'میدونم گاهی زندگی بهت سخت میگیره.
از اولش هم قرار نبوده راحت باشه؛ ینی هیچکی بهمون قول نداده بود که زندگیمون قراره خوب و راحت و خوش باشه. میگذره، غمهاش، خوشیهاش، حتی خاطرههاش و تنها چیزی که تغییر میکنه سلولهای بدنمونه که پیرتر و چروکیدهتر میشن. ببین چه قدر برای دلت میارزی،
همون قدر مراقب خودت و دلت باش! 🤍
داشتم فکر میکردم بعضیامون خیلی بیرحمانه داریم یه دردایی رو تحمل میکنیم، دردایی که خیلی بزرگتر از قد و قوارهی ماست. هیچوقت حق انتخابی براشون نداشتیم، زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه. دردایی که هر بار از خودت میپرسی خب چرا بازم من؟ و هر بار جوابی که هیچوقت پیداش نکردی غمگین و غمگینترت میکنه.
نه جمع های فامیلی رو میتونم تحمل کنم نه میتونم توی خونه تنها بمونم، نه کشش آشنایی با آدمای جدید رو دارم نه میتونم با آدمای قبلی سر کنم، نه توان انجام کارامو دارم نه میتونم با عقب افتادنشون کنار بیام، نه حوصله پارتنر داشتن رو دارم نه میتونم بدون عشق ادامه بدم، نه تلاشی برای خوشحال بودنم میکنم نه میتونم با اینهمه غم کنار بیام، نه میخوام زنده بمونم و زندگی کنم نه جرئت مردن رو دارم، وسط یه بلاتکلیفیای گیر کردم که هیچی نمیتونه نجاتم بده.