم
#زندگی_با_قرآن
#نامه_خدا_به_من
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم تا حالا شده دلت بگیره...؟ حس کنی هیچکس حال دلت رو نمیفهمه... یا فکر کنی
✨✨✨✨
صبح با هم قرار گذاشتیم که...
امروز قرآن رو فقط برای ثواب باز نکنیم؛ بلکه با این نیت بازش کنیم که: «خدایا... امروز میخوای چی بهمون بگی؟»
من هم همین کار رو کردم... ☺️
اولین صفحهای که مقابلم اومد، سوره مبارکه «ص» بود.
چند آیه که جلو رفتم، انگار یک پیام مدام تکرار میشد:
🍃 وقتی حق رو شناختی، اسیر غرور و لجبازی نشو...
سوره «ص» پر از داستانهاییه که هر کدوم میتونه آینهای برای زندگی ما باشه؛ حضرت داوود، حضرت سلیمان، حضرت ایوب و حتی ماجرای ابلیس...
اما انگار همه این داستانها یک پیام مشترک دارن:
سرنوشت انسان را انتخابهایش میسازد. یا با تواضع، توبه و بازگشت، راههای تازهای به روی انسان باز میشود... یا با غرور و لجاجت، خودش راه هدایت را بر خودش میبندد.
😊 شاید بد نباشه امروز چند دقیقه مهمون سوره «ص» بشیم...
شاید درست همون آیهای که امروز میخونیم، همون پیامی باشه که این روزها دلمون بهش احتیاج داره... 🌱
📖 آدرس سوره: سوره مبارکه «ص»، سوره ۳۸ قرآن کریم، جزء ۲۳.
#قرآن_کریم
#سوره_ص
#زندگی_با_قرآن
#نامه_خدا_به_من
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」