به هنگام گرفتاری توکل بر خدا عشق است
گره ها را سپردن دست یار آشنا عشق است
بیا تسلیم حق باشیم و راضی بر رضای او
که در سیر اِلیَ اللّهی توسل بر رضا عشق است
تفال زد برایم پیر راهی از کتاب عشق
در آمد ایهاالعالم علی موسی الرضا عشق است
زیارت می کنم قبر شریفش را که این آقا
برای دیدن زائر بیاید در “سه جا” عشق است
بیاید وقت میزان و صراط و نامه ی اعمال
بگیرد پیش چشم منکران دست مرا عشق است
گدایی از کسی جز حق خجالت آور است اما
اگر سلطان رضا شد تا ابد باشم گدا عشق است
برای من که بی درد و ضعیف و بی کس و کارم
رضا هم درد باشد هم به درد من دوا عشق است
گرفتارم، گرفتارم، گره روی گره دارم
سراسر حاجتم از او شوم حاجت روا عشق است
گره هایی به دست پنجره فولاد او وا شد
بگیرم امشب از دستش جواز کربلا عشق است
✨✨✨✨✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
زیارت امین الله #سیدمهدی_میرداماد
✨✨✨✨
به پاس همراهی شما عزیزان
با قرائت زیارت امین الله زائر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بودید. 🌹
✨✨✨✨
612.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑چرا دغدغه انسان اینه که چجوری وقتشو بیشتر تلف کنه؟
حیف نیست ؟
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
🌿 مناجات خمسعشر | مناجات الراغبین گاهی آدم وقتی به خودش نگاه میکند، میگوید: «من با این همه کوتاه
🌿 مناجات خمسعشر | مناجات الشاکرین
نعمتهایی که دیگر نمیبینیم...
گاهی فکر میکنم ما آدمها یک مشکل عجیبی داریم؛
تا چیزی را داریم، خیلی به چشممان نمیآید...
سلامتی هست؛ عادی است.
خانواده کنارمان هستند؛ عادی است.
صبح از خواب بیدار میشویم؛ عادی است.
میتوانیم حرف بزنیم، ببینیم، راه برویم، نفس بکشیم...
خیلی از چیزهایی که اگر یک روز از ما گرفته شوند، حاضر میشویم برایشان خیلی چیزها بدهیم، امروز آنقدر برایمان معمولی شدهاند که حتی یک «خدایا شکرت» هم برایشان نمیگوییم.
برای همین وقتی به مناجات الشاکرین؛ مناجات شکرگزاران رسیدم، بیشتر از خودِ شکر، به این فکر کردم که:
چقدر از نعمتهای زندگیمان را واقعاً میبینیم؟
امام سجاد علیهالسلام در این مناجات میفرمایند:
«إِلٰهِی أَذْهَلَنِی عَنْ إِقَامَةِ شُکْرِکَ تَتَابُعُ طَوْلِکَ، وَ أَعْجَزَنِی عَنْ إِحْصَاءِ نَعْمَائِکَ فَیْضُ فَضْلِکَ...»
خدای من!
پیدرپی بودن نعمتهایت مرا از اینکه حق شکر تو را آنگونه که باید به جا آورم، غافل کرده؛
و فراوانی فضل و بخششت، مرا از شمردن نعمتهایت ناتوان ساخته است...
🌱 چه حرف آشنایی...
گاهی نعمتها آنقدر زیادند که دیگر متوجهشان نمیشویم.
ما معمولاً وقتی چیزی کم میشود، تازه متوجه میشویم چه نعمتی بوده.
گاهی یک اتفاق کوچک کافی است تا بفهمیم چیزی که هر روز داشتیم، چقدر باارزش بوده.
به نظرم شکر فقط این نیست که بعد از رسیدن به یک خواسته بگوییم:
«خدایا شکرت.»
شکر یعنی وسط همین زندگی معمولی،
چشممان را باز کنیم و نعمتهایی را ببینیم که همیشه جلوی چشممان بودهاند.
قرآن میفرماید:
«وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا»
«اگر نعمتهای خدا را بشمارید، نمیتوانید آنها را به شمار آورید.»
📖 سوره نحل، آیه ۱۸
حالا یک کار کوچک انجام بدهیم.
امروز به جای اینکه دنبال یک نعمت خیلی بزرگ بگردیم،
سه نعمت ساده را که معمولاً از کنارشان رد میشویم، پیدا کنیم.
مثلاً:
🌱 یک نفر که بودنش برایمان نعمت است.
🌱 یک توانایی که شاید دیگران آرزوی داشتنش را داشته باشند.
🌱 یک فرصت که خدا همین امروز در اختیارمان گذاشته.
بعد فقط چند ثانیه مکث کنیم و بگوییم:
«خدایا، اینها را داشتم و خیلی وقتها ندیدم...
ممنون که هستی و میبخشی، حتی وقتی حواسم نیست.» 🤲🏻
شاید شکر، قبل از اینکه یک جمله روی زبانمان باشد،
یک جور نگاه کردن باشد.
اینکه یاد بگیریم وسط زندگی،
گاهی بایستیم و بگوییم:
«خدایا... چه چیزهای زیادی دارم که فراموش کردهام برایشان از تو تشکر کنم.» ✨
📖 مناجات خمسعشر، مناجات الشاکرین، منقول از امام سجاد علیهالسلام
montazer.irdoa-187-sahife.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
#صحیفه_سجادیه_جامعه
#صوت_دعا
🎧 قرائت استدیویی دعای ۱۸۷ صحیفه سجادیه جامعه
※ مناجات ششم از مناجات خمس عشر
• مناجات شاکرین
🎙 با صدای:
محمود معماری
🍃آوای رویش🍃
زیارت امین الله #سیدمهدی_میرداماد
✨✨
#زیارت_امین_الله
✨✨
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
▪️حد و اندازه اسراف
⁉️سوال: گفته می شود که استفاده از نیروی برق برای روشنایی بیشتر از مقدار نیاز، اسراف محسوب نمی شود، آیا این سخن صحیح است؟
▪️پاسخ: شکی نیست که استفاده و مصرف هر چیز حتّی نیروی برق و نور چراغ بیشتر از مقدار نیاز، اسراف محسوب می شود. آن چه صحیح است سخن منقول از رسول الله(صلّی الله علیه وآله) است که می فرماید: «لاسَرَف فی خیر» در کار خیر، اسراف وجود ندارد.
#احکام_رویش
#شهید_سید_علی_خامنه_ای
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_صد_و_دو از اینکه نمیدونستم با دلم چند چندم عصبی شده بودم. من از خودم،افکارم،از
#رمان
#ناحله
#قسمت_صد_و_سه
ریحانه با ذوق به شمیم نگاه کرد و گفت :تو میدونستی؟؟
شمیم گفت:نه بابا.فقط محسن گفته بود تولد آقا محمده نگفت بود میخوان با کیک بیان بالاسرش!
چطور یادم نبود تولد محمده؟
محسن کیک و گذاشت کنار محمد که یه کتابی دستش بود.
نمیدونم مفاتیح بود یا قرآن.
شوکه شده بود و انتظار نداشت دوستاش تو طلاییه براش تولد بگیرن.
محمد بلند شد و همه رو بغل کرد
چون تاریک شده بود بقیه کاروان ها رفته بودن وفقط کاروان ما همراه تعدادی از خادما بودن.
داشتم بهشون نگاه می کردم که یکی دستم و کشید.
ریحانه بلندم کرد و تند تند به جمعشون نزدیک شد و گوشیش رو در آورد که فیلم بگیره
یخورده نزدیک تر که شدم نوشته رو کیکش و خوندم
(شهید شی الهی)
عکس محمد هم روش بود .توعکس لباسی شبیه لباس خادما تنش بود.
دور هم نشستن .دوستاش باهاش شوخی میکردن
به گفته دوستاش شمع و فوت کرد
یکی گفت :عه حداقل قبلش آرزو میکردی بلاخره یکی راضی شه زنت شه
یکی دیگه گفت :آقا محمد یه نگاه به شمع روی کیکت بنداز .بیست و هفت سالت شده،جهت اطلاع عرض کردم
حاج آقایی که از حرف دوستای محمد خندش گرفته بود گفت :راست میگن آقا محمد .درست نیست جوون مذهبی مثه شما مجرد بمونه .دینت و کامل کن پسر
محمد خندید و در جوابشون گفت :ان شالله به زودی!
تمام این مدت از خدا خواستم مهرم و به دلش بندازه .اگه قسمت نبود و نشد حداقل مهرش و از دل من بیرون کنه .
بیشتر از قبل دلم گرفت .تصمیمم رو گرفته بودم .مامانم درست میگفت،آدمی که انتخاب کرده بودم درست بود ولی خودم چی ؟ منم آدم درستی بودم ؟
نگاهم و ازشون گرفتم و دورشدم.
نشستم رو زمین و پاهام رو تو بغلم جمع کردم
یه صدای آشنایی به گوشم رسید
چند وقتی که اینجا بودم،چند بار اینو گوش دادم و هر بار بی اراده گریم گرفت
(دلم گرفته ،بازم چشام بارونیه وای... )
تا اولین جمله رو خوند زدم زیر گریه
حس کردم کلی چشم دارن بهم نگاه میکنن .خجالت می کشیدم ازشون!
اون مداحی تموم شده بود اشکام رو پاک کردم
واقعا سبک شده بودم.
دستم وتوخاک فرو بردم و یاد حرف راوی افتادم
(بچه ها دستتون که روی این خاکا باشه تو دست شهداست،میدونین چرا ؟
استوخوناشون و بردن ،گوشتشون اینجاست،پوستشون اینجاست .خونشون....)
دوباره گریم گرفت.
با احساس قدم هایی اشکام و پاک کردم
ریحانه بود :فاطمه تویی؟
سرم و آوردم بالا و با صدای گرفته گفتم:آره
_چرا تنها نشستی؟کلی دنبالت گشتم .بیا باید چند دقیقه دیگه بریم.
از جام بلند شدم قدم هام و آروم برمیداشتم وپام رو به زمین نمیکوبیدم .
همه پخش شده بودن وبعضیا به اتوبوس برگشتن.
محمد یه گوشه نماز میخوند
با دیدنش یاده تسبیحی که براش درست کرده بودم افتادم
سجده که کرد دوتا تسبیح و کنارش گذاشتم.
یه تسبیح دیگه رو فتح المبین براش خریده بودم،جای تسبیحی که پاره شد
ازش دور شدم و به اتوبوس برگشتم.
سرم و به شیشه تکیه دادم و چشمام رو بستم.
__
محمد:
داشتم شمع روی کیک رو به اصرار بچه ها فوت میکردم،ولی تمام مدت حواسم بهش بود
داشتیم حرف میزدیم که متوجه شدم نیست
امشب به خودم اعتراف کردم که دوسش دارم و از خدا خواستم کمک کنه بهترین تصمیم و بگیرم.
خیلی تغییر کرده بود.سربه زیرو کم حرف شده بود .اون شیطنت قبلی تو چشماش پیدا نبود .کم کم داشت شبیه اسمش میشد و من چقدر ازاین اتفاق خوشحال بودم.
نگاهم افتاد به تسبیحی که دوباره مثه قبل شده بود و تسبیح جدید کنارش .
لبخند زدم،حس خوبی داشتم .
از حس خوبی که داشتم عذاب وجدان گرفته بودم بخاطر همین دلم و زدم به دریا و ریحانه رو صدا زدم.
اومد کنارم .دستش و گرفتم تا بشینه
اطرافمون خلوت بود.
به چشماش نگاه کردم و گفتم :من باید یه چیزی و بگم بهت
+اینجا؟الان؟دیرمیشه رفتیم اردوگاه بگو!
_نه باید الان بگم!
به ناچار گفت:خب بگو
_ریحانه یه چیزی شده!
نگاه ریحانه رنگ ترس به خودش گرفت و : دیگه چیشده؟ یاحسین بازم مصیبت ؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
_نه چه مصیبتی؟من از یکی خوشماومده!
+محمد جان الان منو اینجا نگه داشتی که اینو بگی؟تا الان از کسی خوشت میومد ب من میگفتی که الان نگهم داشتی؟واقعا یعنی...
متوجه شدم منظورم و نفهمیده.حرفش و قطع کردم و گفتم:
_ریحانه جان،من از یه خانوم خوشم اومده !
یکهو زد زیر خنده و به سرم دست کشید
_وا، چیکار میکنی؟
همونطور که میخندید گفت :هیچی دارم میبینم سرت ضربه ای چیزی نخورده باشه .شوخیت خیلی خوب بود داداشی دمت گرم خندوندیم،بریم دیر میشه!
قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم :ولی من شوخی نکردم!
ریحانه خندش و خورد،چند لحظه نگام کردتا مطمئن شه حرفم جدی بود
+ازکی خوشت اومده؟
سرم و انداختم پایین:
_فاطمه
وقتی چیزی نگفت سرم و بالا گرفتم.
با چشمایی که داشت در میومد نگام میکرد .
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور