eitaa logo
کنجِ مرموزاتِ آیهان
127 دنبال‌کننده
19 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Nothing https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3qep9rx&btn=آیهان پیاما جوابش تو ناشناسه، وقت داشته باشم می‌ذارم تو کانال دورهم باشیم.
مشاهده در ایتا
دانلود
يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ! مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ؟
کنجِ مرموزاتِ آیهان
يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ! مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ؟
یه وقتا یادت می‌ره خدایی بود که کمکت کرد و از خودت چیزی نداشتی
کنجِ مرموزاتِ آیهان
مو قشنگمم بدرقه کردم بره کربلا :)
مو قشنگم برگشتههه :) دلم برای حرف زدنش تنگ شده بود، یعنی فقط باید بشینی با گوش جان بشنوی🛐✨
تو مگر در به دری‌، خانه‌ نداری‌ ای بغض؟! همه‌ شب‌، سر‌زده‌ مهمان‌ِ گلویم‌ هستی
انگار دارم به درک جدیدی از "دلش با توعه" می‌رسم.
حدودا سیزده سالم بود که مامانم شروع کرده بود به سرودن شعر؛ منم کنارش می‌نشستم و کتابای شعرشو می‌خوندم. علاقه‌م به شعر از همون‌جا شروع شد. بعد یه مدت برام سوال شد که چرا شاعرها انقدر توجه به شمع و پروانه دارن؟ ماجرای بینشون چیه که انقدر عاشقانه بهش می‌پردازن؟ چه اتفاقی می‌افته؟ از قضا چند شب بعد برقامون رفت. نشسته بودم روی پله و با فاصله‌ی پنجاه سانتی، روبه‌روم یه شمع روشن بود. همین‌طور که نگاه‌مو دوخته بودم به کرشمه‌های آتیش کوچولوش، به آنی نکشید که فهمیدم یه چیزی خودشو زد به شعله‌ی شمع و افتاد پایین پاش؛ یه پروانه بود! یه پروانه که حالا بال‌هاش سوخته بود. می‌لرزید. تا اون‌روز فکر نمی‌کردم یه حشره بتونه بلرزه. انقدر لرزید و لرزید تا جون داد. دل‌خراش بود! تو دلم می‌گفتم: تو که مثل پشه‌ها نیستی که به هر نوری جذب بشه، چرا شمعو انتخاب می‌کنی؟! یا چرا مثل اونا وقتی داغیشو حس می‌کنی ازش دور نمی‌شی؟!
همه‌ش فکر می‌کنم یه نفر مگه چقدر می‌تونه پست و نفرت‌انگیز باشه؟! چطور می‌تونه این‌همه نفرین دیگران رو پشت سرش بکشه؟! آخرش هم به این نتیجه می‌رسم که غرور افسارگسیخته نه تنها زندگی خود آدم، بلکه زندگی اطرافیانش رو هم از هم می‌پاشونه.
ژاپنی درونم فعال شده این‌جوریه که دلم می‌خواد یکی رو با کاتانا نصف کنم، بعد تعظیم کنم بگم ببخشید.
807K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره اگه اون روی غمگین و زخم‌خورده‌ی منو دیدی و بازهم منو لایق دوستی با خودت دونستی، اگه اون روی عصبی و سنگدل منو دیدی و باز هم منو مهربون دونستی، تو اصلی زندگی منی! حتی اگه تونستی ببینیش هم خوبه، یعنی تو خیلی به من نزدیکی.
وقتی بیش از حد مراقب قضاوت دیگرانی، صدای خودت کم‌کم خاموش می‌شه.
چیه این زندگی؟ یهو یه سنگینی وارد قفسه‌ی سینه‌ت می‌شه و حالاحالاها بیرون نمی‌ره.
ولی باهام نباید این‌جوری می‌کرد. می‌دونید بخش آزاردهنده‌ی ماجرا کجاست؟ این‌که جز خودش نمی‌تونی به کس دیگه‌ای هم شکایت کنی. پناهت انگار بی‌پناهت کرده باشه، تنها پناهت، اصلی‌ترین پناهت!