حس وقتی اون یه نفر وارد زندگی تو میشه و اگه تو نبودی الان بچه تنها میشد؛
اما تورو ول و سراغ اونا رفت.
"تنها نشسته بودم تو کلاس ، کسی را نمیشناختم، و نخواهم شناخت" به خودم گفتم تو ذهنم.
اولین روز کلاس اینجور شروع شد با صدای عجیب خنده ها.
من اونی بودم که بهتر بود ساکت بمونم و برام کسی ارزشی نداشت.
کلاسم رو پیدا کردم ، ۳-دی ، واضح بگم هفتم بودم.
آدما تو کلاس بودن ، خیلی زیاد، صدای هر هر خنده ، بغل های دوستان که هم دیگرو بعد از مدت ها دیدن.
جایی نداشتم بشینم؛ اما یکی کنارش رو خالی کرد و اجازه داد بشینم. تشکری نکردم ، و سرجای خود نشستم.
مثل همیشه اولین کلاس سال تحصیلی جدید با معرفی شروع میشد.
از ردیف اول نیمکت ها شروع شد و وقتی له وسط کلاس رسید نوبتم شد.
بلد نبودم ،چی بگم؟ ؛ چجوریبگم؟
شروع کردم با اسمم "بارنی" معلم خیره شد بهم و گفت:
-"کجایی هستی؟"
'انگلستان..'
همه تعجب. اما حرفی از دهن هیچکی نپرید ، معلم خندید و گفت :
-"واضح است عزیزم، خب اشکالی نداره اگه نمیتونی بگو نفر بعدبرات بگه"
ساکت موندم ،همه فکر میکردن بچه ساکتی بودم.
جلوم دو تا دختری نشسته بودن که به اونا هم میخورد خارجی باشند.
اولی برگشت و بهم یه چی گفت و من نفهمیدم ، یه چی جواب دادم اما انها خندیدن ،حتما یه چیزی اشتباه جواب دادم.
زنگ تفریح خورد و من بیرون رفتم دیدم یه دختری از رو التماس رو زانو هاش هست و خون دماغ شده ، دختری که وایساده بود جلوش :
'عه! این همون دختریه که جلوم میشینه!' به خودم گفتم ، ری اکشنی نشون ندادم.
"توروخدا جولیا بزار خلاص بشم! منو ببخش!"
طرف داشت میگفت
منم فهمیدم دختره اسمش 'جولیا' هست.
منو نگاه کرد و چشماش از بیرحمی تبدیل ب حالت عادی شد و گفت
'جولیا ، خوشوقتم دختر جدید'
#سر_کلاس