eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.7هزار دنبال‌کننده
713 عکس
595 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هفتم از ۲۰ کمیته انضباطی و رو شدنِ پای سهراب! استکانِ کمرباریکِ چای را با دست‌های لرزان گذاشتم روی نسترنِ نعلبکی. ترانه که دید یک‌باره رنگم مثل گچ سفید شده، باقلوای نیم‌خورده‌اش را گذاشت توی بشقاب و عینکش را داد بالا: — «پیمان؟ چی شده؟ چرا اینطوری نگام می‌کنی؟ بابات زنگ زد؟» گوشیِ نوکیا ۱۱۰۰ را قطع کردم، انداختم توی جیب کاپشنم، کمی خودم را کشیدم جلو و با صدای پچ‌پچ‌وار گفتم: — «ترانه... آروم باش، هیچی نیست... فقط کامران بود گفت حراستِ درِ غربی دانشکده اسمِ دوتامون رو زده توی دفترِ تخلفات انضباطی!» چشم‌های ترانه یک‌باره از حدقه زد بیرون، دستش محکم خورد به استکان چای و نزدیک بود چپش کند: — «چیییییی؟! انضباطی؟! مگه ما چیکار کردیم؟!» — «آرام‌تر ترانه! نگهبانِ دم در دیده که تو کلاه کاسکتِ آبیِ منو گذاشتی سرت و سوارِ هوندا شدی! می‌گن ارتباط غیرمجاز و سوار شدن دو دانشجوی غیرهمجنس روی یک وسیله نقلیه!» ترانه دست‌هاش را گذاشت روی سرش و با بغض و خشم زیر لب گفت: — «وای خدای من... منو بگو که گولِ تو و اون هوندای قراضه‌ت رو خوردم! اگه کمیته انضباطی بابام رو بخواد، رسماً زنده‌زنده‌م می‌کشه! همین امشب منو می‌فرسته خونه‌باغِ شیراز پیش عمه‌م!» دیدنِ ترس و بغض توی چشم‌های ترانه کار خودش را کرد. صندلی‌ام را کشیدم نزدیک‌تر: — «ببین ترانه، تا من اینجام هیچ‌کس تو رو شیراز نمی‌فرسته! فردا صبح اولین نفر می‌ریم سراغ مسئول کمیته انضباطی، حاج‌آقا تقوی. خودِ من همه‌چیز رو گردن می‌گیرم.» ترانه نگاهی بهم انداخت، بغضش را قورت داد و با صدای آهسته‌ای گفت: — «نه پیمان... با هم رفتیم، با هم هم پایه‌ش می‌مونیم. تو نباید تنهایی تاوان بدی.» فردا صبح، ساعت ۸:۳۰. ساختمانِ مرکزی دانشگاه، انتهای راهروی تاریکِ طبقه دوم: دفتر کمیته انضباطی. من و ترانه پشت در ایستاده بودیم. کامران هم ته راهرو ایستاده بود و کشیک می‌داد! وارد اتاق شدیم. حاج‌آقا تقوی پرونده‌ی سفیدی را باز کرد: — «خب... گزارش رسیده روز گذشته خانم امیری سوار بر موتورِ آقای حسینی از دانشگاه خارج شدید. توضیحی دارید؟» من یک قدم رفتم جلو و گفتم: — «حاج‌آقا! همه‌چیز یک سوءتفاهمِ بزرگِ درسی بود! ما دیروز کنفرانس داشتیم، سیستمِ سایت دیسکت خانم امیری رو سوزوند! ما مجبور شدیم فوراً بریم بیرون تا مقوا و ماژیک بخریم! ماشینِ خانم امیری هم خرابیِ فنی داشت، برای اینکه به کلاس برسیم و صفر نگیریم، ایشون مجبوری و با رعایت کامل شرع سوار موتورِ من شدن!» ترانه هم بلافاصله از کیفش همان مقواهای کنفرانس را که استاد شریفی ۲۰ داده بود درآورد و پهن کرد روی میز حاج‌آقا تقوی! — «بله حاج‌آقا! ببینید، این هم مدرکِ کنفرانسِ ماست! استاد شریفی به ما ۲۰ دادن!» حاج‌آقا تقوی چند ثانیه به مقواها نگاه کرد، بعد قلمش رو برداشت و روی برگه نوشت: — «به علت حسنِ نیتِ درسی، این بار تذکر شفاهی... بایگانی شود!» وقتی از اتاق آمدیم بیرون، انگار یک کوه ۱۰ تونی از روی دوشمان برداشتند! اما درست همان‌لحظه که داشتیم از پله‌های دانشکده می‌آمدیم پایین، ترانه نگاهی به گوشه حیاط انداخت و رنگش دوباره پرید! یک پژو ۲۰۶ آلبالوییِ دقیقاً شبیه به ماشینِ خودش، کنار درب ورودی پارک شده بود و یک پسرِ جوونِ شیک‌پوش با موهای کتیراخورده و عینک آفتابیِ ری‌بن بهش تکیه داده بود... ترانه زیر لب گفت: «وای نه... سهراب اومده!» من ابروهام رو گره زدم: «سهراب دیگه کدو خرمنیه؟!»
شب‌تون به زیبایی و آرامی، اعضای عزیز باران طب 🌟🌌 ​امشب قبل از خاموش کردن چراغ‌ها، کف پاهاتون رو با چند قطره روغن کنجد یا زیتون ماساژ بدید؛ این کار ساده خشکی بدن رو می‌گیره و ذهن رو از فکر و خیال خالی می‌کنه. 🦶🫒 ​امیدوارم تن‌تون سالم و خواب‌تون آروم باشه. فردا با کلی انرژی جدید می‌بینمتون! شب خوش ✨😴 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TEB | 🍎 باران طب ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر همراهان جان سلام و درود بر شما دل‌پاکان و یاران همیشگی! 🌸 صبح یک روز تازه با هزاران بیم و امید و فرصت‌های نو از راه رسید. خورشید تابان است تا به ما یادآوری کند هیچ شب تاریکی ابدی نیست و روشنی همیشه پیروز خواهد شد. امیدوارم امروز برایتان روزی پر از خبرهای خوب، موفقیت‌های بزرگ، برکت در کار و سلامت در جسم و جان باشد. لبخند بزنید و با انرژی مثبت گام بردارید! 🌅✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​✨ ضرب‌المثل روز ​«دیوار موش داره، موش هم گوش داره» 💎 ​ریشه و مفهوم ضرب‌المثل: این ضرب‌المثل اصیل ایرانی هشداری هوشمندانه درباره رازنگهداری، احتیاط در گفتار و سنجیده‌سخنی است. مفهوم و حکمت اصلی این عبارت آن است که در نقلِ اخبار، رازها و سخنان حساس باید نهایت دقت را به خرج داد؛ چراکه سخنِ نهان، به راحتی توسط واسطه‌ها یا شنوندگانِ ناخواسته پخش می‌شود. این ضرب‌المثل به ما یادآوری می‌کند که هیچ جایی برای گفتنِ سخنانِ مگو تماماً امن نیست و بهترین راه برای حفظ راز، نگه‌داشتن آن در سینه خویش است. 🐭🧱🤫 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عجب صبری خدا دارد…👌🏽🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​💡 پند : حفاظت از آرامشِ درون بزرگ‌ترین اشتباهی که در مواجهه با آدم‌های ناآرام یا نادان مرتکب می‌شویم، ورود به جنگ‌های ذهنی و کلامی با آن‌هاست. انرژیِ تو ارزشمندتر از آن است که صرف اثباتِ خود به کسانی شود که تصمیم گرفته‌اند حقیقت را نبینند. خاموشی در برابر رفتار‌های ناشایست، نشان‌دهنده ضعف نیست، بلکه نشان‌دهنده قدرتِ ضبطِ نفس و احترام به آرامشِ خویشتن است. یاد بگیر که هر توپی که به سمتت پرتاب می‌شود را نگیری؛ بگذار برخی چیزها بدون پاسخ از کنارتر بگذرند. 🗣️🌱🛡️ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هفتم از ۲۰ کمیته انضباطی و رو شدنِ پای سهراب! استکانِ کمرباریکِ چای را با
قسمت هشتم از ۲۰ سهراب، رقیبِ آلبالویی! — «سهراب دیگه کدو خرمنیه؟!» ترانه با چشم‌های گرد شده برگشت طرفم و زیر لب گفت: — «هیس! اسمشو بلند نگو!» — «خب مگه کیه؟ رئیس دانشگاهه؟» ترانه یک نگاه به سهراب انداخت و بعد آرام گفت: — «پسرِ دوستِ بابامه... از بچگی خانواده‌هامون همدیگه رو می‌شناسن.» — «خب؟» — «خب یعنی بابام خیلی دوستش داره.» ابروهایم را بالا انداختم: — «این که موهاشو با کتیرا به سرش چسبونده دلیل نمی‌شه آدم خوبی باشه.» ترانه لبش را گاز گرفت تا نخندد. همان لحظه سهراب از کنار ۲۰۶ آلبالویی جدا شد و به طرفمان آمد. کفش‌های براقش روی موزاییک‌های حیاط صدا می‌داد و عینک ری‌بن را طوری روی صورتش گذاشته بود که انگار آمده بود قرارداد فراری ببندد، نه دنبال یک دختر دانشجو! وقتی به ما رسید، اول به ترانه نگاه کرد: — «سلام ترانه.» ترانه خیلی سرد جواب داد: — «سلام.» بعد نگاهش را روی من چرخاند: — «و ایشون؟» ترانه گفت: — «پیمانه. هم‌دانشگاهیمه.» دستم را جلو بردم: — «پیمان حسینی.» سهراب چند لحظه به دستم نگاه کرد و بعد دست داد. — «سهراب نادری.» دستش را کمی بیشتر از حد معمول فشار داد. لبخند زدم: — «داداش، آروم‌تر... دست منه، دسته‌دنده ۲۰۶ نیست!» ترانه با آرنج آرام زد به پهلویم: — «پیمان!» سهراب دستش را پس کشید و نگاهی به هوندا انداخت. — «پس شما همون آقای حسینی هستی؟» — «بستگی داره درباره کدوم حسینی شنیدی!» — «همونی که ترانه دیروز با موتور از دانشگاه خارج شده.» ترانه سریع گفت: — «سهراب، ما برای پروژه مجبور شدیم بریم بیرون.» سهراب پوزخندی زد: — «پروژه؟ با موتور؟» گفتم: — «آره. بعضی پروژه‌ها با ماشین جلو نمی‌رن، با هوندا می‌رن.» — «جالبه.» نگاهش را روی من نگه داشت. — «بابای ترانه از این موضوع خبر داره؟» ترانه رنگش پرید: — «لازم نیست همه‌چیز رو به بابام بگی.» سهراب آرام گفت: — «اتفاقاً فکر کنم لازمه.» یک قدم جلو رفتم: — «ببین آقای نادری، ترانه خودش عقل و شعور داره. لازم نیست کسی گزارش کار روزانه‌ش رو به پدرش بده.» سهراب خندید: — «تو خیلی زود احساس مسئولیت کردی.» — «من از همون روزی که ۲۰۶ آلبالویی شما راهنمای هوندام رو خورد، احساس مسئولیت کردم.» ترانه زد زیر خنده. سهراب اخم کرد: — «این قضیه شوخی نیست.» — «برای من که خیلی هم شوخیه.» چند ثانیه سکوت بین‌مان افتاد. سهراب عینکش را بالا زد و رو به ترانه گفت: — «من اومدم دنبالت. بابات گفته امروز با من برگردی.» ترانه سرش را تکان داد: — «خودم می‌رم.» — «ترانه، بهتره لجبازی نکنی.» این بار صدای من جدی شد: — «ایشون گفتن خودش می‌ره. تموم شد.» سهراب مستقیم نگاهم کرد: — «تو بهتره توی رابطه من و ترانه دخالت نکنی.» ترانه سریع بینمان آمد: — «بس کنید! پیمان، تو هم ولش کن.» سهراب نفس عمیقی کشید و گفت: — «باشه. ولی من این قضیه رو به بابات می‌گم.» بعد برگشت سمت ۲۰۶ خودش. ترانه با نگرانی نگاهم کرد: — «پیمان... بد شد.» — «چی بد شد؟» — «سهراب اگه به بابام بگه، امشب خونه‌مون قیامت می‌شه.» — «خب نذاریم بهت برسه.» — «چطوری؟» نگاهم افتاد به هوندا. لبخند زدم: — «فرار!» ترانه با ناباوری نگاهم کرد: — «باز؟!» — «مگه دفعه قبل بد گذشت؟» خنده‌اش گرفت. — «تو واقعاً دیوونه‌ای.» — «ولی هنوز با منی.» ترانه چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد. سوار هوندا شدیم. ترانه کلاه کاسکت آبی را روی سرش گذاشت و پشت سرم نشست. همان لحظه گوشی نوکیا ۱۱۰۰ توی جیبم زنگ خورد. کامران بود. — «پیمان!» — «جان؟» — «سهراب همین الان با بابای ترانه تماس گرفته! گفته تو و ترانه با هم از دانشگاه رفتین بیرون!» نگاهی به ترانه کردم. رنگش پریده بود. — «چی گفت؟» کامران گفت: — «فقط اینو شنیدم که باباش گفته: "باید خودش امشب جواب پس بده."» گوشی را قطع کردم. ترانه آرام پرسید: — «پیمان... حالا چی کار کنیم؟» استارت هوندا را زدم. — «اول از اینجا می‌ریم. بعد فکر می‌کنیم.» — «کجا؟» لبخند زدم: — «یه جای خلوت... پارک ملت.» ترانه خندید: — «تو آخرش منو بدبخت می‌کنی!» — «نگران نباش خانم امیری. تا وقتی شاه هوندا پشت فرمونه، هیچ ۲۰۶ آلبابویی بهت نمی‌رسه!» ترانه دست‌هایش را دور کاپشنم حلقه کرد. — «پس برو، شاه هوندا.» گاز دادم. هوندا از جلوی دانشگاه کنده شد و در خیابان ولی‌عصر افتاد. ترانه پشت سرم خندید و باد سرد پاییزی لبه‌های کاپشنم را تکان می‌داد. من هم بی‌خبر از اینکه چند دقیقه بعد قرار است در پارک ملت چه بساطی به پا شود، دستم را بیشتر روی گاز فشردم. صدای هوندا در خیابان ولی‌عصر پیچید و ما، با تمام دردسرهایی که پشت سرمان گذاشته بودیم، به سمت پارک ملت رفتیم... و تازه نمی‌دانستیم این فرار کوچک قرار است ما را وارد یکی از مهم‌ترین شب‌های زندگی‌مان کند.
کل‌کل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت نهم از ۲۰ فرار از پارک ملت و شرطِ سنگینِ پدر! بادِ پاییزیِ آبان‌ماه ۱۳۸۵ توی صورت‌مان می‌خورد و صدای گازِ هوندا در تقاطع خیابان ولی‌عصر می‌پیچید. ترانه از پشت سر، کاپشن چرمِ من را با هر دو دستش محکم چسبیده بود و سرش را آورده بود نزدیکِ گوشم. صدای خنده‌های شیطنت‌آمیزش حتی از بین صدای اگزوز موتور هم صاف و شفاف می‌آمد: — «پیمان! فقط اگه بیفتیم زمین، قسم می‌خورم با همون ماژیک‌های وایت‌برد تمام بدنت رو خط‌خطی کنم!» من توی آینه بغلِ قراضه‌ی هوندا نگاهش کردم. مقنعه‌اش کمی عقب رفته بود، موهای خرمایی‌اش از زیر کلاه کاسکتِ آبی بیرون زده بود و چشم‌هایش از هیجان برق می‌زد. دستم را روی گاز چرخاندم، چرخِ جلوی هوندا چند سانتی‌متر از آسفالت بلند شد! — «وای پییییییمان! دیوونه!» ترانه جیغِ کوتاهی از سرِ لذت و ترس کشید و ناخودآگاه خودش را محکم‌تر به پشتم چسباند. بوی عطرِ کاپیتان بلکش با بوی برگ‌های سوخته‌ی خیابان ولی‌عصر قاطی شده بود؛ کیفیتی که هیچ ۲۰۶ی توی دنیا نمی‌توانست به آدم بدهد! موتور را جلوی پارک ملت، درست زیر درخت‌های چنارِ طلایی‌رنگ نگه داشتم. ترانه از موتور پیاده شد، کلاه کاسکت را از سرش درآورد و موهایش را با یک تکانِ نازدار دورش ریخت. گونه‌هایش از سرما و هیجان سرخ شده بود. — «دیوونه‌ای پیمان! رسماً دیوونه‌ای! ولی... خیلی حال داد!» رفتیم روی یکی از نیمکت‌های چوبیِ خلوتِ پارک نشستیم. دو تا کاسه لبوی داغ خریدم و آمدم کنارش نشستم. ترانه کاسه لبو را گرفت، با چنگال پلاستیکی یک تکه برداشت و همان‌طور که فوتش می‌کرد، زیرچشمی با یک نگاهِ پر از شیطنت و ناز نگاهم کرد: — «خب... شاهِ هوندا! نگفتی، اون حرکاتِ سامورایی جلوی سهراب چی بود؟ از کی تا حالا شدی بادیگاردِ اختصاصیِ من؟» تکه‌ای لبو برداشتم، لم دادم روی نیمکت و با همان غرورِ دهه هشتادی‌ام گفتم: — «از همون لحظه‌ای که با اون ۲۰۶ آلبالوییت زدی راهنمای هوندام رو خرد کردی! بالاخره مالکم باید مواظبِ اموالش باشه دیگه!» ترانه قاه‌قاه زد زیر خنده، چنگالِ پلاستیکی‌اش را به حالتِ تهدید جلوی دماغم تکان داد: — «اموال؟! پررو رو نگاه تو رو خدا! من اموالِ توام آقای حسینی؟!» — «فعلاً که شریکِ پروژه‌های تحقیقاتی‌می خانمِ امیری! تا نمره ۲۰ بعدی، تحتِ سرپرستیِ هوندایی!» ترانه خنده‌اش را خورد، سرش را انداخت پایین و با لبه‌ی مقنعه‌اش بازی کرد. صدای لحنِ پر از نازش یک‌باره آرام و گرم شد: — «ولی جداً پیمان... سهراب خیلی روی اعصابم بود. بابام کلافه‌م کرده از بس اسمش رو می‌اره. امروز که دیدم چطوری جلوی اون پزِ فرانکفورتش ایستادی... حس کردم بالاخره یک نفر هست که بشه پشتش گرم بود.» این حرفش مثل یک شوکِ شیرین تمام وجودم را پر کرد. خواستیم بیشتر حرف بزنیم که ناگهان از انتهای مسیرِ پارک، صدای قدم‌های محکمِ دو مأمورِ گشت پیچید! ترانه رنگش پرید: «پیمان... گشت!» من سریع کاسه‌های لبو را گذاشتم روی نیمکت، دستِ گرمِ ترانه را محکم توی دستم گرفتم و زیر گوشش زمزمه کردم: «آدمی نیستیم که گیر بیفتیم! بدو!» ترانه پا به پای من وسط برگ‌های پاییزیِ پارک ملت شروع کرد به دویدن و صدای خنده‌های شیطونی‌مان کل فضای پارک را برداشت. فرز از روی پله‌ها پریدیم، سوار هوندا شدیم و با یک هندلِ محکم توی دلِ خیابان گم شدیم. ترانه را قبل از رسیدنِ مرسدس بنزِ بابایش رساندم به ۲۰۶ش. موقع خداحافظی، ترانه روی پنجه‌ی کفش‌هایش بلند شد، یک بوسه‌ی سریع روی گونه‌ام کاشت و زیر گوشم زمزمه کرد: «امشب ساعت ۱۱... یاهو مسنجر آن باش!» ساعت ۱۱ شب توی کافی‌نت آفتاب، یاهو مسنجر بالا آمد. صدای "BUZZ!" بنفش صفحه‌ام را لرزاند. ترانه پیام داد: — Taraneh_206_Royal: «چطوری شاهِ هوندا؟ سهراب رفته همه‌چیز رو گذاشته کفِ دستِ بابام! بابام شرط گذاشته... گفته اگه ترمِ پیش‌رو معدلت بالای ۱۸ نشه، باید با سهراب نامزد کنی و بری آلمان!» دست‌هام روی کیبورد خشک شد. تایپ کردم: — Peyman_Honda_King_85: «آلمان؟! مگه شهرِ هرته؟! تو مگه می‌خوای زنِ اون سوسول بشی؟!» ترانه پاسخ داد: — Taraneh_206_Royal: «نه دیوونه! برای همین زنگ زدم. تنها راهش اینه که تو تمامِ درس‌های این ترم بهم درس بدی! ما باید با هم معدل الف بشیم. پایِ عشقمون وسطه پیمان... می‌فهمی؟ پایِ عشقمون!» دیدنِ کلمه‌ی «عشقمون» روی مانیتور کافی‌نت، انگار تمام دنیا را به من داد! شرطِ پدرِ ترانه سنگین بود، اما شاهِ هوندا اهل عقب‌نشینی نبود...
​🌙 امشب با دلی فارغ از هیاهوی روز، ذهنی آرام و قلبی پر از سپاسگزاری به خواب بروید. تمام نگرانی‌ها و خستگی‌های امروز را پشت سر بگذارید و به فردا با امیدی تازه بنگرید. امیدوارم خوابی شیرین و رویایی آرام داشته باشید. شبتون پر از ستاره و آرامش خدا سهمِ تمام لحظه‌هاتون... 🌌🌜✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
صبح بخیر 🌱☀️ هر صبح، قصه‌ای تازه‌ست؛ شاید امروز همان صفحه‌ای باشد که پایانش را دوست داریم... روزتون پر از اتفاق‌های خوب و دل‌نشین🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​📚 حکایت : رازِ پیرمرد و سه صندوقچه در روزگاران قدیم، پیرمرد ثروتمندی سه فرزندش را گرد هم آورد تا باارزش‌ترین دارایی‌اش را به شایسته‌ترین آن‌ها بسپارد. او سه صندوقچه فلزی روی میز گذاشت؛ اولی از طلا، دومی از نقره و سومی از آهنِ زنگ‌زده بود. پیرمرد گفت: «ارزشمندترین راز زندگی من در یکی از این‌هاست، کدام را انتخاب می‌کنید؟» ​پسر اول صندوقچه طلا را برداشت و گفت: «ارزش در شکوهِ بیرونی است.» اما درون آن تنها مشتی خاکستر بود. پسر دوم صندوقچه نقره را برداشت و گفت: «زیبایی و درخشش ملاک است.» اما درون آن سنگریزه‌های بی‌ارزش قرار داشت. پسر کوچک‌تر با فراست، صندوقچه آهنی و زنگ‌زده را گشود و در آن کلیدی طلایی همراه با نوشته‌ای یافت: «ارزش واقعیِ هر چیز در درون آن پنهان است، نه در پوسته و ظاهری که به چشم می‌آید.» پیرمرد تبسمی کرد و اداره امور را به او سپرد. 🗝️🪙📜 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
​🎙️ سخن بزرگان: قدرتِ عمل در سکوت ​«موفقیت‌هایت را در سکوت بساز و بگذار دستاوردهایت صدای واقعیِ تو باشند؛ نویزها و ادعاها همیشه از خالی بودنِ ظرف‌ها سرچشمه می‌گیرند.» — افلاطون 🏛️✨ ​این حکمت جاودانه به ما یادآوری می‌کند که تمرکزِ واقعی بر رشد، نیازی به جار زدن ندارد. کسانی که انرژیِ خود را صرف ساختن می‌کنند، زمانی برای اثباتِ آن به دیگران ندارند؛ چراکه حاصلِ تلاششان خود سخن خواهد گفت. 🏆⚡ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ