https://eitaa.com/BAILEYSHOUSE/19
کاغد رو برمیداری ولی چیزی در آن نبود ، پس آن جمله خونی کو؟
با خودت درگیر این نمیشی ، ولی آن کاغد را در جای خود میزاریش.
آسانسور باز به حرکت در می آید و به طبقه فوق پایین میرسد که اکسیژن کم است.
تصور: محلی تاریک ، کثیف و گرد وغبار همه جا رو پر کرده
شما: چشمات به همه جا میرن ، اما از جات تکون نمیخوری ، از ترس دستات میلرزن.
ادامه: "کسی هست؟"..از شک و بیاطلاعی میپرسی.
ولی صدات فقط اکو میشه.
-"زنی خوشگل، نباید این روزا در شهر بازی باشد مگر اینکه بچه داشته باشد.."
صدایی میاد ، صدای مرد بود انگار ، کُلفت و واضح ولی.
"من فقط میخوام برگردم کاری به اینجا ندارم!"
-"حالا که من هستم ، کارت اینجا تازه شروع شده"
خود به خود تو شروع میکنی به حرکت کردن به جلو ، که یهو لامپی روشن میشه و گرد وغبار داخل اتقا همه مشخص میشن که چقدر در هوا پخش شده.
اما این مهم نیست ، مهم اینه که رو مبل کنار لامپ ، مردی بلند ، موه های سفید مثل برف ، رنگ پوست انگار خونی در بدن نداشت ، و چشماش قرمز نشسته بود ..
لبخند خیلی خطرناکی زد و گفت
-"نوه اش هستم"..
نوه کی؟ تو به خودت فکر میکنی
ادامه دارد..
#play_centre
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
جمله انگار میگه :
"شما غریبه نیستید؛ بعد از آن شب؛ دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد".🗞
به وقت درک کردن آدمای درک نشده' ُ
"لطفا شما، به توِ ناراحت ، مهربان باش."
★.