هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ قبل از قضاوت کردن، صبر کن؛ شاید حقیقت چیزی باشد که هنوز ندیدهای.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
✨ ضربالمثل روز
«با یک گل بهار نمیشود» 💎
ریشه و مفهوم ضربالمثل:
این ضربالمثل اصیل و پرکاربرد ایرانی به ما یادآوری میکند که یک تغییر، اقدام یا موفقیت کوچک و تکافتاده برای ایجاد یک دگرگونی بزرگ و کامل کافی نیست. همانطور که شکفتن یک گل نشاندهنده فرا رسیدن کامل فصل بهار نیست، رسیدن به اهداف بزرگ و اصلاح امور نیز نیازمند تلاشهای همهجانبه، استمرار و همکاری گروهی است. حکمت این عبارت در تشویق به انسجام، پایداری و نگریستن به تصویر بزرگتر در مسیر زندگی است. 🌸🍃🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📚 حکایت : دو همسفر و اسب پرسرعت
دو مسافر در سفری طولانی همراه هم بودند؛ یکی اسبی چالاک و تیزرو داشت و دیگری پیاده اما با کولهباری سبک و گامهایی آهسته و پیوسته حرکت میکرد. مسافرِ اسبسوار در ابتای راه با غرور تاخت و فاصلهای زیاد ایجاد کرد، اما پس از چند ساعت اسبش از فرط خستگی از پا افتاد و او مجبور شد ساعتها در بیابان معطلِ استراحت اسب شود.
در این میان، مسافر پیاده با همان گامهای آرام اما بیوقفه، بدون اینکه خسته شود از او پیشی گرفت و پیش از غروب خورشید به مقصد رسید. مسافر اسبسوار که به مقصد رسید با شگفتی علت را پرسید. مسافرِ پیاده گفت: «سرعتِ زیاد بدون برنامهریزی، شتابی زودگذر است؛ آنچه انسان را به مقصد میرساند، تداوم و قدمهای سنجیده است، نه شتابی که تو را در میان راه از پا بیندازد.» 🐎👣🌾
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت نهم از ۲۰ فرار از پارک ملت و شرطِ سنگینِ پدر! بادِ پاییزیِ آبانماه ۱۳۸۵
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت دهم از ۲۰
عملیاتِ معدل الف و معجزهی جزوههای شبانه!
کلمهی «عشقمون» روی مانیتورِ ۱۴ اینچِ کافینتِ آفتاب مثل نورِ فلورسنت میدرخشد و قلبم توی سینه چنان تاپتاپ میکرد که انگار هوندا ۱۲۵ روی جکِ وسط داره گاز میخوره! همانجا پشتِ کیبوردِ سخت و کلیدهای نیمهشکستهی کافینت، عهد بستم که نگذارم دستِ سهرابِ فرانکفورتی حتی به یک نخ از موهای خرماییِ ترانه برسد.
تایپ کردم:
— Peyman_Honda_King_85: «ترانه! از همین امشب جنگ شروع شد. فردا صبح کلهی سحر، ساعت ۷ جلوی کتابخانه مرکزی باش. طوری برنامهریزی میکنم که سهراب با اون لیسانسِ فرانکفورتش جلوت لنگ بیندازه!»
ترانه یک شکلکِ قلب و بوسه فرستاد و نوشت:
— Taraneh_206_Royal: «شب خوش شاهِ هوندا... فقط مواظب باش فردا موقع درس دادن، به جای آمار و ریاضی، فرمولِ تکچرخ زدن یادم ندی!»
فردا صبح، ساعت ۶:۴۵.
هوا استخوانسوز و پاییزی بود. ترانه با یک پالتوی چهارخانه، شالگردنِ بافتنیِ سفید و یک لیوان ماگِ بزرگِ آیسکافه (که بخار گرم ازش بلند میشد) پشت درِ کتابخانه ایستاده بود. با دیدن من که با همان کاپشنِ چرمِ قهوهایِ بابا و یک بغل جزوههای حسابداری ۱ و آمارِ استاد کمالی آمده بودم، چشمهایش از شیطنت برق زد.
— «سلام استاد حسینی! میبینم که سحرخیز شدی! نکنه دیشب تا صبح داشتی با یاهو مسنجر چت میکردی خوابت نبرده؟»
یک قدم رفتم جلو، جزوهی سنگینِ آمار را کوبیدم روی میزِ چوبیِ کتابخانه و با لحنِ استادانه گفتم:
— «خانمِ امیری! کلکل رو بگذار برای بعد از معدل ۱۸! الان وقتِ حساب و کتابه. آمارِ کمالی سختترین درسِ این ترمه. اگه توی این درس بالای ۱۷ نگیری، آلمان رفتنت حتمیه!»
ترانه لنگه ابرویش را داد بالا، ماگِ کافهاش را گذاشت روی میز، صندلیاش را کشید درست کنار صندلیِ من و با ناز گفت:
— «خب... آقای معلم! از کجا شروع کنیم؟ فقط قول بده اگه خسته شدم، برام چای هلدار بخری!»
تمامِ روزهای آبان و آذر، کتابخانه مرکزیِ دانشگاه شده بود سنگرِ دو نفرهی ما! من با تمام توانم فرمولهای پیچیدهی آمار، اصول حسابداری و مدیریت مالی را با مثالهای خندهدارِ روزمره (از گران بودنِ قطعاتِ ۲۰۶ گرفته تا قیمتِ بنزین و سهرابشناسی!) توی مغزِ ترانه فرومیکردم. ترانه هم با آن خطِ ظریف و رواننویسهای رنگارنگش جزوههایی مینوشت که تمام بچههای ورودی حسرتش را میخوردند.
روزی دو بار هم کامران یواشکی از زیر دستِ حراست، برامون سمبوسه داغ و نوشابه شیشهای زرد میآورد!
در این میان، سهراب هم ولکن نبود. گاه و بیگاه با آن ۲۰۶ آلبالوییش میآمد جلو درِ دانشگاه، بوقهای ممتد میزد و میخواست ترانه را ببرد شمرون یا درکه! اما ترانه با یک «الان درس دارم سهرابجان!» محکم، دورش میزد و همراه من سوار هوندا میشد تا بریم سراغ خوندنِ فصلهای بعدی!
امتحاناتِ دیماه مثل یک چشمبههمزدن رسید. روزِ امتحانِ نهاییِ آمار و احتمال.
سالن امتحاناتِ امفیتئاتر خنک و پر از استرس بود. من ردیفِ چهارم نشسته بودم و ترانه درست دو صندلی جلوتر از من. برگه را که دادن، سوالات رسماً غولِ مرحله آخر بود! سخت، پیچیده و پر از انحرافِ معیار!
از پشت سر، ذراتِ عرق را روی گردنِ ترانه میدیدم. مدام رواننویسش را فشار میداد و دستش میلرزید. مشخص بود توی سوالِ سه که مربوط به احتمالِ متغیرها بود گیر کرده.
خودکارم را گذاشتم روی برگه. چند بار آهسته پام را زدم به پایه صندلیاش. ترانه یواشکی سرش را چرخاند پشت سر.
با انگشتان دستم روی هوا کدهای سادهای را که توی کتابخانه تمرین کرده بودیم نشانش دادم: یک... دو... فرمولِ مازلو!
ترانه یکباره چشمهایش درخشید، لبخندِ شیرینی زد، سریع سرش را چرخاند و شروع کرد به نوشتن!
دو هفته بعد. روزِ اعلامِ نمرات روی بوردِ دانشکده
جمعیتِ دانشجوها جلوی بوردِ شیشهایِ طبقه اول موج میزد. همه بالا و پایین میپریدند. من و کامران و ترانه از ته راهرو آمدیم جلو. دلِ ترانه مثل سیر و سرکه میجوشید و دستش توی دستِ من فشرده شده بود
پیمان.تو رو خدا برو نگاه کن! من جرات ندارم! اگه ۱۸ نشده باشم، بابام بلیتِ فرانکفورت رو برام خریده
من جمعیت را زدم کنار رفتم جلوی بورد. برگه سفیدِ نمراتِ درسِ آمار با امضای استاد کمالی روی دیوار بود چشمم را سر دادم روی شماره دانشجوییها
امیری، ترانه۱۹/۵
حسینی، پیمان۱۹
داد زدم:ترانههه! ۱۹/۵ شددی
ترانه جیغِ بنفشی از شادی کشید، جلو چشمِ تمام دانشجوها و استادها، پرید و دستهایش را دور گردنِ من حلقه کرد! صدای تشویق و هورای کامران کل راهرو را برداشت
ترانه اشکِ شوق توی چشمهایش حلقه زده بود. با صدای لرزان و خندهای پر از عشق گفت بردیم پیمان! معدلم شد ۱۸/۷۵! آلمان لغو شدسهراب پررر
من دستهایش را گرفتم و گفتم حالا وقتشه بریم جوابِ نهایی رو به بابات و سهراب بدیم
ترانه با شیطنت گفت آره با هوندا ۱۲۵ میریم دمِ کارخونه بابام
شب بخیر 🌙✨
بعضی قصهها را باید
سپرد به شب؛
شاید فردا، زندگی
ادامهی قشنگتری برایشان
نوشته باشد...
شبتون آرام و دلتون روشن 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
صبح بخیر ☀️
صبحتان روشن به نورِ امید و دلتان گرم به قصههای شیرین زندگی 🌿
امروز هم یک حکایت تازه برای ساختن دارید؛
قشنگ زندگی کنید، شاید فردا خودِ قصهی زیبای کسی باشید. 🤍
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت اگه ایمان به خدا داشته باشه کشاورز رو حاکم می کنه ولی ممکن هست کشاورز رو همون کشاورز نگه داره
داستان حاکم و کشاورز که روزگاری رفیق هم بودند ولی سال ها بعد جایگاهشون عوض شد باعث میشه ماها تامل کنیم به نسبت ایمانی که به خدا داریم که زبانی ایمان داریم یا قلبی...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
📚 حکایت: رازِ کوزهگر و شاگرد بیصبر
شاگرد کوزهگری پس از چند ماه شاگردی، گمان کرد که تمام فوتوفن کار را آموخته است. او از استادش جدا شد و کارگاهی مستقل برپا کرد، اما هر کوزهای که میساخت و در کوره میپخت، بیپژواک و بیکیفیت از آب درمیآمد و زود میشکست. شاگرد ناامید و سرافکنده نزد استاد بازگشت و علت را پرسید.
استاد او را به کارگاه برد، کوزهای را از خشت خام برداشت، فوت محکمی بر آن کرد تا گرد و غبار نشستهبر آن پاک شود و سپس آن را در کوره گذاشت. استاد گفت: «تو تمام مراحل را دیدی، اما آن "فوت کوزهگری" را ندیدی! گاهی جزئیاتی بسیار کوچک و ظریف در زندگی وجود دارند که بدون توجه به آنها، تمام زحمات بزرگ انسان بینتیجه میمانند. هیچگاه در یادگیری و کسب تجربه شتاب مکن.» 🏺🔥📜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : هنرِ کنترلِ واکنشها
تو همیشه نمیتوانی اتفاقات بیرونی، رفتار دیگران یا شرایط جامعه را کنترل کنی، اما همواره بر نحوه «واکنشِ خود» به آن اتفاقات سلطه داری. بخش زیادی از رنجهای ما حاصلِ خودِ رویدادها نیستند، بلکه حاصلِ تعبیرها و بازخوردهای ذهنِ ما به آن رویدادها هستند. هنگام مواجهه با مشکلات، به جای آنکه بلافاصله با خشم و اضطراب پاسخ دهی، لختی مکث کن. این فاصله کوتاه میان «محرک» و «پاسخ»، همان جایی است که آرامش، حکمت و قدرت واقعیِ تو شکل میگیرد. 🗣️🌱🛡️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت دهم از ۲۰ عملیاتِ معدل الف و معجزهی جزوههای شبانه! کلمهی «عشقمون» روی
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت یازدهم از ۲۰
طوفانِ هوندا در محوطهی کارخانه و اعترافِ بزرگ!
هوا تاریک شده بود و چراغهای زردِ اتوبان تهران-کرج مثل ستارههای دنبالهدار زیر چرخهای هوندا رد میشدند. صدای اگزوزِ موتور چنان غولی میداد که هر ماشینی تو مسیر بود، ناخودآگاه راه را باز میکرد تا «شاهِ هوندا» تاجگذاری کند!
ترانه پشت سر من نشسته بود، کاپشن چرمم را محکم دو دستی چسبیده بود و با هر ترمز و پیچ، خندههای از ته دلش توی گوشم میپیچید. مقنعهاش را کامل درآورده بود و موهای خرماییاش رقصکنان توی بادِ شبانه تاب میخورد.
— «پیمان! بابام الان تو دفتر کارشه! اگه با این وضعیت با هوندا بریم تو محوطه مدیرتی، نگهبان درِ ورودی درمون رو میکنه!»
من با یک نیشخندِ کشدار که از توی آینه بغل معلوم بود، دنده را دادم معکوس و گفتم:
— «نگهبان؟ داییجانِ نگهبانِ بابات خودش منو میشناسه! امروز تو کارنامه ترانه خانم معدل ۱۹/۵ ثبت شده؛ افتخارِ کارخونهی لنتسازی و قطعات خودروئه! نگهبان باید جلوی هوندا خبردار بایسته!»
موتور با یک گازِ وحشی از گیتِ حراستِ کارخانه گذشت. داییجانِ نگهبان تا ما را دید، عینک ته استکانیاش را جابهجا کرد، دهنش باز ماند و خواست چیزی بگوید که من با یک بوقِ دوقلوی بلند و تکچرخِ کوتاهی رد شدم و داد زدم: «سلام ممد آقا! تبریک بگو دخترت معدلآلف شد!»
موتور را دقیقاً روبهروی درِ شیشهای ساختمانِ اداری، درست زیر پای «۲۰۶ آلبالوییِ» سهراب نگه داشتم!
آره، ۲۰۶ سهراب هم آنجا پارک بود! مشخص بود آقا آمده پیشِ حاجآقا امیری (پدرِ ترانه) تا از قبل برای نامزدی و بلیتِ آلمان لابی کند!
ترانه از موتور پیاده شد، نفسِ عمیقی کشید، کتانیهای اسپرتش را مرتب کرد و با چشمهایی که از شوق و شیطنت برق میزد گفت:
— «پیمان... قلـبم داره میآد تو دهنم! سهراب اونجاست، بابا هم هست... اگه دعوا بشه چی؟»
دستهام را تکان دادم، کاپشنم را روی شونهام مرتب کردم و گفتم:
— «دعوا؟! ما اومدیم فتحالفتوح کنیم خانم! بیا بریم تا ببینی شاهِ هوندا چطور سهرابِ فرانکفورتی رو تو زمین خودش شوت میکنه بیرون!»
وارد لابیِ شیک و مرمرینِ ساختمان شدیم. منشیِ پدرِ ترانه با دیدنِ من که با کاپشنِ چرم، شلوارِ جینِ زاپدار و کلاه کاسکتِ آبیِ توی دستم آمده بودم، خشکش زد! ترانه جلوتر رفت، درِ اتاقِ مدیریت را باز کرد و بدون اینکه در بزند، رفت داخل!
منشی خواست جلویش را بگیرد که با یک چشمک گفتم: «خانم مهندسِ ارشدِ آمار تشریف آوردن، مزاحم نشید لطفاً!»
توی اتاقِ بزرگ و مجللِ حاجآقا امیری، فضا سنگین بود. حاجآقا پشت میزِ چوبگردو نشسته بود و عینکِ مطالعاش را جابهجا میکرد. سهراب هم با کتوشلوارِ مارکدار و ادکلنِ تندش روی مبلِ چرمیِ راحتی نشسته بود و داشت با چایِ توی دستش بازی میکرد. با دیدنِ ما، سهراب پوزخندی زد و گفت:
— «اِ... ترانه! باز این موتورسوار پیدا شد؟ مگه اینجا تعمیرگاهه که با قوطیکبریت میای؟»
ترانه کارنامهی چاپشدهی دانشگاه را با یک حرکتِ محکم کوبید روی میزِ پدرش و با صدای بلند و قاطع گفت:
— «بابا! اینم کارنامهام! معدلم شد ۱۸/۷۵! آمار رو شدم ۱۹/۵! حالا سهرابخان و بلیتِ فرانکفورتش میتونن برگردن همونجایی که اومدن!»
حاجآقا امیری عینک از چشمش برداشت، برگه را برداشت و نگاه کرد. چشمهایش از تعجب و افتخار گرد شد. سهراب از روی مبل پرید جلو، نگاهی به برگه انداخت و با لکنت گفت:
— «ام... امکان نداره! این دختر اصلاً اهلِ درس نبود! حتماً تقلب کرده... این موتورسوارِ دوره گرد براش...»
من تحمل نکردم. یک قدم رفتم جلو، دستم را گذاشتم روی لبهی میزِ حاجآقا و با لبخندِ خونسردی گفتم:
— «جنابِ سهرابِ فرانکفورتی! تو فرانکفورت شاید با پارتی و لیسانسِ کاغذی نمره بدن، اما اینجا تو ایران، شاهِ هوندا بالای سرِ دانشجو بوده! نمره حقِ ترانه خانمِ!»
حاجآقا امیری نگاهی به من انداخت، نگاهی به ترانه و بعد لبخندِ بزرگی روی لبهایش نشست. از پشت میز بلند شد، دستش را گذاشت روی شانهی من و با صدای محکمی گفت:
— «پیمانپسر! من اول فکر میکردم تو فقط یک پسره موتورسوارِ شلوغکاری، اما نشون دادی روی حرفت مردی! و ترانه... دخترم، بهت افتخار میکنم.»
سهراب که دید همهچیز به نفعِ ما تمام شده، رنگش به سبزی زد، کیفِ سامسونتاش را برداشت، با غیظ گفت: «شماها دیوونهاید!» و با سرعت از اتاق زد بیرون!
توی اتاق، سکوتِ شیرینی برقرار شد. ترانه نگاهِ عمیق و پر از عشقی به من انداخت. حاجآقا رو کرد به ما و گفت:
— «خب... حالا که شرط انجام شد، امشب به افتخارِ این معدل، همگی دعوتید بهترین رستورانِ شمرون!»
ترانه پرید بغلِ پدرش و بعد، چشمکِ ریزی به من زد. ما دو نفر توی دلِ کارخانه، زیر نورِ مهتاب، فاتحانِ واقعیِ این قصه بودیم...
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🎙️ سخن بزرگان:
شهامتِ خود بودن
«بزرگترین شجاعت این است که در دنیایی که مدام تلاش میکند تو را به فردی دیگر تبدیل کند، خودت باقی بمانی و از اصالتِ خویش دفاع کنی.»
— آلبر کامو 📖🕊️
این سخن ارزشمند به ما یادآوری میکند که تقلید از دیگران و نقاب زدن برای جلب رضایت جامعه، روح انسان را فرسوده میسازد. زیباییِ حقیقیِ زندگی در تفاوتها و اصالتی است که هر فرد در مسیرِ منحصربهفردِ خود به نمایش میگذارد. 🏆⚡
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ