هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : حفاظت از آرامشِ درون
بزرگترین اشتباهی که در مواجهه با آدمهای ناآرام یا نادان مرتکب میشویم، ورود به جنگهای ذهنی و کلامی با آنهاست. انرژیِ تو ارزشمندتر از آن است که صرف اثباتِ خود به کسانی شود که تصمیم گرفتهاند حقیقت را نبینند. خاموشی در برابر رفتارهای ناشایست، نشاندهنده ضعف نیست، بلکه نشاندهنده قدرتِ ضبطِ نفس و احترام به آرامشِ خویشتن است. یاد بگیر که هر توپی که به سمتت پرتاب میشود را نگیری؛ بگذار برخی چیزها بدون پاسخ از کنارتر بگذرند. 🗣️🌱🛡️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هفتم از ۲۰ کمیته انضباطی و رو شدنِ پای سهراب! استکانِ کمرباریکِ چای را با
قسمت هشتم از ۲۰
سهراب، رقیبِ آلبالویی!
— «سهراب دیگه کدو خرمنیه؟!»
ترانه با چشمهای گرد شده برگشت طرفم و زیر لب گفت:
— «هیس! اسمشو بلند نگو!»
— «خب مگه کیه؟ رئیس دانشگاهه؟»
ترانه یک نگاه به سهراب انداخت و بعد آرام گفت:
— «پسرِ دوستِ بابامه... از بچگی خانوادههامون همدیگه رو میشناسن.»
— «خب؟»
— «خب یعنی بابام خیلی دوستش داره.»
ابروهایم را بالا انداختم:
— «این که موهاشو با کتیرا به سرش چسبونده دلیل نمیشه آدم خوبی باشه.»
ترانه لبش را گاز گرفت تا نخندد.
همان لحظه سهراب از کنار ۲۰۶ آلبالویی جدا شد و به طرفمان آمد. کفشهای براقش روی موزاییکهای حیاط صدا میداد و عینک ریبن را طوری روی صورتش گذاشته بود که انگار آمده بود قرارداد فراری ببندد، نه دنبال یک دختر دانشجو!
وقتی به ما رسید، اول به ترانه نگاه کرد:
— «سلام ترانه.»
ترانه خیلی سرد جواب داد:
— «سلام.»
بعد نگاهش را روی من چرخاند:
— «و ایشون؟»
ترانه گفت:
— «پیمانه. همدانشگاهیمه.»
دستم را جلو بردم:
— «پیمان حسینی.»
سهراب چند لحظه به دستم نگاه کرد و بعد دست داد.
— «سهراب نادری.»
دستش را کمی بیشتر از حد معمول فشار داد.
لبخند زدم:
— «داداش، آرومتر... دست منه، دستهدنده ۲۰۶ نیست!»
ترانه با آرنج آرام زد به پهلویم:
— «پیمان!»
سهراب دستش را پس کشید و نگاهی به هوندا انداخت.
— «پس شما همون آقای حسینی هستی؟»
— «بستگی داره درباره کدوم حسینی شنیدی!»
— «همونی که ترانه دیروز با موتور از دانشگاه خارج شده.»
ترانه سریع گفت:
— «سهراب، ما برای پروژه مجبور شدیم بریم بیرون.»
سهراب پوزخندی زد:
— «پروژه؟ با موتور؟»
گفتم:
— «آره. بعضی پروژهها با ماشین جلو نمیرن، با هوندا میرن.»
— «جالبه.»
نگاهش را روی من نگه داشت.
— «بابای ترانه از این موضوع خبر داره؟»
ترانه رنگش پرید:
— «لازم نیست همهچیز رو به بابام بگی.»
سهراب آرام گفت:
— «اتفاقاً فکر کنم لازمه.»
یک قدم جلو رفتم:
— «ببین آقای نادری، ترانه خودش عقل و شعور داره. لازم نیست کسی گزارش کار روزانهش رو به پدرش بده.»
سهراب خندید:
— «تو خیلی زود احساس مسئولیت کردی.»
— «من از همون روزی که ۲۰۶ آلبالویی شما راهنمای هوندام رو خورد، احساس مسئولیت کردم.»
ترانه زد زیر خنده.
سهراب اخم کرد:
— «این قضیه شوخی نیست.»
— «برای من که خیلی هم شوخیه.»
چند ثانیه سکوت بینمان افتاد.
سهراب عینکش را بالا زد و رو به ترانه گفت:
— «من اومدم دنبالت. بابات گفته امروز با من برگردی.»
ترانه سرش را تکان داد:
— «خودم میرم.»
— «ترانه، بهتره لجبازی نکنی.»
این بار صدای من جدی شد:
— «ایشون گفتن خودش میره. تموم شد.»
سهراب مستقیم نگاهم کرد:
— «تو بهتره توی رابطه من و ترانه دخالت نکنی.»
ترانه سریع بینمان آمد:
— «بس کنید! پیمان، تو هم ولش کن.»
سهراب نفس عمیقی کشید و گفت:
— «باشه. ولی من این قضیه رو به بابات میگم.»
بعد برگشت سمت ۲۰۶ خودش.
ترانه با نگرانی نگاهم کرد:
— «پیمان... بد شد.»
— «چی بد شد؟»
— «سهراب اگه به بابام بگه، امشب خونهمون قیامت میشه.»
— «خب نذاریم بهت برسه.»
— «چطوری؟»
نگاهم افتاد به هوندا.
لبخند زدم:
— «فرار!»
ترانه با ناباوری نگاهم کرد:
— «باز؟!»
— «مگه دفعه قبل بد گذشت؟»
خندهاش گرفت.
— «تو واقعاً دیوونهای.»
— «ولی هنوز با منی.»
ترانه چیزی نگفت؛ فقط لبخند زد.
سوار هوندا شدیم. ترانه کلاه کاسکت آبی را روی سرش گذاشت و پشت سرم نشست.
همان لحظه گوشی نوکیا ۱۱۰۰ توی جیبم زنگ خورد.
کامران بود.
— «پیمان!»
— «جان؟»
— «سهراب همین الان با بابای ترانه تماس گرفته! گفته تو و ترانه با هم از دانشگاه رفتین بیرون!»
نگاهی به ترانه کردم.
رنگش پریده بود.
— «چی گفت؟»
کامران گفت:
— «فقط اینو شنیدم که باباش گفته: "باید خودش امشب جواب پس بده."»
گوشی را قطع کردم.
ترانه آرام پرسید:
— «پیمان... حالا چی کار کنیم؟»
استارت هوندا را زدم.
— «اول از اینجا میریم. بعد فکر میکنیم.»
— «کجا؟»
لبخند زدم:
— «یه جای خلوت... پارک ملت.»
ترانه خندید:
— «تو آخرش منو بدبخت میکنی!»
— «نگران نباش خانم امیری. تا وقتی شاه هوندا پشت فرمونه، هیچ ۲۰۶ آلبابویی بهت نمیرسه!»
ترانه دستهایش را دور کاپشنم حلقه کرد.
— «پس برو، شاه هوندا.»
گاز دادم.
هوندا از جلوی دانشگاه کنده شد و در خیابان ولیعصر افتاد.
ترانه پشت سرم خندید و باد سرد پاییزی لبههای کاپشنم را تکان میداد. من هم بیخبر از اینکه چند دقیقه بعد قرار است در پارک ملت چه بساطی به پا شود، دستم را بیشتر روی گاز فشردم.
صدای هوندا در خیابان ولیعصر پیچید و ما، با تمام دردسرهایی که پشت سرمان گذاشته بودیم، به سمت پارک ملت رفتیم...
و تازه نمیدانستیم این فرار کوچک قرار است ما را وارد یکی از مهمترین شبهای زندگیمان کند.
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت نهم از ۲۰
فرار از پارک ملت و شرطِ سنگینِ پدر!
بادِ پاییزیِ آبانماه ۱۳۸۵ توی صورتمان میخورد و صدای گازِ هوندا در تقاطع خیابان ولیعصر میپیچید. ترانه از پشت سر، کاپشن چرمِ من را با هر دو دستش محکم چسبیده بود و سرش را آورده بود نزدیکِ گوشم. صدای خندههای شیطنتآمیزش حتی از بین صدای اگزوز موتور هم صاف و شفاف میآمد:
— «پیمان! فقط اگه بیفتیم زمین، قسم میخورم با همون ماژیکهای وایتبرد تمام بدنت رو خطخطی کنم!»
من توی آینه بغلِ قراضهی هوندا نگاهش کردم. مقنعهاش کمی عقب رفته بود، موهای خرماییاش از زیر کلاه کاسکتِ آبی بیرون زده بود و چشمهایش از هیجان برق میزد. دستم را روی گاز چرخاندم، چرخِ جلوی هوندا چند سانتیمتر از آسفالت بلند شد!
— «وای پییییییمان! دیوونه!»
ترانه جیغِ کوتاهی از سرِ لذت و ترس کشید و ناخودآگاه خودش را محکمتر به پشتم چسباند. بوی عطرِ کاپیتان بلکش با بوی برگهای سوختهی خیابان ولیعصر قاطی شده بود؛ کیفیتی که هیچ ۲۰۶ی توی دنیا نمیتوانست به آدم بدهد!
موتور را جلوی پارک ملت، درست زیر درختهای چنارِ طلاییرنگ نگه داشتم. ترانه از موتور پیاده شد، کلاه کاسکت را از سرش درآورد و موهایش را با یک تکانِ نازدار دورش ریخت. گونههایش از سرما و هیجان سرخ شده بود.
— «دیوونهای پیمان! رسماً دیوونهای! ولی... خیلی حال داد!»
رفتیم روی یکی از نیمکتهای چوبیِ خلوتِ پارک نشستیم. دو تا کاسه لبوی داغ خریدم و آمدم کنارش نشستم. ترانه کاسه لبو را گرفت، با چنگال پلاستیکی یک تکه برداشت و همانطور که فوتش میکرد، زیرچشمی با یک نگاهِ پر از شیطنت و ناز نگاهم کرد:
— «خب... شاهِ هوندا! نگفتی، اون حرکاتِ سامورایی جلوی سهراب چی بود؟ از کی تا حالا شدی بادیگاردِ اختصاصیِ من؟»
تکهای لبو برداشتم، لم دادم روی نیمکت و با همان غرورِ دهه هشتادیام گفتم:
— «از همون لحظهای که با اون ۲۰۶ آلبالوییت زدی راهنمای هوندام رو خرد کردی! بالاخره مالکم باید مواظبِ اموالش باشه دیگه!»
ترانه قاهقاه زد زیر خنده، چنگالِ پلاستیکیاش را به حالتِ تهدید جلوی دماغم تکان داد:
— «اموال؟! پررو رو نگاه تو رو خدا! من اموالِ توام آقای حسینی؟!»
— «فعلاً که شریکِ پروژههای تحقیقاتیمی خانمِ امیری! تا نمره ۲۰ بعدی، تحتِ سرپرستیِ هوندایی!»
ترانه خندهاش را خورد، سرش را انداخت پایین و با لبهی مقنعهاش بازی کرد. صدای لحنِ پر از نازش یکباره آرام و گرم شد:
— «ولی جداً پیمان... سهراب خیلی روی اعصابم بود. بابام کلافهم کرده از بس اسمش رو میاره. امروز که دیدم چطوری جلوی اون پزِ فرانکفورتش ایستادی... حس کردم بالاخره یک نفر هست که بشه پشتش گرم بود.»
این حرفش مثل یک شوکِ شیرین تمام وجودم را پر کرد. خواستیم بیشتر حرف بزنیم که ناگهان از انتهای مسیرِ پارک، صدای قدمهای محکمِ دو مأمورِ گشت پیچید! ترانه رنگش پرید: «پیمان... گشت!»
من سریع کاسههای لبو را گذاشتم روی نیمکت، دستِ گرمِ ترانه را محکم توی دستم گرفتم و زیر گوشش زمزمه کردم: «آدمی نیستیم که گیر بیفتیم! بدو!»
ترانه پا به پای من وسط برگهای پاییزیِ پارک ملت شروع کرد به دویدن و صدای خندههای شیطونیمان کل فضای پارک را برداشت. فرز از روی پلهها پریدیم، سوار هوندا شدیم و با یک هندلِ محکم توی دلِ خیابان گم شدیم.
ترانه را قبل از رسیدنِ مرسدس بنزِ بابایش رساندم به ۲۰۶ش. موقع خداحافظی، ترانه روی پنجهی کفشهایش بلند شد، یک بوسهی سریع روی گونهام کاشت و زیر گوشم زمزمه کرد: «امشب ساعت ۱۱... یاهو مسنجر آن باش!»
ساعت ۱۱ شب توی کافینت آفتاب، یاهو مسنجر بالا آمد. صدای "BUZZ!" بنفش صفحهام را لرزاند. ترانه پیام داد:
— Taraneh_206_Royal: «چطوری شاهِ هوندا؟ سهراب رفته همهچیز رو گذاشته کفِ دستِ بابام! بابام شرط گذاشته... گفته اگه ترمِ پیشرو معدلت بالای ۱۸ نشه، باید با سهراب نامزد کنی و بری آلمان!»
دستهام روی کیبورد خشک شد. تایپ کردم:
— Peyman_Honda_King_85: «آلمان؟! مگه شهرِ هرته؟! تو مگه میخوای زنِ اون سوسول بشی؟!»
ترانه پاسخ داد:
— Taraneh_206_Royal: «نه دیوونه! برای همین زنگ زدم. تنها راهش اینه که تو تمامِ درسهای این ترم بهم درس بدی! ما باید با هم معدل الف بشیم. پایِ عشقمون وسطه پیمان... میفهمی؟ پایِ عشقمون!»
دیدنِ کلمهی «عشقمون» روی مانیتور کافینت، انگار تمام دنیا را به من داد! شرطِ پدرِ ترانه سنگین بود، اما شاهِ هوندا اهل عقبنشینی نبود...
🌙 امشب با دلی فارغ از هیاهوی روز، ذهنی آرام و قلبی پر از سپاسگزاری به خواب بروید.
تمام نگرانیها و خستگیهای امروز را پشت سر بگذارید و به فردا با امیدی تازه بنگرید.
امیدوارم خوابی شیرین و رویایی آرام داشته باشید.
شبتون پر از ستاره و آرامش خدا سهمِ تمام لحظههاتون... 🌌🌜✨
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
صبح بخیر 🌱☀️
هر صبح، قصهای تازهست؛
شاید امروز همان صفحهای باشد
که پایانش را دوست داریم...
روزتون پر از اتفاقهای خوب
و دلنشین🤍
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📚 حکایت : رازِ پیرمرد و سه صندوقچه
در روزگاران قدیم، پیرمرد ثروتمندی سه فرزندش را گرد هم آورد تا باارزشترین داراییاش را به شایستهترین آنها بسپارد. او سه صندوقچه فلزی روی میز گذاشت؛ اولی از طلا، دومی از نقره و سومی از آهنِ زنگزده بود. پیرمرد گفت: «ارزشمندترین راز زندگی من در یکی از اینهاست، کدام را انتخاب میکنید؟»
پسر اول صندوقچه طلا را برداشت و گفت: «ارزش در شکوهِ بیرونی است.» اما درون آن تنها مشتی خاکستر بود. پسر دوم صندوقچه نقره را برداشت و گفت: «زیبایی و درخشش ملاک است.» اما درون آن سنگریزههای بیارزش قرار داشت. پسر کوچکتر با فراست، صندوقچه آهنی و زنگزده را گشود و در آن کلیدی طلایی همراه با نوشتهای یافت: «ارزش واقعیِ هر چیز در درون آن پنهان است، نه در پوسته و ظاهری که به چشم میآید.» پیرمرد تبسمی کرد و اداره امور را به او سپرد. 🗝️🪙📜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🎙️ سخن بزرگان: قدرتِ عمل در سکوت
«موفقیتهایت را در سکوت بساز و بگذار دستاوردهایت صدای واقعیِ تو باشند؛ نویزها و ادعاها همیشه از خالی بودنِ ظرفها سرچشمه میگیرند.»
— افلاطون 🏛️✨
این حکمت جاودانه به ما یادآوری میکند که تمرکزِ واقعی بر رشد، نیازی به جار زدن ندارد. کسانی که انرژیِ خود را صرف ساختن میکنند، زمانی برای اثباتِ آن به دیگران ندارند؛ چراکه حاصلِ تلاششان خود سخن خواهد گفت. 🏆⚡
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ قبل از قضاوت کردن، صبر کن؛ شاید حقیقت چیزی باشد که هنوز ندیدهای.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
✨ ضربالمثل روز
«با یک گل بهار نمیشود» 💎
ریشه و مفهوم ضربالمثل:
این ضربالمثل اصیل و پرکاربرد ایرانی به ما یادآوری میکند که یک تغییر، اقدام یا موفقیت کوچک و تکافتاده برای ایجاد یک دگرگونی بزرگ و کامل کافی نیست. همانطور که شکفتن یک گل نشاندهنده فرا رسیدن کامل فصل بهار نیست، رسیدن به اهداف بزرگ و اصلاح امور نیز نیازمند تلاشهای همهجانبه، استمرار و همکاری گروهی است. حکمت این عبارت در تشویق به انسجام، پایداری و نگریستن به تصویر بزرگتر در مسیر زندگی است. 🌸🍃🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📚 حکایت : دو همسفر و اسب پرسرعت
دو مسافر در سفری طولانی همراه هم بودند؛ یکی اسبی چالاک و تیزرو داشت و دیگری پیاده اما با کولهباری سبک و گامهایی آهسته و پیوسته حرکت میکرد. مسافرِ اسبسوار در ابتای راه با غرور تاخت و فاصلهای زیاد ایجاد کرد، اما پس از چند ساعت اسبش از فرط خستگی از پا افتاد و او مجبور شد ساعتها در بیابان معطلِ استراحت اسب شود.
در این میان، مسافر پیاده با همان گامهای آرام اما بیوقفه، بدون اینکه خسته شود از او پیشی گرفت و پیش از غروب خورشید به مقصد رسید. مسافر اسبسوار که به مقصد رسید با شگفتی علت را پرسید. مسافرِ پیاده گفت: «سرعتِ زیاد بدون برنامهریزی، شتابی زودگذر است؛ آنچه انسان را به مقصد میرساند، تداوم و قدمهای سنجیده است، نه شتابی که تو را در میان راه از پا بیندازد.» 🐎👣🌾
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت نهم از ۲۰ فرار از پارک ملت و شرطِ سنگینِ پدر! بادِ پاییزیِ آبانماه ۱۳۸۵
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت دهم از ۲۰
عملیاتِ معدل الف و معجزهی جزوههای شبانه!
کلمهی «عشقمون» روی مانیتورِ ۱۴ اینچِ کافینتِ آفتاب مثل نورِ فلورسنت میدرخشد و قلبم توی سینه چنان تاپتاپ میکرد که انگار هوندا ۱۲۵ روی جکِ وسط داره گاز میخوره! همانجا پشتِ کیبوردِ سخت و کلیدهای نیمهشکستهی کافینت، عهد بستم که نگذارم دستِ سهرابِ فرانکفورتی حتی به یک نخ از موهای خرماییِ ترانه برسد.
تایپ کردم:
— Peyman_Honda_King_85: «ترانه! از همین امشب جنگ شروع شد. فردا صبح کلهی سحر، ساعت ۷ جلوی کتابخانه مرکزی باش. طوری برنامهریزی میکنم که سهراب با اون لیسانسِ فرانکفورتش جلوت لنگ بیندازه!»
ترانه یک شکلکِ قلب و بوسه فرستاد و نوشت:
— Taraneh_206_Royal: «شب خوش شاهِ هوندا... فقط مواظب باش فردا موقع درس دادن، به جای آمار و ریاضی، فرمولِ تکچرخ زدن یادم ندی!»
فردا صبح، ساعت ۶:۴۵.
هوا استخوانسوز و پاییزی بود. ترانه با یک پالتوی چهارخانه، شالگردنِ بافتنیِ سفید و یک لیوان ماگِ بزرگِ آیسکافه (که بخار گرم ازش بلند میشد) پشت درِ کتابخانه ایستاده بود. با دیدن من که با همان کاپشنِ چرمِ قهوهایِ بابا و یک بغل جزوههای حسابداری ۱ و آمارِ استاد کمالی آمده بودم، چشمهایش از شیطنت برق زد.
— «سلام استاد حسینی! میبینم که سحرخیز شدی! نکنه دیشب تا صبح داشتی با یاهو مسنجر چت میکردی خوابت نبرده؟»
یک قدم رفتم جلو، جزوهی سنگینِ آمار را کوبیدم روی میزِ چوبیِ کتابخانه و با لحنِ استادانه گفتم:
— «خانمِ امیری! کلکل رو بگذار برای بعد از معدل ۱۸! الان وقتِ حساب و کتابه. آمارِ کمالی سختترین درسِ این ترمه. اگه توی این درس بالای ۱۷ نگیری، آلمان رفتنت حتمیه!»
ترانه لنگه ابرویش را داد بالا، ماگِ کافهاش را گذاشت روی میز، صندلیاش را کشید درست کنار صندلیِ من و با ناز گفت:
— «خب... آقای معلم! از کجا شروع کنیم؟ فقط قول بده اگه خسته شدم، برام چای هلدار بخری!»
تمامِ روزهای آبان و آذر، کتابخانه مرکزیِ دانشگاه شده بود سنگرِ دو نفرهی ما! من با تمام توانم فرمولهای پیچیدهی آمار، اصول حسابداری و مدیریت مالی را با مثالهای خندهدارِ روزمره (از گران بودنِ قطعاتِ ۲۰۶ گرفته تا قیمتِ بنزین و سهرابشناسی!) توی مغزِ ترانه فرومیکردم. ترانه هم با آن خطِ ظریف و رواننویسهای رنگارنگش جزوههایی مینوشت که تمام بچههای ورودی حسرتش را میخوردند.
روزی دو بار هم کامران یواشکی از زیر دستِ حراست، برامون سمبوسه داغ و نوشابه شیشهای زرد میآورد!
در این میان، سهراب هم ولکن نبود. گاه و بیگاه با آن ۲۰۶ آلبالوییش میآمد جلو درِ دانشگاه، بوقهای ممتد میزد و میخواست ترانه را ببرد شمرون یا درکه! اما ترانه با یک «الان درس دارم سهرابجان!» محکم، دورش میزد و همراه من سوار هوندا میشد تا بریم سراغ خوندنِ فصلهای بعدی!
امتحاناتِ دیماه مثل یک چشمبههمزدن رسید. روزِ امتحانِ نهاییِ آمار و احتمال.
سالن امتحاناتِ امفیتئاتر خنک و پر از استرس بود. من ردیفِ چهارم نشسته بودم و ترانه درست دو صندلی جلوتر از من. برگه را که دادن، سوالات رسماً غولِ مرحله آخر بود! سخت، پیچیده و پر از انحرافِ معیار!
از پشت سر، ذراتِ عرق را روی گردنِ ترانه میدیدم. مدام رواننویسش را فشار میداد و دستش میلرزید. مشخص بود توی سوالِ سه که مربوط به احتمالِ متغیرها بود گیر کرده.
خودکارم را گذاشتم روی برگه. چند بار آهسته پام را زدم به پایه صندلیاش. ترانه یواشکی سرش را چرخاند پشت سر.
با انگشتان دستم روی هوا کدهای سادهای را که توی کتابخانه تمرین کرده بودیم نشانش دادم: یک... دو... فرمولِ مازلو!
ترانه یکباره چشمهایش درخشید، لبخندِ شیرینی زد، سریع سرش را چرخاند و شروع کرد به نوشتن!
دو هفته بعد. روزِ اعلامِ نمرات روی بوردِ دانشکده
جمعیتِ دانشجوها جلوی بوردِ شیشهایِ طبقه اول موج میزد. همه بالا و پایین میپریدند. من و کامران و ترانه از ته راهرو آمدیم جلو. دلِ ترانه مثل سیر و سرکه میجوشید و دستش توی دستِ من فشرده شده بود
پیمان.تو رو خدا برو نگاه کن! من جرات ندارم! اگه ۱۸ نشده باشم، بابام بلیتِ فرانکفورت رو برام خریده
من جمعیت را زدم کنار رفتم جلوی بورد. برگه سفیدِ نمراتِ درسِ آمار با امضای استاد کمالی روی دیوار بود چشمم را سر دادم روی شماره دانشجوییها
امیری، ترانه۱۹/۵
حسینی، پیمان۱۹
داد زدم:ترانههه! ۱۹/۵ شددی
ترانه جیغِ بنفشی از شادی کشید، جلو چشمِ تمام دانشجوها و استادها، پرید و دستهایش را دور گردنِ من حلقه کرد! صدای تشویق و هورای کامران کل راهرو را برداشت
ترانه اشکِ شوق توی چشمهایش حلقه زده بود. با صدای لرزان و خندهای پر از عشق گفت بردیم پیمان! معدلم شد ۱۸/۷۵! آلمان لغو شدسهراب پررر
من دستهایش را گرفتم و گفتم حالا وقتشه بریم جوابِ نهایی رو به بابات و سهراب بدیم
ترانه با شیطنت گفت آره با هوندا ۱۲۵ میریم دمِ کارخونه بابام
شب بخیر 🌙✨
بعضی قصهها را باید
سپرد به شب؛
شاید فردا، زندگی
ادامهی قشنگتری برایشان
نوشته باشد...
شبتون آرام و دلتون روشن 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ