𝖨 𝖺𝗆 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝗌𝗍𝖺𝗇𝗍 𝖼𝗂𝗍𝗒 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗁𝖺𝗌 𝗇𝗈 𝗌𝖾𝖺, 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖼𝖺𝗇𝗇𝗈𝗍 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍 𝗐𝗂𝗍𝗁𝗈𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎. 𝖨 𝖺𝗆 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖽𝗂𝗌𝗍𝖺𝗇𝗍 𝖼𝗂𝗍𝗒 𝖿𝗎𝗅𝗅 𝗈𝖿 𝖾𝗆𝗉𝗍𝗂𝗇𝖾𝗌𝗌, 𝖿𝗎𝗅𝗅 𝗈𝖿 𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋 𝖺𝗇 𝗂𝗆𝖺𝗀𝗂𝗇𝖺𝗋𝗒 𝖼𝖾𝗅𝖾𝖻𝗋𝖺𝗍𝗂𝗈𝗇. 𝖬𝖺𝗒𝖻𝖾 𝖨 𝗍𝗈𝗈𝗄 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾, 𝗆𝖺𝗒𝖻𝖾 𝖨 𝗁𝖾𝗅𝖽 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖺𝗂𝗇
آیسؤ ادیت '
͙͙͙͙͙͙͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ͙̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍ ̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍̍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چشماں او فصل ِ پنجم است !
نه پاییز ، نه بهار ،
نه زمستان و نه تابستان
چیزی بین خواب و بیداری '
که فقط قلبهای خسته آن را میفهمند .
̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌̌ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪ ͗ ࣪ ࣭࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪࣪
آیسؤ ادیت '
چشماں او فصل ِ پنجم است ! نه پاییز ، نه بهار ، نه زمستان و نه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگࢪ سخں میاں مں و تو پایاں یافٺ!
و ࢪاههای وصال قطع شدںد و جدا و غࢪیبه گشتیم ، از ںو با مں اشںا شو
آیسؤ ادیت '
اگࢪ سخں میاں مں و تو پایاں یافٺ! و ࢪاههای وصال قطع شدںد و جدا و غࢪیبه گشتیم ، از ںو با مں
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا