eitaa logo
دانیال عبدی (تحلیلگر)
3.4هزار دنبال‌کننده
469 عکس
94 ویدیو
2 فایل
بدون تعارف انتقاد؛ پیشنهاد؛ ارتباط
مشاهده در ایتا
دانلود
‌اگر روایت دعوای تلفنی ترامپ و نتانیاهو را باور کردید یک زمینی در روستا دارم که در آن گنج است می‌خواهم به شما بفروشم. @Azofmedia
امشوشوشه یارم برازجونه 🔥
دانیال عبدی (تحلیلگر)
‌تایملاین لبنان اینطوریه یکهو عکس رفیق، برادر، فامیل را میگذارند و برایش عزاداری میکنند، شهید رمزی ع
سلام، ای رمزی... محمد نزال رمزی. فقط یک بار و به مدت چند دقیقه او را دیدم. اما چرا وقتی تصویرش الان، در مقام یک شهید، به دلم می‌نشیند، چشمانم پر از اشک می‌شود؟ ای رمزی عزیز. آن موقع، وسط خیابان، لحظه خداحافظی، ناگهان به من گفت که برادرش در جنگ به شهادت رسیده. انگار نمی‌خواست بدون دانستن «جایگاهش» از پیش اش بروم. او برادر شهید بود. برگشتم و به او نزدیک شدم، به چهره‌اش خیره شدم، پیشانیش را بوسیدم و گفتم: «این به خاطر اوست، نه به خاطر تو». لبخند زدیم. قبر برادرش را به من نشان داد و از من خواست که به زیارت بروم و فاتحه بخوانم. سلام بر تو، ای رمزی، ای روستایی اصیل. پسر روستا بود. اگر فقط یک بار هم او را ملاقات می‌کردی، بلافاصله می‌فهمیدی، چون بوی خوش خاک روستا در او بود و ذره‌ای از خاک آن در سیمايش... و اینک خونش بر خاک همان روستا ریخته شد. هنگامی که ایستاده بودیم، یکی از جوان‌ها که می‌شناختمش عبور کرد و به جمع ما پیوست. رمزی در حضورم از او تعریف کرد و بر شانه‌اش زد: «همه جنگ را اینجا ماند». بعداً از همان جوان فهمیدم که رمزی نیز «همه جنگ را اینجا ماند». و درباره‌اش اضافه کرد: «رمزی خوش‌تیپ است، مرد است». این همان چیزی است که در خاطرم ماند. رمزی، فهمیدم که هنگام جنگ در روستا بود. روستا جز عده کمی خالی بود. او پسر روستا بود، یک رزمنده. چگونه قلبم برای رفتن کسی که فقط یک بار و به مدت چند دقیقه ملاقاتش کرده‌ام، از غم منقبض می‌شود! دیگر نمی‌توانم شمار کسانی را که می‌شناختم و رفتند، بشمارم. گویی آن عادت شوم گریبانگیرم شده. اما ناگهان، رمزی، وجدانم به لرزه می‌افتد. چه چیزی در این ملحق‌شده به کاروان است! شیمی؟ انرژی؟ روح؟ نمی‌دانم. آنچه می‌دانم این است که او آن «مقبولیت» والا را داشت. بی‌درنگ او را می‌پذیری. مرا به یاد حدیث نبوی درباره مؤمن می‌اندازد که «خوش‌خو و خوش‌رو» است. و در پایان: «نرم و ملایم، نزدیک و آسان‌گیر». رمزی وجدان داشت. آنچه بعداً درباره‌اش فهمیدم، با نخستین برداشتم از «سرشت» او هماهنگ بود. به هر حال، او از جهان پرآشوب ما، جهان دروغ، جهان پسا‌حقیقت، جهان رسانه‌های مدرن و تبلیغاتی که هر طور سازندگانش بخواهند قالب‌های فکری را می‌سازند، کوچ کرد. رمزی، پسر روستای صَریفا در جبل عامل، آن جوان خوش‌برخوردی که یک بار دیدم، به شهادت رسید. یادم می‌آید چگونه دوستش علی را صدا زد تا به او بگوید من اینجا هستم. دوستش آمد و چند دقیقه با هم گپ زدیم. ای کاش بیشتر می‌ماندم. یک نفر صفتی را در او برایم برشمرد و بر آن تأکید کرد: «غیرت». آن صفت در دنیای ما در حال انقراض است. امروز همه از شجاعتش می‌گویند. گفته‌اند در طول فصل‌های جنگ، روستاهای بسیاری را گشت و در آنها جنگید، از جمله روستاهای خط مقدم. یک بار زخمی شد. مجروح گردید. به‌زودی بهبود یافت و به جهادش بازگشت. اکنون شهید شده است. روزی به مزارش می‌روم و فاتحه‌ای برایش می‌خوانم. فراموش نمی‌کنم که به خواسته‌اش به مزار برادرش هم سر بزنم. ای رمزی، خون تو را بر گردن‌هایمان حمل خواهیم کرد، و خون پیشینیانت و آنان که پس از تو خواهند آمد. به شما بر جهان خواهیم بالید. از غربتتان برای فرزندانمان خواهیم گفت، از اینکه چقدر تنها بودید. از حسرتتان خواهیم گفت. به آنها خواهیم گفت دنیایمان چگونه از هم می‌پاشید و شما در آن استوار بودید. ای رمزی، برای فرزندت که پیش از تولدش رفتی، خواهیم گفت که پدرش چه کسی بود. جنگیدید و سر خم نکردید. تمام این جنگ از خودم می‌پرسیدم: چطور می‌جنگید! آیا این جنگ است؟ همه چیز می‌گفت باید نابود شوید، یا حتی نفس نکشید، اما شما ایستادگی کردید. حسین شما امامتان است. خون سنگین شما را حمل خواهیم کرد. و روزی، هرچند دیر، وقتی دشمنتان نابود شود، نامتان زنده خواهد شد. چهره‌هایتان در ورودی روستاهایتان و برابر جهان بالا خواهد رفت. شما گیاه طبیعی این زمینید. شما خود این زمینید. خونتان را حمل خواهیم کرد. ای رمزی عزیز... @Azofmedia
ما شمارا ندیده براتون اشک ریختیم شهید رمزی عید @Azofmdia