هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
روایت سرگذشت زنی که #حاجت محالشو از امام حسین گرفت👇
https://eitaa.com/joinchat/3096315551Cd79470075f
#معجزه_امام_حسین
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : رهایی از چشمداشت و توقع 🧠✨
بزرگترین سرچشمه دلخوریها و ناامیدیها در روابط انسانی، توقع داشتن از دیگران در برابر نیکیهایی است که در حقشان میکنیم. وقتی کاری را از ته دل و برای رضایتِ خاطرِ خود انجام میدهی، آن را به دست فراموشی بسپار و منتظر جبران نباش. بخشندگیِ واقعی یعنی خیر رساندن بدون چشمداشت؛ زیرا وقتی ذهنت را از انتظارِ پاسخِ دیگران آزاد میکنی، به آرامشی عمیق و بینیازیِ درونی دست مییابی. 🌱✨💎
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔴 استخدام دورکار با درآمد ۴۷ میلیون💸
جذب ۲۰ نفر برای همکاری
در حوزه شیرینی موچی🍡
🏠کار در منزل
⏰روزی دو ساعت کار
💰بدون سرمایه خاصی
🎓آموزش کامل داده میشه
👇 شرایط همکاری داخل کانال
https://eitaa.com/joinchat/2920744433C842e326165
❗ویدیو ها و نظرات پرسنل از دست نده
📚 حکایت : رازِ پیرمرد و پرنده کوچک
در روزگاران قدیم، صیادی پرنده بسیار کوچکی را به دام انداخت. پرنده که بسیار باهوش بود رو به صیاد کرد و گفت: «ای مرد، تو در زندگی گوسفندان و گاوهای بسیار خوردهای و از گوشت کوچک من هم سیر نخواهی شد. اما اگر مرا آزاد کنی، سه پندِ طلایی به تو میآموزم که در تمام زندگی به کارت آید. پند اول را در دستت میگویم، پند دوم را بر روی شاخه درخت و پند سوم را بالای تپه!»
صیاد پذیرفت. پرنده در دست او گفت: «پند اول: هرگز بر آنچه از دست دادهای حسرت نخور!» صیاد او را رها کرد. پرنده بر روی شاخه نشست و گفت: «پند دوم: هرگز سخن محال و باورنکردنی را از هیچکس باور مکن!» سپس ادامه داد: «ای صیاد، اگر مرا میکشتی، در شکمم مرواریدی به وزن صد مثقال بود که ثروتمندت میکرد!» صیاد با شنیدن این حرف آهی کشید و شروع به گریستن کرد. پرنده پرواز کرد و بر بالای تپه نشست و گفت: «ای نادان! مگر نگفتم بر گذشته حسرت نخور؟ و مگر نگفتم سخن محال را باور نکن؟ کل وزن جثه من بیست مثقال نیست، چگونه مرواریدی صد مثقالی در شکم دارم؟ تو هنوز دو پند اول را به کار نبستهای، پند سوم را برای چه میخواهی؟» 🐦💎📜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🟠کاملترین دوره آموزشی هوش مصنوعی
❇️در ایتا #رایگان شد❇️
💢در این دوره 3جلسهای #آنلاین یاد میگیری:
✅ ویدیوهای حرفهای و سینمایی تولید کنی
✅ سایت بسازی بدون کدنویسی
✅ ظرف چند دقیقه بشی مدرس پولساز
✅ لوگو و پوستر حرفهای بسازی
✅ روشهای واقعی کسب درآمد از AI
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
⭕️این دوره ارزشمند ۴میلیونی موقتاً رایگانه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🎁 همین حالا رایگان ثبتنام کن 👇
https://crm.ayatedanayi.ir/ai_95/
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
⚠️ظرفیت محدوده؛ زود ثبتنام بسته میشه.
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🚥🚥🚥🚥🚥🚥🚥🚥🚥🚥🚥
فرقی نمیکنه دانشجو، کارمند، کاسب یا خانهدار باشی؛
این دوره از صفر شروع میشه و یاد میگیری چطور از هوش مصنوعی در زندگی و کار خودت استفاده کنی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فقط کافیه ثبتنام کنی👇👇
https://crm.ayatedanayi.ir/ai_95/
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆👆
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
✨ ضربالمثل روز
«مارهای متعدد از یک سوراخ گزیدن» 💎
ریشه و مفهوم ضربالمثل:
این ضربالمثل در حقیقت صورت تغییریافته و عامیانهٔ کلام گهربار پیامبر اکرم (ص) است که میفرمایند: «مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود.» مفهوم و حکمت اصلی این عبارت در ضرورتِ هوشیاری، درس گرفتن از اشتباهات گذشته و تکرار نکردن تجربههای تلخ است. این ضربالمثل به ما هشدار میدهد که پس از یکبار آسیب دیدن از یک مسیر، تصمیم یا فرد تجدیدنظر نکرده، سادگی و غفلت مجدد ناشی از کمتجربگی نیست، بلکه نشاندهنده عدم بهکارگیری عقل و تجربه در زندگی است. 🐍🕳️⚠️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من #دختری بودم که از بچگی به خاطر زیباییم همه جا سر زبونها بودم، حتی خیلیها میگفتن منو تو بیمارستان با یه بچه دیگه عوض کردن. همین زیبایی بیشتر از اینکه برام خوشبختی بیاره، همیشه دردسر درست میکرد. خواهرام بهم حسادت میکردن و هرجا میرفتم نگاهها دنبالم بود. سالها گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم. درست همون موقع فهمیدم پسر خان دلش پیش منه. هرچقدر پدرم اصرار کرد قید درس رو بزنم و باهاش ازدواج کنم، قبول نکردم. با هزار بدبختی رضایت پدرمو گرفتم که برم دانشگاه، اما خبر نداشتم همون روز قراره اتفاقی بیفته که سرنوشت زندگیمو برای همیشه عوض کنه...😢⭕️
برای ادامه داستان روی لینک زیر بزنید 👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3369404049C7603131ccf
هدایت شده از حکایت های بهلول
ایرانیا میگن:
" از دل برود هر آنکه از دیده برفت "
اما فرانسویا میگن:
" به قلب ما نزدیک است،
آن کسی که از چشمهای ما دور است "
فرانسوی میخوامت...👀🤍.
╭───᪣
│ °•○●° @abohloolaghil |داسـتان های بهــلول
╰───────────────────᪣
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت یازدهم از ۲۰ طوفانِ هوندا در محوطهی کارخانه و اعترافِ بزرگ! هوا تاریک شد
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت دوازدهم از ۲۰
جشن در شمرون و سورپرایزِ سوئیچِ طلایی!
شب از نیمه گذشته بود اما هوای خنکِ دربند و شمرون، انگار تمام خستگیِ امتحانها و کلکلهای طولانیِ ترم را از تنمان بیرون میکرد. رستورانِ سنتیِ بزرگی که بابای ترانه، حاجآقا امیری، رزرو کرده بود روی یک تختِ چوبیِ بزرگ کنار تختسنگهای کوه پایهریزی شده بود. صدای برخوردِ آبِ رودخانه با سنگها و بوی کبابِ داغ و چای هلدار، فضا را بینظیر کرده بود.
من با همان کاپشن چرمِ بابا روی تخت نشسته بودم. ترانه کنارم بود، با یک پالتوی چهارخانه شیک و شالِ قرمزی که روی شانههایش افتاده بود. صورتش از شدت خندهها و تبریکهای بابایش گل انداخته بود. کامران هم که از بعدازظهر مثل سایه دنبال ما آمده بود، آنطرفتر داشت با کبابهای شیشلیک دلی از عزاداری درمیآورد!
حاجآقا امیری استکان چایاش را روی نسترنِ نعلبکی گذاشت، تکیه داد به پشتیِ ترمه و با لبخندی که بالاخره پنهانش نمیکرد نگاهم کرد:
— «خب پیمانپسر... از اولشم معلوم بود تو اهالیِ کم آوردن نیستی. سهراب فکر میکرد با چهار تا کلمه آلمانی و ماشینِ مدل بالا میتونه دلِ ترانه رو ببره، اما خبر نداشت دخترِ من دل داده به جربزه و معرفت!»
ترانه تا این حرف را شنید، لبهی شالش را کشید روی صورتش، زیرچشمی نگاهم کرد و با خندهای پر از ناز و خجالت گفت:
— «بابا! تو هم که کلاً رفتی سمتِ تیمِ هوندا! تا دیروز میگفتی پیمان ژلزدهست و با موتور دود میکنه!»
همه زدیم زیر خنده. کامران در حالی که داشت تکهای کباب برداشت، داد زد: «حاجآقا! پیمانژل میزنه، ولی کتیرایش اصله! هونداش هم اگزوزش صدای عشق میده!»
حاجآقا دستش را کرد توی جیبِ کتِ انگلیسیاش. یک جعبهی کوچک و کادوییِ سورمهایرنگ بیرون آورد و گذاشت روی میز، درست جلوی دستِ من!
من جا خوردم. ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم:
— «حاجآقا! این چیه؟ من که کاری نکردم... نمره ۲۰ حقِ خودِ ترانه بود، درس خوند و حقش رو گرفت.»
حاجآقا امیری جعبه را باز کرد. یک سوئیچِ نو و درخشانِ ۲۰۶ آلبالویی توی جعبه میدرخشید! روی سوییچ یک جاسویچیِ نقرهای بود که رویش حک شده بود: شاهِ هوندا 85.
حاجآقا با لحنی پر از ابهت و گرمی گفت:
— «این جایزهی معدل الفِ دخترمه، اما سوئیچ دومش مالِ توعه پیمان! از فردا این دختر باید با حواسِ جمع بره دانشگاه. تو هم استادِ حسابداریشی، هم بادیگاردِ اختصاصی! از امروز هر وقت هوندا خستهت کرد، ۲۰۶ آلبالویی زیر پای هردوتونه!»
چشمهای من و ترانه همزمان چهارتا شد! ترانه پرید بالا و با خوشحالی داد زد:
— «وای بابا! باورم نمیشه! یعنی پیمان میتونه با ۲۰۶م رانندگی کنه؟!»
من نگاهی به سوئیچ انداختم، نگاهی به چشمهای پر از شوقِ ترانه، و بعد سوئیچ را با خونسردیِ لاتیِ خودمی چرخوندم بین انگشتهایم:
— «ممنون حاجآقا! لطف دارید... اما شاهِ هوندا مرکبِ خودش رو با هیچی عوض نمیکنه! این سوئیچ دستِ من امانت میمونه تا فقط موقعی که ترانه خانوم یادش رفت راهنما بزنه، خودم بشینم پشتِ فرمان!»
ترانه قاهقاه زد زیر خنده، چنگالِ پلاستیکیاش را به حالتِ تهدید گرفت سمتم:
— «پرو رو نگاه تو رو خدا! من راهنما نمیزنم یا تو که وسط اتوبان تکچرخ میزنی آقای حسینی؟!»
— «فعلاً که معدل الف شدی خانمِ ۲۰۶! از فردا ترم جدید شروع میشه و نبردِ تازه داریم!»
موقع برگشت، حاجآقا با ماشینِ خودش رفت. من و ترانه ماندیم و اتوبانِ خلوتِ شبانه. ترانه سوئیچِ آلبالویی را داد دستِ من:
— «امشب تو بران پیمان... میخوام ببینم رانندگیِ شاهِ هوندا با ماشین چطوریاست!»
پشتِ رولِ ۲۰۶ آلبالویی نشستم. بوی نوییِ ماشین و گرمای بخاری، فضای داخل اتاق را پر کرده بود. ترانه تکیه داد به صندلی، سرش را چرخاند سمتِ من و با صدای بسیار آرام و پر از عشقی زمزمه کرد:
— «پیمان... مرسی که هستی. اگر تو نبودی، من الان فرانکفورت بودم و داشتم با سهراب قهوه تلخ میخوردم!»
دست را گذاشتم روی دنده، با نیشخند گفتم:
— «قهوه تلخ چیه خانم؟ ما چای هلدارِ زرتشت رو داریم! تازه... ترم جدید کلی درسِ سخت داریم!»
ترانه دستش را گذاشت روی دستِ من روی دنده، و ۲۰۶ آلبالویی در امتدادِ چراغهای شبانهی تهران به راه افتاد...
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🌷گروه زیارتی سفينةالنجاة۳۱۳
مجری سفرهای
✅اقتصادی ✅وی آی پی
❤️کاظمین. ❤️سامرا
❤️نجف. ❤️کربلا
🌷فقط ۵/۹۰۰
حرکت سه شنبه هر هفته از تهران و قم
#سفینه_نجات_۳۱۳
🌺🌺🌺
https://eitaa.com/joinchat/2527593205C5201727df5