eitaa logo
بچه حزب اللهی
5.9هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
8.2هزار ویدیو
21 فایل
🌺بسم الله الرحمن الرحیم 🌺 ⚜️کانال » بچه حِزبُ اللّٰهی 💛 فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ💛 خبر وتحلیل کم ولی خاص . سیاسی ونظامی . داخلی وخارجی . جبهه مقاومت. 🌹 ادمین: @Pirekharabat313 تبلیغات: @Amirshah315 لینک کانال: @BACHE_HEZBOLLAHI
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه حزب اللهی
#روایت_انسان #قسمت_چهل_سوم🎬: با حیله ابلیس و ترفند ملاء و مترفین، نوح عنوان دیوانه و مجنون به خود
🎬: سروصدایی در میدان شهر درگرفته بود و جمعیت زیادی گرداگرد نوح را در برگرفته بود، هر کسی چیزی می گفت و نظریه ای میداد، حضرت نوح این جوان با ایمان و رعنا! نگاهی به مردم نمود و دست راستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمود: ای مردم! هان ای بندگان خداوند! همه شما مرا می شناسید، من نوح، نواده ادریس نبی هستم، همان که از دنیای پر از ظلمات و بت های سنگی و چوبی شما دلزده شدم و برای عبادت پروردگار به کوه پناه برده بودم، بدانید و آگاه باشید که خداوند مرا به پیامبری خویش برگزید و اینک امر فرموده تا به سوی شما بیایم و شما را از راه انحراف و گمراهی به در آورم و به راه خدا و خوبی ها دعوت کنم و شما را به پرستش خدای یگانه که جز او معبودی نیست راهنمایی کنم. ای مردم! شما فریب ابلیس را خورده اید و از یاد خداوند یکتا غافل شده اید، اگر به همین رویه ادامه دهید و به همین راه پیش بروید، من شما را از عذاب روزی دردناک می ترسانم که به زودی دچارش می شوید، طوفانی عظیم که خداوند وعده اش را داده است. در این هنگام، مردم که انگار همگی در خواب بودند، نگاهشان را به سمت مترفین و اشراف دوختند، گویی سالها ریاست و ظلم اشراف، آنها را چنین تربیت کرده بود که حرف باید حرف اشراف می بود و آنها هم ملزم به اجرای آن بودند. همه جا سکوت بود و سکوت و نوح با نگاهی سوالی به جمعیت چشم دوخته بود و فرمود: سخنتان چیست؟ آیا دعوت مرا به پرستش خداوند یکتا می پذیرید؟! در این هنگام مردی از میان مترفین جلو آمد و گلویی صاف کرد، مردی که تمام مردم شهر او را میشناختند و بسیاری از مستضعفین و فقرای جامعه، تازیانه های او را بارها نوش جان کرده بودند، او با حالتی پر از نخوت و حرکاتی که تمسخر از آن می بارید رو به نوح گفت: ای نوح! تو ادعا داری که پیامبری از جانب خداوند یکتا هستی پس کاری کن که همه ما به تو ایمان آوریم و اصلا به زور ما را مجبور به پذیرش دین خودت بگردان... جمعیت با شنیدن این حرف، سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند. نوح نگاهی از روی تأسف به آنان کرد و فرمود: همه شما انسان های مختاری هستید که دارای قدرت عقل و انتخاب گری می باشید و من اجازه ندارم شما را مجبور به کاری کنم که نمی خواهید، یعنی روش هدایتی خداوند متعال اینگونه نیست که کسی را مجبور به پذیرش هدایت کند، شما باید خودتان مضطر شوید و من فقط می توانم که این اضطرار به هدایت و کمک و پرستش خداوند را در شما ایجاد کنم و اگر نکنم هیچ کدام از سخنانم برای شما فایده ای نخواهد داشت. در این هنگام عده کمی از مستضعفین جامعه که مهر ادریس نبی و خداوند یکتا را در دل داشتند به سمت نوح آمدند و گفتند: آری تو راست می گویی، ما به خداوند تو ایمان می آوریم. اما این عده، تعدادشان بسیار کم بود و در مقابل ملا و مترفین و مردم عادی و تعداد زیادی از مستضعفین جامعه، روبه روی این گروه اندک قرار داشتند. ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی 🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨ @BACHE_HEZBOLLAHi
بچه حزب اللهی
داستان«ماه آفتاب سوخته» #قسمت_چهل و یکم 🎬: ساعت حدود هشت صبح است و لبهای کاروان حسین تشنه است، که صد
داستان«ماه آفتاب سوخته» 🎬: مجمع و سه تن از دوستانش که از کوفه خود را به امام رسانده اند پیش می آیند و از مولا اذن میدان میگیرند، امام برای آنها دعا می کند و اجازه جنگ میدهد. ناگهان چهار شیر دلاور کربلا به یک باره به سپاه عمر سعد حمله می کنند، سپاهیان ترسیده اند و هرکدام به طرفی فرار میکنند تا در کمند این شیران گرفتار نشوند، نظم سپاه عمر سعد بهم می خورد،مجمع و دوستانش هر کدام به جناحی از سپاه عمر سعد حمله میکنند، عده ای را درو می کنند و به عقب سپاه میرسند بار دیگر با هم از عقب سپاه حمله می کنند و باز هم تعداد زیادی را سرنگون می نمایند. عمر سعد که مثل کفتاری عصبانی شده و چشم از آنان برنمیدارد،نقشه ای میکشد و به سپاه میگوید، دایره وار این چهار نفر را محاصره کنید لشکر عمر سعد بسیج می شوند برای از نفس انداختن چهار جوانمرد کربلا آنان را دوره میکنند و مجمع و دوستانش شجاعانه میجنگند و وقتی حلقه محاصره تنگ میشود،ندای«یامحمد» که گویی رمز عملیات کربلاست سر میدهند با بلند شدن فریاد یامحمد، عباس،علمدار کربلا چون طوفان به پیش میرود، گویی عباس نیست و حیدرکرار به میدان آمده، لشکریان تا چشمشان به قامت یل کربلا می افتد،پا پس میکشند و حلقهٔ محاصره شکسته میشود. مجمع و دوستانش که گویی عشق دیدن حسین آنها را از میدان رزم بیرون کشیده، با تنی پر از زخم به دیدار یار می روند و گلی از گوشهٔ جمال آن ماه دلارای تشنه لب میچینند و دوباره به میدان باز میگردند و آنقدر میکشند تا بالاخره کشته میشوند. مجمع و دوستانش که کشته میشوند، خون نافع بن هلال به جوش می آید ، این مرد میدان تیر اندازی های سخت، در حالیکه رجز می خواند، تیر در چله کمان میگذارد وقلب دشمن را نشانه می رود و تعدادی را به خاک و خون میکشد، او‌می غرد و پیش میرود و سپاهیان از مقابلش میگریزند، عمر سعد که خوب نافع را میشناسد و میداند که همراه سپاه او به کربلا آمده و سپس به کاروان حسین پیوسته، دستور میدهد که هیچ کس به تنهایی به جنگ یاران حسین نرود و به جای تن به تن حمله کردن ،دسته جمعی حمله میکنند. دشمنان دور نافع بن هلال را میگیرند و آنقدر زخم به او میزنند که هر دوبازویش قطع میشود و تیر انداز بدون بازو را اسیر میکنند، شمر تا چشمش به نافع می افتد فریاد میزند که او را بکشید، چرا که به حسین پیوسته،اما با اینکه نافع بازویی در بدن ندارد، هیچ کس جرات کشتن او را ندارد که سرانجام شمر خنجر می کشد و نافع ملکوتی میشود و حسین هم تنهاتر از قبل میشود ... ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی 🌿🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤 داستان«ماه آفتاب سوخته» 🎬: نافع که کشته شد، انگار سپاه عمر سعد جانی تازه گرفت و همانجا که امام ایستاده بود را نشانه گرفتند و با هم حمله کردند تا شاید با کشتن امام، جنگ خاتمه یابد. مسلم بن عوسجه پیرمردی هشتاد ساله که چونان جوانان شمشیر میزد، متوجه هدف شوم دشمن شد و همانطور که رجز می خواند: «من شیر قبیلهٔ بنی اسد هستم » به قلب دشمن زد، همه او را میشناختند، زمانی ایشان در رکاب پیامبر صلی الله علیه واله مشق جنگ میکرد و انگار اینک و اینجا می خواست درس پس بدهد و به پیامبر که از ملکوت نظاره گر او بود بگوید: به خدا مسلم بن عوسجه به محمد ایمان آورد و تا آخرین نفس از دین محمد دفاع کرد. لشکر کوفه که هنرنمایی مسلم بن عوسجه را دید، دسته جمعی به او حمله کردند، گرد و غباری غلیظ همه جا را گرفته، معلوم نیست چه بر سر مسلم آمده، امام به همراه حبیب به قلب گرد و غبار میروند تا از مسلم حمایت کنند. رباب که می بیند تمام هستی اش به قلب دشمن زده، قلب در سینه اش فشرده میشود، هراسان از جای برمیخیزد و کمی جلوتر میرود و سرا پا چشم میشود تا قامت مولایش را ببیند. گرد و غبار می خوابد و همگان سر مسلم بن عوسجه را روی دامان امام میبینند... حبیب که زخم های تن مسلم را می بیند و میداند که عنقریب ملکوتی می شود، به او میگوید: ای دوست قدیمی آیا وصیتی داری که برایت انجام دهم؟! مسلم تمام نیروی خود را جمع میکند و با سر انگشت امام را نشان می دهد و میگوید: تمام وصیتم حسین است، نگذار مولایم غریب و بی یاور بماند.. اشک از چشمان حبیب سرازیر می شود و میگوید: به خدای کعبه قسم می خورم که جانم را فدای جان نازنینش کنم و مسلم آرام در آغوش حسین جان می دهد. عابس با دیدن صحنه کشته شدن مسلم و شنیدن وصیتش خون جوانمردی در رگهایش به جوش می آید، عابس همان کسی ست که پیغام مسلم را از کوفه برای مولایش آورده و به حسین گره خورده و اینک میل آن دارد که در این وادی دلبری کند، پس خدمت امام میرسد و میگوید: مولای من! در این ارض خاکی هیچ کس را به اندازه شما دوست ندارم، کاش چیزی عزیزتر از جانم داشتم و آن را فدایتان میکردم،پس اجازه دهید این جان ناقابل را فدایی وجود نازنینتان نمایم.