الهی...
در این سپیدهدم،
چشم ما را به جمالِ حقیقت روشن کن
و دلمان را از غبارِ غم بشوی.🙏🏼
بزرگی میگفت: هر صبح که برمیخیزی، گویی دوباره زاده شدهای؛ پس چنان زی که گویی اول بار است دنیا را میبینی و آخر بار است که فرصتِ نیکی داری.»
سلام. صبحتان به نورِ آگاهی روشن. 🌿
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
ملاقات در تاریکی
پادشاهی شبانه با لباس مبدل در شهر میگشت تا از حال مردم باخبر شود. در کوچهای تاریک به سه دزد برخورد کرد که قصد سرقت داشتند. پادشاه خودش را دزد معرفی کرد و با آنها همراه شد.
دزدها گفتند: «هر کدام از ما هنری داریم؛ بیا تا هنر خود را بگوییم.»
اولی گفت: «من از صدای سگ میفهمم که صاحبخانه کجاست.»
دومی گفت: «من با نوک انگشتانم هر قفلی را در تاریکی باز میکنم.»
سومی گفت: «من هنری دارم که اگر کسی را در شب ببینم، در روز او را در میان هزار نفر خواهم شناخت!»
پادشاه گفت: «هنر من هم در ریش من است؛ اگر گناهکاری را به اعدام ببرند، ریش بجنبانم، او را از مرگ نجات میدهند!»
آن شب به قصر پادشاه دستبرد زدند و اموال زیادی بردند. فردای آن روز، پادشاه دستور داد هر سه دزد را دستگیر کنند و به دربار بیاورند...
⚠️ وقتی دزدها به کاهندان میزنند!
پادشاه با دزدها همدست شد، اما دزد سوم یک ویژگی خاص داشت که همه چیز را عوض کرد...
به نظر شما وقتی دزدها چشمشان به پادشاه افتاد، چه اتفاقی افتاد؟
ادامه داستان در پست بعدی (فردا)... ⏳
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
34.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پول شاید از بین بره، ولی مهارت پول ساختن باقی میمونه✅
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
«قصر یا گورستان؟»
روزی هارونالرشید به بهلول گفت: «ای بهلول! تو که ادعای عقل میکنی، بگو ببینم بزرگترین احمقِ دنیا کیست؟»
بهلول گفت: «اجازه بده فردا پاسخت را بدهم.»
فردا صبح، بهلول به بیابان رفت و در میان گورستان قدیمی شهر نشست. هارون با ملازمانش از آنجا میگذشت، بهلول را دید و پرسید: «جواب سؤال من چه شد؟»
بهلول تکهای چوب برداشت و شروع کرد به خط کشیدن روی زمین و ساختنِ دیوارهای کوچک.
هارون پرسید: «چه میکنی؟»
بهلول گفت: «دارم برای خودم قصر میسازم!»
هارون خندید و گفت: «در گورستان قصر میسازی؟ اینجا که جای مردگان است!»
بهلول بلند شد، نگاهی عمیق به قصرِ باشکوه هارون که از دور پیدا بود انداخت و گفت:
«احمق کسی است که برای جایی که "چند روز" در آن میماند (دنیا)، قصرهای محکم میسازد؛ اما برای جایی که "همیشه" در آن خواهد ماند (آخرت)، حتی خشتی روی خشت نمیگذارد...»
مخاطبِ خاصِ بهلول!
بهلول با کسی شوخی نداشت؛ حتی با پادشاه! 👑
این حکایت، تلنگری است برای همهی ما که گاهی چنان غرق در ساختنِ دنیای فانی میشویم که یادمان میرود مسافریم.
نکته: عاقل آن است که در میان هیاهوی دنیا، مقصد اصلی را گم نکند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
زمان:
حجم:
247.8K
🔞 فایل صوتی لو رفته از پدیده و سعید!
😱
https://eitaa.com/BARAN_PAND/41326
🌦️ به ایستگاه مرکزی «خانواده بزرگ باران» خوش آمدید!
«ببار ای ابرِ رحمت، بر کویرِ خلوتِ دلها...
که باران، مژدهی عشق است و لبخندِ تمناها»
📍 نقشه راه دسترسی به شعبات دهگانه:
(برای ورود به هر بخش، روی نام کانال کلیک کنید)
📚 پند و حکایت (شعبه اصلی):
✨ خرد و آرامش در میان داستانها
👉 [عضویت در باران پند]
💎 آراستگی و استایل (شعبه جدید):
✨ هنرِ خوشپوشی و ظرافتهای بانو
👉 @Baran_Style
🍏 سلامتی و طب:
✨ تندرستی به روش طبیعت
👉 @BARAN_TEB
🍳 آشپزی و هنر:
✨ لذت طعمهای خانگی و میزبانی
👉 @BARAN_TAAM
🚀 انگیزه و انرژی:
✨ سوختی برای رسیدن به اهداف
👉 @BARAN_ANGIZESHI
🛋️ نظم و دکوراسیون:
✨ چیدمانِ آرامش و زیبایی در خانه
👉 @BARAN_CHID
🔭 عجایب و شگفتی:
✨ سفر به دنیای ناشناختهها
👉 @BARAN_SHGEFTI
✍️ جملات ناب:
✨ حرفهایی که باید با طلا نوشت
👉 @BARAN_JOMLE
🌱 گل و طبیعت:
✨ نفسِ تازه و شادابی با گیاهان
👉 @BARAN_SABZ
💓 عشق و تپش:
✨ زمزمههای دلنشین برای حال خوب دل
👉 @BARAN_TAPESH
👤 ارتباط با مدیریت و ارسال نظرات:
🆔 @Baran_HQ
باران | پند و حکایت 📚
«سلام به طلوعی که بوی فرصت میدهد...»
امروز را مثل طبیعت شروع کن؛ بیصدا، صبور و امیدوار. خورشید برای تابیدن از کسی اجازه نمیگیرد، تو هم برای درخشیدن منتظر تایید هیچکس نباش. ریههایت را از اکسیژنِ تازهی صبح پر کن و یادت باشد که هر صبح، یک دعوتنامهی رسمی از طرف خداست برای اینکه دوباره تلاش کنی.
صبحت بخیر رفیق؛ امروز قراره همون روزی باشه که لبخند از لبت نیفته!
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
قسمت دوم و آخر از داستان دیروز
هنرِ شناختن
دزدها را دستبسته به تالار کاخ آوردند. پادشاه بر تخت نشسته بود. دو دزد اول از ترس میلرزیدند و راه فراری نمیدیدند. اما دزد سوم که هنرش «شناختن چهرهها در شب» بود، با آرامش به پادشاه نگاه کرد و لبخندی زد.
پادشاه پرسید: «آیا اینها همان دزدان دیشب هستند؟»
دزد سوم اجازه خواست و گفت: «ای پادشاه! همکاران من هر کدام هنر خود را دیشب نشان دادند؛ یکی قفل باز کرد و دیگری از صدای سگ راه را یافت. اکنون نوبت به هنر شماست...»
پادشاه پرسید: «هنر من چیست؟»
دزد گفت: «دیشب گفتی اگر گناهکاری را به پای چوبه دار ببرند، من ریش بجنبانم او رها میشود. همکاران من کارشان را تمام کردند، حالا وقت آن است که تو ریش بجنبانی و ما را نجات دهی!»
پادشاه از شجاعت و زیرکی دزد خوشش آمد و دستور داد آنها را عفو کنند، به شرطی که دیگر دست به دزدی نزنند.
نتیجه: گاهی یک "شناختِ درست" و "زبانِ خوش"، از هزاران قفلبر و کلیدساز کارسازتر است.
✅پایانِ بازیِ پادشاه و دزدان
دزد سوم با هوشِ خودش نه تنها جان خودش، بلکه جان دوستانش را هم نجات داد.
فراموش نکنیم که در سختترین لحظات، این «عقل و تدبیر» است که راه خروج را نشان میدهد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
42.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«ما مردهپرستانِ خوبی هستیم، اما زندهنوازانِ غافلی...»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
«دکتر علی شریعتی»:
«اگر پیاده هم هستی سفر کن، در تکاپو باش. فرسودگی، زمینگیر شدن است. زیر ایستادن، گندیدن است. جاری باش، حتی اگر از میان سنگها بگذری؛ که زیباییِ رود به جاری بودنِ اوست، نه رسیدن به دریا.»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
قسمت اول از «مرگِ امید» :
پادشاهی در زمستان به کاخ میآمد.
دم در سرباز پیری را دید که با لباس اندک نگهبانی میداد.
از او پرسید: «سردت نیست؟»
سرباز گفت: «عادت دارم قربان.»
پادشاه گفت: «به محض اینکه بروم، دستور میدهم برایت لباس گرم بیاورند.»
سرباز بسیار خوشحال شد.
اما پادشاه به محض ورود به کاخ،
وعدهاش را فراموش کرد...
ادامه داستان فردا🍃
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding