وقتی میخوای جوونههای گوشوارهای گیاه گندمی رو بکاری، اگه همون اول که میخوای بذاریشون توی خاک، از مادر جداشون کنی دیگه نمیتونن خوب رشد کنن؛ همچنان که داخل خاکن باید یه مدت هم به مادر وصل باشن تا بتونن خوب ریشه بزنن و مستقل بشن.
آدمیزاد هم همینه، نمیتونه سریعا قطع وابستگی کنه.
یکی از بزرگترین خطاهای ذهن اینه که فکر میکنه "اگر بیشتر فکر کنم، حتما جواب رو پیدا میکنم."
در حالی که خیلی از مسائل زندگی با فکر کردن حل نمیشن؛ با تجربه کردن، اشتباه کردن و وارد عمل شدن حل میشن.
نشخوار ذهنی اغلب جستجوی پاسخ نیست، تعویقِ زندگیه.
ریشهی کلمهی "انسان" از "اُنس و نِسیان" میاد.
یعنی موجودی که زود وابسته میشه و زود فراموش میکنه.
یه وقتا فکر میکنم این مسیر تاریک که هیچچیزی ازش معلوم نیست رو چطور باید طی کنم؟ بعد جواب خودمو اینجور میدم:
اگه فقط میتونی قدم اولتو ببینی، شروع کن؛ لازم نیست آخرشو از همین اول ببینی، قدمبهقدم، فعلا فقط جلوی پاتو نگاه کن. میرسی به آخرش.
میگن یه روز یه نفر داشت وسط دریا غرق میشد، یه قایق اومد کمکش کنه، دستشو رد کرد و گفت خدا نجاتم میده. قایق دوم و سوم هم به همین منوال.
آخرش مُرد رفت اون دنیا، از خدا پرسید: چرا نجاتم ندادی؟!
خدا جواب داد: سهتا قایق برات فرستادم ولی تو کمکم رو رد کردی.
امیدوارم قایقهای زندگیتو رد نکنی!
وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت، انگار لای منگنهای، چون نه مغزت قلب داره، و نه قلبت مغز.
کنجِ مرموزاتِ آیهان
خوشم میاد خدا میبینه دلم گرفته بارون میفرسته، قربونش برم!
عشقم فقط تو
بازم بارون، رعدوبرق، درهای باز آسمون، دل شکستهی من و خلوت با تو :)))
بچهها واقعا از زندگی ناامید بودم داشتم میمردم، صبح داشتم شبیه فرازهای دعای کمیل با خدا حرف میزدم میگفتم:
به نازکی پوست من رحم کن، زخمهای لبمو ببین
به دل ضعیف و شکستهم رحم کن
به تنهاییم رحم کن
انگار منو نمیبینی