انتخاب شما "بله" هست.
ادامه سناریو:
در آسانسور به سختی باز میشه ، دلیلش این هست که زنگ زده . صدایی عجیبی میاد. اما توجهی به آن نمیکنی زیرا توجهت به در آسانسور هستش که خود به خور باز شد.
تصور:
لامپ صورتی رنگ در حال روشن و خاموش شدن - چراغ خاموش است- رنگ دیوار شهر بازی ترک شده آبی.
ادامه سناریو:
به مدت ۱۰ دقیقه در آسانسور موندی ، تصمیم سختی هست ، اما ردش میکنی و داخل تاریکی میشوی.
پات رو که گذاشتی بیرون از آسانسور صدای خرچ کاغذ میاد ، پایین رو نگاه میکنی و میبینی یه نوع کاغذی هست.
خم میشوی و آن را برمیداری.
لامپ هعی روشن و خاموش میشه ، نوشته ها فقط موقعی داده میشود که لامپ روشن میشه ، پس تصمیم گرفتی نزدیک لامپ بروی.
نزدیک لامپ که رفتی تلاش کردی هر موقع باز روشن شد کلمه به کلمه نامه را بخونی.
.
"بازی غایم موشک شروع شده است.."
نامه با خون نوشته شده است..
آیا باز ادامه میدهید؟
#play_centre
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
معرفی میکنم : رویای ذهنم ساناریو: ۳ صبح پاشدی بری داروخانه ، قرص گرفتی ولی وقتی میخواستی برگردی
انتخاب شما "خیر"هست.
ادامه سناریو:
زندگی رو ترجیح دادی بدون مشکلات ، پس تصمیم گرفتی نری.
دکمه طبقه G رو زدی. اما آسانسور تکون نخورد.
تصور: صدایی ترسناک از آسانسور شبیه چیغ بچه
ادامه:
آسانسور بلاخره به حرکت درآمد اما خیلی کند ، نفس عمیق کشیدی به امید اینکه دیگه تموم شد.
پشتت رو به دَرِ آسانسور کردی تا آینه کثیف رو ببینی.
آسانسور کوچیکه پس موقعی که پشتت رو کردی به دَرِ آسانسور کمرت برخورد کرد با دَر.
داری خودتو میبینی تو آینه ، که یهوهیی هم زمان حرکت کردن آسانسور، دَرِ آسانسور باز میشه و نزدیک بودی بی افتی.
اما خودتو گرفتی ، از ترس و وحشت در چشات سرت درد میکنه چشات رو یه لحظه بستی و وقتی که بازش کردی نوشته ای با خون رو دَرِ آسانسور نوشته شده است که میگه
"اینجا روح بچه ها بازی میکنن.. بیا بازی کنیم.."
#play_centre
https://eitaa.com/BAILEYSHOUSE/19
کاغد رو برمیداری ولی چیزی در آن نبود ، پس آن جمله خونی کو؟
با خودت درگیر این نمیشی ، ولی آن کاغد را در جای خود میزاریش.
آسانسور باز به حرکت در می آید و به طبقه فوق پایین میرسد که اکسیژن کم است.
تصور: محلی تاریک ، کثیف و گرد وغبار همه جا رو پر کرده
شما: چشمات به همه جا میرن ، اما از جات تکون نمیخوری ، از ترس دستات میلرزن.
ادامه: "کسی هست؟"..از شک و بیاطلاعی میپرسی.
ولی صدات فقط اکو میشه.
-"زنی خوشگل، نباید این روزا در شهر بازی باشد مگر اینکه بچه داشته باشد.."
صدایی میاد ، صدای مرد بود انگار ، کُلفت و واضح ولی.
"من فقط میخوام برگردم کاری به اینجا ندارم!"
-"حالا که من هستم ، کارت اینجا تازه شروع شده"
خود به خود تو شروع میکنی به حرکت کردن به جلو ، که یهو لامپی روشن میشه و گرد وغبار داخل اتقا همه مشخص میشن که چقدر در هوا پخش شده.
اما این مهم نیست ، مهم اینه که رو مبل کنار لامپ ، مردی بلند ، موه های سفید مثل برف ، رنگ پوست انگار خونی در بدن نداشت ، و چشماش قرمز نشسته بود ..
لبخند خیلی خطرناکی زد و گفت
-"نوه اش هستم"..
نوه کی؟ تو به خودت فکر میکنی
ادامه دارد..
#play_centre